این تاریکی، با هیچ نوری روشن نمی‌شود

این تاریکی، با هیچ نوری روشن نمی‌شود

یک اتاق بسیار بزرگ (تقریبا بی‌انتها) را در نظر بگیرید که کاملا تاریک است و شما در آن رها شده‌اید. به شما گفته‌اند  ممکن است هرچیزی در این فضا وجود داشته باشد.

دچار ترس می‌شوید. زیرا با یک شرایط مبهم روبه‌رو شده‌اید و نمی‌توانید خطر را پیش‌بینی کنید.

آن‌چیزی که ترسناک است تاریکی نیست، ابهام است.

فکر می‌کنم تعداد قابل توجهی از ترس‌های انسان را می‌توان در طبقۀ ترس از ابهام قرار داد، از جمله ترس از قضاوت شدن.

ما از قضاوت شدن می‌ترسیم، چون نمی‌دانیم دیگران از حرف و عمل ما چه برداشتی می‌کنند و چه واکنشی نشان خواهند داد.

ترس از قضاوت شدن می‌تواند زندگی‌تان را فلج کند. چون شما از چیزی می‌ترسید که هیچ راه در رویی ندارد.

اگر از تاریکی می‌ترسیدید، با روشن کردن فضا، ترستان برطرف می‌شد. اما قضاوت شدن، فضای تاریکی است که با هیچ نوری روشن نمی‌شود.

پس چه باید بکنیم؟

آموخته‌ام انسان نباید نگران مسائلی باشد که کنترلی بر آن‌ها ندارد. نگرانی دربارۀ قضاوت دیگران، هدر دادن منابع و زمان‌تان است. البته هدایت کردن دیگران به سمتی که بینش صحیحی داشته باشند، می‌تواند مفید باشد، اما این توضیح دادن و شفاف سازی قرار است تا کجا ادامه یابد؟

اصلا از خودتان بپرسید که بالفرض آن شخص یک برداشت صحیح داشت و یا اصلا هیچ برداشتی نداشت، به حال شما فرقی می‌کند؟

اگر هم قضاوت آن شخص بر شما تاثیر دارد، که در برخی موارد چنین است، چه اقدام عملی برای بهبود قضاوت او می‌توانید انجام دهید؟

مثلا اگر قضاوت مدیرتان بر وضعیت حرفه‌ای شما اثرگذار است، آیا می‌توانید با نوشتن گزارش، ارتقا مهارت‌های ارتباطی و ارائۀ صحیح توانمندی‌هایتان، قضاوت او را کنترل کنید؟

اما اگر موردی بود که هیچ تسلطی بر آن نداشتید و یا توجیه کردن وضعیت هم چندان برایتان خوشایند نیست، بهتر است این شرایط ابهام را بپذیرید و چشم‌بسته در این اتاق تاریک حرکت کنید. باور کنید موجود درنده و خون‌آشامی در آن فضا نیست.

اگر این کار را انجام دهید، خواهید دید که دیگر در آن فضای تاریک سیر نخواهید کرد و به فضایی متعالی‌تر خواهید رسید.

ارزش افکار شما بسیار بیشتر از آن است که بخواهید آن را در سیاهۀ قضاوت دیگران تلف کنید. بگذارید آن‌ها با قضاوت‌هایشان خوش باشند.

 

پی‌نوشت :

یک هفته بود که دلم با وبلاگ راه نمی‌آمد. چند بار سعی کردم بنویسم، ولی همه به پست‌هایی تبدیل می‌شدند که نمی‌خواستم دکمه انتشارشان را بزنم.

برای این پست هم پس از  کلنجاری یک روزه، بالاخره خودم را مجبور کردم دکمه را بزنم. باید از این دام رها می‌شدم.

آزادی

10+

من میترسم

قهرمانهای زندگی من همه میترسیدند، نمیدانم این کدامین باور بود که ترس نداشتن را اینچنین در جامعه ما ارزشمند کرده است. چه چیزی ما را به سمت این ابرزن/ابرمرد سوق داده است. کافی است انسان باشیم. انسانی با همه ترسهایش. چگونه میخواهیم در دام ترسهایمان اسیر نشویم، در حالی که حتی نمیخواهیم آنها را ببینیم؟

من از درد کشیدن میترسم.
من از رها شدن میترسم.
من از نرسیدن به رویاهایم میترسم.
من از عقب‌ماندگی میترسم.
من از اینکه روزی به باورهایم پشت کنم میترسم.
من از شکاندن دل پدر و مادرم میترسم.
من از منفعل بودن میترسم.
من از بیکاری میترسم.
من از مفید نبودن میترسم.
من از اهمال‌کاری‌ام میترسم.
من از بدنامی میترسم.
من از اسارت میترسم.
من از ناامیدی میترسم.
من از استیصال میترسم.
من از اینکه دیگران را از خودم ناامید کنم میترسم.
من از دروغ گفتن میترسم.
من از اینکه تلاشم به اندازه کافی نیست میترسم.
من حتی از بی‌پولی میترسم.
من از بی‌مهری میترسم.
من از تنهایی میترسم.
من از کابوسهای شبانه‌ام میترسم.

من هر شب با ترسهای زیادی میخوابم. و حدس میزنم همه با ترسهای زیادی سر بر بالین میگذارند. اما من باور دارم که شجاعت و جسارت، نترسیدن نیست، بلکه کنار آمدن با این ترسهاست. خیلی از این ترسها من را در زمانهای مختلف گوشه رینگ انداخته‌اند و تا میتوانسته‌اند من را زده‌اند. گاهی هم من این ترسها را مغلوب کرده‌ام. گمان میکنم آنچه که ما را متمایز میکند، ترسهایی است که مغلوبشان شدیم و ترسهایی که بر آنها غلبه کردیم.
وقتی چشمانم را میبندم، روی صورتم جای ضربه مشت خیلی از این ترسها را حس میکنم. دوستانی دارم که این ترسها را به من یادآور میشوند. حواسم به ترسهایم هست. حواستان به ترسهای من باشد.

9+