بهترین پست وبلاگش بود / بدترین پست وبلاگش بود

بهترین پست وبلاگش بود / بدترین پست وبلاگش بود

امروز شروع به مطالعۀ کتاب چتر نجات شما چه رنگی است؟ کردم. کتاب با شعری از چارلز دیکینز آغاز می‌شد :

بهترین زمان ممکن بود
بدترین زمان ممکن بود
دوره، دورۀ آگاهی بود
دوره، دورۀ نادانی بود
آغاز فصل ایمان بود
آغاز فصل بی‌اعتقادی بود
فصل نور بود
فصل تاریکی بود
بهار امید بود
پاییز یأس و ناامیدی بود
همه چیز پیش رویمان بود
هیچ چیز پیش رویمان نبود
همگی به سمت بهشت در حرکت بودیم
همگی به سمت جهنم در حرکت بودیم…

از آن شعرهایی بود که بعد از خواندنش، احساس کردم توصیف حالت من بود. همۀ روزهایی که هم می‌توانست روز خوبی باشد و هم روزی بد. همۀ اتفاقاتی که هم می‌توانستم تعبیری شوم از آن داشته باشم و هم به فال نیک بگیرم. همۀ لحظاتی که امید و ناامیدی شانه به شانۀ هم می‌زدند.

در دلم گفتم: بله آقای دیکینز، سیاه و سفید روزگار با هم است، بستگی دارد که من به کدامیک چشم بدوزم. نمیدانم این خوشبینی‌ آموخته شده است و یا عوامل ارثی نیز در آن تاثیر گذار است، اما خوشحالم در غالب روزهای زندگی‌ام، نیمۀ خالیِ لیوان نه تنها من را از دیدن نیمۀ پر غافل نساخت، که حتی من را به اندیشیدن درباره فواید نیمۀ خالی نیز ترغیب کرد. 

 

چارلز دیکینز نویسنده معروفی است و نام او و برخی آثار معروفش به گوشم خورده بود اما هیچگاه کتابهایش را نخوانده‌ام. کنجکاو شدم که بیشتر درباره این نویسنده بدانم و جستجویی یک ساعته دربارۀ او، زندگی و آثارش داشتم.

چارلز دیکینز، نویسننده‌ای بریتانیایی است که در قرن ۱۹ میلادی می‌زیست. روزگار دشواری را در دوران کودکی و نوجوانی گذرانده است. در ۱۲ سالگی، بالاجبار ترک تحصیل کرده و در انبار یک کارخانه مشغول به کار می‌شود. قدرت حافظۀ بالایی داشته و جزئیات واقایع و خصوصیات افراد را به خاطر می‌سپرد. برخی از شخصیت‌های داستانش، افرادی بودند که در کودکی ملاقات کرده است. عل‌رغم همۀ این شرایط دشوار، در ۲۰ سالگی روزنامه‌نگاری را آغاز کرد و بدین ترتیب پا در مسیر نویسندگی گذاشت. شاید مصداق بارز شعر دیکینز، خود او باشد. کسی که ناملایمات زندگی، او را ناامید از خورشید پشت ابر نکرد.

یکی از نکات جالبی که در زندگی‌تامۀ حرفه‌ای دیکینز به آن برخوردم، شیوۀ انتشار داستانهایش به صورت سریالی بود. گویا این سبک از انتشار داستانهای بلند، در قالب ماهنامه‌های سریالی، در آن زمان شیوه‌ای مرسوم بوده است. نکتۀ آموزنده این ماجرا زمانی است که چارلز دیکینز، از بازخوردهای مخاطبانش، برای هرچه غنی‌تر کردن داستان‌ها استفاده می‌کرد، و حتی گاهی مسیر شخصیت‌پردازی‌ها را تغییر می‌داد.

نویسندگان دیگر هم او را ستوده‌اند و هم نقدش کرده‌اند. او به خاطر شخصیت‌پردازی منحصربه‌فردش، سبک نوشتار، واقع‌گرایی، طنزپردازی و نقد اجتماعی مورد تحسین لئو تولستوی و جورج اورول بوده است. از طرف دیگر اشخاصی مانند اسکار وایلد و ویرجینیا ولف، از او به دلیل کم‌عمق بودن انتقاد کرده‌اند.

شعر بالا، از رمان داستان دو شهر اوست که بعد از شازده کوچولو، پرفروش ترین کتاب داستان تک جلدی در دنیا محسوب می‌شود و تا به حال بیش از ۲۰۰ میلیون نسخه از آن به فروش رفته است.

دوست داشتم، بعد از خواندن یکی از کتابهایش دربارۀ او بنویسم، اما از آنجا که لیست طویلی از رمان‌ها در قفسۀ کتابخانه‌ام در انتظار خوانده شدن، به صف ایستاده‌اند، ترجیح دادم معرفی این نویسنده و شعر الهام‌بخشش را به تاخیر نیاندازم و بر کمال‌گرایی‌ام غلبه کنم، حتی اگر این بدترین پست وبلاگم شود، نیمۀ پرش آن است که آن را نوشته‌ام، بدون ترس.

اگر داستانی از این نویسنده مطالعه کرده‌اید، خوشحال می‌شوم نظرتان را برایم بنویسید.

11+