شغل من چیست؟ آموختن، فهمیدن، تحلیل کردن و نوشتن با طعم قهوه و بلاکچین

شغل من چیست؟ آموختن، فهمیدن، تحلیل کردن و نوشتن با طعم قهوه و بلاکچین

الآن یک ماه می‌شود که وبلاگ را بروز نکردم. این ماه برای من یک فرصت تجربه و یادگیری شگفت‌انگیز بود که تلاش کردم نهایت استفاده را ببرم. امیدوارم هفته آینده که نتایج این تلاش یک‌ماهه مشخص می‌شود، فارغ از اینکه پیروز باشم یا شکست‌خورده، رضایت و حال خوشی داشته باشم.

دوست دارم برخی تجربه‌های این یک ماه را اینجا ثبت کنم. مرور این خاطرات و آموخته‌ها در آینده برای خودم جذاب خواهد بود. شاید برای شخص دیگری هم که مسیر کار و زندگی‌اش در مقاطعی با داستان من تشابه دارد، مفید باشد.

باید کمی به عقب برگردیم. من از شهریور سال ۹۵، بعد از فارغ‌التحصیلی از دانشگاه، به‌صورت جدی مشغول به کار شدم. تجربه‌های متفاوتی داشتم که البته همه در صنعت IT بود. دوست داشتم کاری را انجام دهم که تأثیرگذار باشد و بودونبود من در این دنیا تفاوتی ایجاد کند. تلاشم را کردم که چنین کاری انجام دهم. ابتدا با دو نفر شریک شدم تا نرم‌افزار‌های مدیریت دانش و مدیریت آموزش تولید کنیم. ولی همکاری‌ام با آن‌ها ادامه پیدا نکرد.

بعدازآن به‌عنوان کارشناس تحقیق‌وتوسعه در یک شرکت نرم‌افزاری مشغول به کار شدم. حتی زمانی که کارفرما از من توقع یک کار معمولی را داشت، سعی کردم خودم را در چارچوب انتظارات او محدود نکنم. اطرافیانم معمولاً به من بازخورد می‌دادند مگر چقدر حقوق می‌گیری که این کارها را می‌کنی، ولی من واقعاً به خاطر پول کار نمی‌کردم. نمی‌خواهم حرفی شعارگونه بزنم اما همیشه در زندگی برایم ارزش‌آفرینی مهم بود و هست (و امیدوارم در آینده نیز چنین باشد). ارزش‌آفرینی به زندگی‌ام معنا می‌دهد. البته من هم از رفاه مادی لذت می‌برم، اما در حال حاضر آن‌قدر رفاه دارم که پول را به اولویت اول زندگی‌ام تبدیل نکنم. ضمن اینکه باور دارم اگر کسی ارزش‌آفرینی را در کارش اولویت اول قرار دهد، حتی اگر در کوتاه‌مدت دستاورد مالی زیادی نداشته باشد، در میان‌مدت و بلندمدت اگر بخواهد می‌تواند ازلحاظ مالی نیز پیشرفت چشمگیری کند.

بهتر است دیگر از منبر وعظ پایین بیایم.

بااینکه سعی می‌کردم تا آنجا که می‌شود خلاق و پویا باشم، اما همیشه احساس می‌کردم آن فضا برای من تنگ است. اصلاً آنجا به کسی که مثل من باشد احتیاج نداشت. در آن شرکت ایده‌ای داشتم که پیشنهادش را دادم، اطمینان داشتم که می‌تواند موفق شود. ولی با آن مخالفت کردند و در عوض خواستند مدیریتِ پروژۀ دیگری را به عهده بگیرم و علی‌الظاهر هم ارتقا مقام از سمت کارشناس تحقیق‌وتوسعه به مدیر پروژه داشتم و هم درآمدم افزایش چشمگیری پیدا می‌کرد. اما من با خودم عهد کرده بودم که هرگز کاری را که به ارزش‌آفرینی آن باور ندارم انجام ندهم. این شد که استعفا دادم تا ایدۀ خودم را پیاده‌سازی کنم. یک ماهی را صرف تحقیقات کردم، که به این نتیجه رسیدم من با تأسیس یک شرکت و شروع از صفر نمی‌توانم در آن کار موفق باشم و موفقیت آن پروژه به قدرت و تجربه یک شرکت باسابقه مثل همان شرکتی که در آن بودم نیاز دارد. بنابراین آن ایده را رها کردم و در طول ۳ ماه بعدازآن تلاش کردم ایده‌های مختلفی را امتحان کنم. دنبال موضوعی بودم که برایم معنا داشته باشد. (مشابه آن ایده توسط شرکت دیگری که رقیب ما در آن صنعت بود، پیاده‌سازی و اوایل دی‌ماه عرضه شد. اینکه یکی از آرزوهایم توسط گروه دیگری محقق شد باعث خوشحالی من است.)

یکی از نیک‌بختی‌هایم در این سه ماه، دورۀ نویسندگی شاهین کلانتری بود که من را از درون دگرگون کرد. با دوستانی بی‌نظیر آشنا شدم، کتاب‌های شگفت‌انگیزی در این دوران خواندم و بسیار نوشتم. آن‌قدر که دیگر خواندن و نوشتن برایم دشوار نبود. مهارت نویسندگی که در این دوره به دست آوردم من را یک‌قدم به چیزی که همیشه در آرزویش بودم نزدیک‌تر کرد.

اوایل دی‌ماه بود که بنا بر علاقه شخصی‌ام پیگیر موضوع بلاکچین و رمزارزها شدم. البته نه بحث بازار و تجارت و خریدوفروش بیت‌کوین. از خود تکنولوژی بلاکچین و فلسفه‌اش خوشم می‌آمد.

