برخی حقایق که پذیرش‌ آن‌ها تا ابد دشوار است

برخی حقایق که پذیرش‌ آن‌ها تا ابد دشوار است

نمی‌دانم بخش مدیریت وردپرس چقدر هوشمند است و چه داده‌هایی را از صاحب وبلاگ ثبت و ضبط میکند، و اینکه آیا جناب مَت مولِنوِگ هم مثل جِف بزوس اعتقاد دارد که هیچ داده‌ای را دور نباید ریخت. شاید هم اصلا مولنوگ آدم رک و راستی است و جدی جدی وردپرس‌اش را فی‌سبیل‌الله به ما داده است.

علی‌ای‌حال با خودم فکر کردم چه بخش مدیریت وردپرس، و چه پردازشگرهای متن دیگر، سینۀ پر رازی از اسرار مگوی نویسندگان‌شان دارند.

داشتم برخی پست‌های گذشته‌ام را مرور می‌کردم، عمر وبلاگم به زور چهار ماه می‌شود، اما پستهای به گورستان پیوستۀ زیادی دارد.

می‌گویند دیگران را از حرف‌هایی که می‌زنند می‌توان شناخت، همان شعر معروفِ تا مرد سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد.

اما من عمیقا باور دارم، تنها زمانی می‌توانی خودِ حقیقی یک نفر را درک کنی که بفهمی چه حرف‌هایی می‌خواست بزند، ولی نزد. حالا یا چیزی از درون مانعش می‌شد، و یا عاملی خارج از خودش سد راهش شد.

تمام حرف‌هایی که می‌خواستم بزنم، تمام حرف‌هایی که می‌خواستند بزنند، داستان‌های هزار و یک شبی بودند که در شب یکم، به  «قصۀ ما به سر رسید»ی نا‌به‌هنگام ختم شدند. آنگاه انسان‌ها، «بحر در کوزه‌ای» می‌شوند. و ما می‌مانیم و دنیایی از انسان‌هایی که هرگز یکدیگر را نفهمیدیم.

شاید هم اتفاق مبارکی باشد این به نیستی پیوستن برخی افکار و عقاید و حرف‌ها.

امشب درباره برخی حقایق نوشتم که تا ابد پذیرش‌ آنها برایم دشوار است، چیزهایی به ظاهر بدیهی. مثل این حقیقت که هرچقدر هم اسپرسو باور داشته باشد شیرین است، همچنان تلخ است، همچنان‌که حرف برخی آدم‌ها. اما قبل از آنکه بخواهم داستان را برای شما بگویم چیزی در درونم گفت:

قصۀ ما به سر رسید.

نقطه.

پایان.

13+