دومین نقطه عطف زندگی من

اگر داستان اولین نقطه عطف زندگی من را نخوانده‌اید، شاید بهتر باشد، قبل از خواندن این مطلب، چند دقیقه‌ای را به مطالعه آن اختصاص دهید.

همچنان که شیفته ریاضی بودم، در سال اول دبیرستان هم همیشه پایِ ثابت حل تمرین‌ها می‌شدم. تا اینکه یک جلسه، معلم ریاضی‌مان، خانم احمدی، گفت تو دوست پریا رشیدی‌نژاد هستی؟ گفتم تا پارسال همکلاسی بودیم، چه طور مگه؟ گفت که او هم همین مسئله را مثل تو حل کرده است. همین حل یکسان مسئله ریاضی جرقۀ ارتباط عمیق‌تر من و پریا شد. بعد از کلاس ریاضی، زنگ تفریح به کلاس پریا رفتم (من اول الف بودم و او اول ب) و درباره آن مسئله و راه‌حل یکسانمان به او گفتم، از آن روز ارتباط من و پریا بیشتر شد.

سال اول دبیرستان، بنابر عشق دوران کودکی‌ام که آسمان شب و نجوم بود، علاوه بر المپیاد ریاضی، به المپیاد نجوم هم پرداختم. برای المپیاد نجوم بایستی مباحث مربوط به ریاضی و فیزیکی را می‌آموختیم که در سالهای آخر دبیرستان و یا بعضا در دوران دانشگاه تدریس می‌شد. بنابرای در دورۀ کوتاه‌مدتی که در مدرسه‌مان برای این منظور برگزار می‌شد، شرکت کردم. پررنگ‌ترین خاطره‌ای که از آن دورۀ نجوم در ذهنم باقی مانده، ذوق زدگی ام بعد از یادگیری مفهوم لگاریتم است و هرگز یادم نمی‌رود که چگونه با شور و شوق در ماشین حساب مهندسی شارپی که از پدرم گرفته بودم، از یک شدن لگاریتم ده کِیف میکردم.

در آن سال نه در المپیاد نجوم و نه در المپیاد ریاضی پذیرفته نشدم. هیچ‌گاه یادم نمی‌رود زمانی که یک دورۀ تکمیلی برای پذیرفته شدگان مرحلۀ اول المپیاد در اسفندماه در مدرسه‌مان برگزار می‌شد، افسوس تلاش ناکافی‌ام را می‌خوردم.

پایان سال اول دبیرستان، زمان انتخاب رشته بود. بدیهی بود که من رشته ریاضی-فیزیک را برای ادامه تحصیل انتخاب می‌کردم. مادرم طبق توصیه معمول همۀ خانواده‌ها گفت که تو اگر بروی رشتۀ تجربی حتما پزشکی قبول می‌شوی و این شغلی آینده‌دار است و بقیه داستان‌هایی که احتمالا شما خودتان شنیده‌اید. اما من اصلا نمی‌توانستم زندگی‌ای را تصور کنم که در آن ریاضی نباشد. این شد که من و بیست‌ و سه چهار نفر دیگر از هم‌دوره‌ای‌هایم، از جمله پریا، سال‌های بعدی را در رشتۀ ریاضی-فیزیک گذراندیم.

بعد از اتمام دوره اول دبیرستان و شروع تعطیلات، بنابر پیشنهاد پریا، به عضویت خانه ریاضیات درآمدم. در خانه ریاضیات چه می‌کنند؟ مسئله ریاضی حل می‌کنند. احتمالا می‌توانید حدس بزنید که هیچ تفریح دیگری دل‌‌انگیزتر از این کار نمی‌توانست اوقات فراغت من را پر کند. هر روز و گاهی یک روز در میان به خانه ریاضیات میرفتیم: من، پریا، مرضیه ضرابی (دوست پریا از دوران راهنمایی) و نیلوفر زنگی‌آبادی. من و پریا و مرضیه از چند سال قبل همکلاسی بودیم و یکدیگر را می‌شناختیم. نیلوفر یک سال از ما بزرگتر بود و در مدرسۀ نمونه‌دولتی درس می‌خواند.

یکی از مربیان خانه ریاضیات، خانمی بود به اسم خانم کریمیان که دانش‌آموختۀ رشتۀ ریاضی از دانشگاه شهید باهنر کرمان بود. خانم کریمیان چند ساعت در هفته، به ما مباحث جدیدی می‌آموخت و اگر در روند حل مسئله به مشکلی برمی‌خوردیم، ما را راهنمایی می‌کرد.

ما چهار نفر هر روز بعد از ظهر، چهار تا پنج ساعت را در یکی از کلاس‌های خالی خانه ریاضیات، به حل مسئله، بحث‌های فلسفی، مذهبی و هر چیز فسفرسوز دیگری که فکرش را بکنید، می‌گذراندیم. حتی گاهی از خودمان مسئله طرح میکردیم. یکی از این مسائل، آن بود که اگر یک دایره را حول محوری خارج از خودش دوران دهیم، حجم این شکل دونات مانند چقدر است. یادم نمی‌آید اصلا چی‌شد که به چنین مسئله‌ای رسیدیم و البته مسئلۀ لاینحل و عجیبی هم نبود. اما آن زمان هنوز کسی به ما نگفته بود چیزی به اسم انتگرال و حد وجود دارد و کافی است چند سالی صبر کرده و در درس ریاضی۱ دانشگاه، مثل آب خوردن این مسئله را حل کنید.

آن قدر این مسئله را بالا و پایین کردیم تا بالاخره به این نتیجه رسیدیم که باید آن را به اجزای ریز هرم مانندی تقسیم کنیم. و بعد حجم آن‌ها را جمع بزنیم. با خانم کریمیان در اینباره صحبت کردیم و فهمیدیم که در این مسیر مفهوم حد گرفتن را کشف کرده‌ایم.

این دومین نقطه عطف زندگی من بود. باور کردم ما هم می‌توانیم مفاهیم جدید را خلق کنیم، اگر به اندازه کافی برای خلاق بودنمان تلاش کنیم. در اینجا بود که ارشمیدس درونم یورکا یورکا گویان فریاد شادی سر می‌داد.

یورکا یورکا

و البته لازم به ذکر نیست که از همان تابستان دوستی من و پریا آغاز شد.

ادامه دارد …

10+