بعد از دو هفته از طریق یک سایت کاریابی (جابینجا) برایم ایمیلی آمد که یک موقعیت شغلی را با توجه به رزومه‌ای که در آن سایت داشتم به من پیشنهاد داده بود: کارشناس تحقیق‌وتوسعه بلاکچین.

دیگر لازم به ذکر نیست که چقدر خوشحال بودم. اما همچنان به این موضوع شک داشتم که آیا این شرکت هم مانند بسیاری شرکت‌های دیگر قرار است کارهای کم‌ارزش بکند یا نه. درهرصورت درخواستم را فرستادم.

روز بعدش با من تماس گرفتند و قرار ملاقاتی برای مصاحبه گذاشتیم.

چهارشنبه، ۲۰ دی ساعت ۶ بعدازظهر، خ ظفر، پلاک ۲۱۰، واحد هفت، شرکت اِریاتَک.

ساعت ۴٫۳۰ از خانه زدم بیرون، سعی کردم همان تیپ معمولی خودم را داشته باشم. حدود ۵٫۳۰ به شرکت رسیدم.

اولین شخصی که دیدم، که البته در آن زمان نمی‌شناختم، سعید خوشبخت بود. با همان کت‌وشلوار آبی‌رنگش و تازه برای خودش چای ریخته بود و آن‌قدر متواضع بود که من اصلاً احساس نکردم این شخص می‌تواند یکی از کلیدی‌ترین اعضای شرکت باشد. قبل از من شخص دیگری در اتاق کنفرانس بود که برای همین موقعیت در حال مصاحبه بود. طبیعتاً تا ساعت ۶ که زمان مصاحبه خودم بود باید منتظر می‌ماندم. کتاب «هرگز تسلیم نشو» که منتخبی از گفته‌های «جک ما» مؤسس و مدیرعامل گروه علی‌بابا است، همراهم بود. مشغول خواندن شدم.

وقتی کسی را استخدام می‌کنیم، کسی را می‌گزینیم که با ارزش‌های شرکت همخوانی داشته باشد. او باید بدون در نظر گرفته شدن استعدادهای فردی‌اش با فرهنگ و ایده‌آل‌های ما همخوانی داشته باشد. ما از همان اولین روزِ آموزش از ارزش‌های مشترک و کار تیمی صحبت می‌کنیم. این کار در کنار همدیگر منجر می‌شود آدم‌های معمولی به دستاوردهای خارق‌العاده‌ای برسند.

شاید خواندن چنین چیزی از جک ما که یکی از شخصیت‌های موردعلاقه من است، دقایقی قبل از ورود به جلسه مصاحبه‌ اتفاق خجسته‌ای باشد.

۵٫۴۵ مصاحبه نفر قبل تمام شد. یک خانم با تیپ رسمی اداری. من هم در کژوال‌ترین حالت ممکن با بوت و کاپشن پشم‌شیشه‌ای و شال آمده بودم.

یک آقای بور و کمی تپل آمدند کنار در اتاق و من را صدا زدند.

جلسه مصاحبه اصلاً مثل جلسات دیگری که رفته بودم نبود. خوشحال بودم که این بار دست کارشناسان منابع انسانی نیفتادم که بخواهند از همه‌چیز آدم سر دربیاورند.

اولین نکته که به من گفتند، طولانی بودن رزومه و چند غلط نگارشی در آن بود و بعد رفتند سراغ بقیه ماجرا. درباره سابقه کارم پرسید که کمی درباره آن توضیح دادم. بعد مستقیم رفت سر اصل موضوع که بلاکچین باشد. از من پرسید آیا چیزی از بلاکچین می‌دانم، من هم بر اساس همان مطالعه چندهفته‌ای‌ام سعی کردم درباره چیزهایی که می‌دانستم توضیح دهم. (بماند که بعداً فهمیدم من هم مثل بسیاری کسان دیگری که ادعای فهمیدن بلاکچین را دارند، هیچ نمی‌دانستم و نمی‌فهمیدم.)

مصاحبه به نظرم به‌خوبی پیش رفت، آخرش هم درباره حقوقی که مدنظر دارم صحبت کردیم که من هم رقم مورد نظرم را گفتم.

بعد از مصاحبه یادم آمد که اسمشان را نپرسیدم، فقط در طول مصاحبه بر اساس چند مثالی که مطرح کردند متوجه شدم اسم کوچکشان یزدان است. اگر در آنجا مشغول به کار می‌شدم تحت سرپرستی یزدان کار می‌کردم. در همان جلسه مصاحبه حس خوبی نسبت به شخصیت و  دانش او پیدا کردم.

شنبه، ۲۳ دی، یک خانم از طرف شرکت با من تماس گرفتند و گفتند که از روز بعد برای کار به شرکت بروم و من در آن لحظه یادم آمد در شرکت قبلی هم دقیقاً از تاریخ ۲۳ دی مشغول به کار شدم.

صبح یکشنبه، ۲۴ دی راهی شرکت شدم و کار من از همان روز با آموزش‌هایی که یزدان عباسی و سعید خوشبخت داشتند آغاز شد. دیگر CPU مغزم پاسخگوی آن حجم از ورود و پردازش اطلاعات نبود. بعد از درس اقتصاد کلان یادم نمی‌آمد تا به این حد از ظرفیت مغزم استفاده کرده باشم.

بااین‌حال روز خوبی بود. با بچه‌های شرکت آشنا شدم و جو صمیمی، دوستانه، شوخ‌طبع محل کارم من را شیفته خود کرد.

زمانی که بیشتر به کار و پروژه‌های شرکت و ارزش‌ها و فرهنگ‌سازمانی که در آنجا بود پی بردم، فهمیدم اینجا همان‌جایی است که همیشه به دنبالش بودم.

ادامه دارد…

17+