شهرزاد واقعی (۲) : اتیکت پوشش در حرفه‌ای‌گری

شهرزاد واقعی (۲) : اتیکت پوشش در حرفه‌ای‌گری

مستقل از اینکه حرفه‌ای‌گری چیست و چه معیارهایی دارد، یکی از قوانین نانوشته حرفه‌ای‌گری در ایران نوع پوشش است. اگر مرد باشید باید کت‌شلوار رسمی، کمربند و کیف و کفش چرم ست و جوراب تیره داشته باشید. اگر خانم هستید، مانتو شلوار کُتی اداری رسمی و تیره، مقنعه و کیف و کفش چرم از الزامات است.

در دوران ۲۰ تا ۲۳ سالگی، خیلی دوست داشتم دیگران هرچه زودتر من را به‌عنوان یک فرد حرفه‌ای بشناسند. آن زمان هیچ معیار درستی از حرفه‌ای‌گری نداشتم، حتی نمی‌دانستم حرفه‌ای بودن دقیقاً به چه معناست و اصلاً چرا می‌خواهم حرفه‌ای به نظر برسم. فقط می‌دانستم می‌خواهم کارهای بزرگی انجام دهم و برای کارهای بزرگ نیاز است دیگران فکر کنند تو جدی و کار بلد هستی (الآن چنین باوری ندارم). این شد که ظاهر غیررسمی خودم را به یک ظاهر بسیار رسمی تغییر دادم.

زمان که گذشت، به‌تدریج از این شهرزاد غیرواقعی خسته شدم. ضمن اینکه آن ظاهر رسمی، من را به یک آدم حرفه‌ای که کارهای بزرگ انجام می‌دهند تبدیل نکرده بود.

حتماً شما هم از این مطالب شنیده‌اید که مارک زاکربرگ و استیو جابز و سایرین، خیلی ساده و غیررسمی لباس می‌پوشند، و بعد هم نقدهایی می‌شنوید که این غیررسمی بودن ظاهر برای صنعت گیک‌پرور IT و کشورهای آن‌هاست و نه ما. اگر ما بخواهیم در هر صنعتی کار حرفه‌ای بکنیم باید اتیکت پوشش ویژه‌ای داشته باشیم.

من بااینکه یکسری اتیکت‌ها برای پوشش وجود داشته باشد مخالف نیستم، اما با استانداردهایی که این اتیکت‌ها را تعریف می‌کند مشکل‌دارم. این شد که از ۲۴ سالگی تصمیم گرفتم استانداردهایم را برای اتیکت پوشش حرفه‌ای تغییر دهم و خودم را پشت نقابی از جنس پوشش پنهان نکنم. همین‌که ظاهرم، متناسب با ارزش‌های شخصی‌ام باشد، برایم کافی است، دیگر برایم کمتر اهمیت دارد دیگران از روی ظاهرم قضاوتی درباره سطح حرفه‌ای بودنم بکنند. گرچه همچنان وقتی می‌خواهم در نمایشگاه‌ها یا جلسات رسمی شرکت کنم، برای رعایت اتیکت کاری مختص آن فضا، نقاب رسمی بودن می‌زنم، اما فکر می‌کنم به‌تدریج بتوانم آن نقاب را هم حذف کنم همان‌طور که خیلی از افراد دیگر این کار را انجام داده‌اند.

شهرزاد واقعی، رنگ‌های روشن، کفش ورزشی و دوچرخه دوست دارد، نه مانتو رسمی، مقنعه، کفش چرم و رانندگی. شهرزاد واقعی هنوز هم گاهی برای حرفه‌ای نشان دادن خودش ظاهر رسمی به خود می‌گیرد، اما بسیار کمتر از گذشته. شهرزاد واقعی همچنان در دام قضاوت بر اساس ظاهر می‌افتد اما سعی می‌کند همیشه به خودش تلنگر بزند حرفه‌ای بودن افراد را از روی کار و نتیجه کارشان ببیند نه لباسشان.

15+

هر بار که معنی زندگی را فهمیدم، عوضش کردند

هر بار که معنی زندگی را فهمیدم، عوضش کردند

حتی اگر اهل مطالعه کتاب‌های فلسفه نباشید، بعید می‌دانم در کتاب‌فروشی چشمتان به کتابی با عنوان «هر بار که معنی زندگی را فهمیدم، عوضش کردند» بخورد، اما آن را برندارید و ورقی نزنید.

این کتاب نوشته دانیل مارتین کلاین، نویسنده و طنزپرداز هشتادساله آمریکایی است که به قلم حسین یعقوبی به فارسی ترجمه شده و نشر چشمه هم آن را منتشر کرده است.

دانیل کلاین در پی پرسش چرا و چگونه زیستن، در هاروارد فلسفه می‌خواند تا مطالعات فلسفی‌اش بلیتی باشد برای تعیین مسیر و مقصد زندگی. در همان دوران در دفترچه‌ای مجموعه‌ای از جملات قصار فلاسفه بزرگ را یادداشت می‌کند و خودش نیز شرح و تفسیری چندخطی برای آن‌ها می‌نویسد. این کار را تا ۲۵ سالگی ادامه می‌دهد تا اینکه سرگردان میان توصیه‌های فلاسفه و مکتب‌های مختلف به نقل‌قولی از راینولد نیبور می‌رسد : «هر بار که معنی زندگی را فهمیدم، عوضش کردند.»

این جمله خاتمه آن دفترچه می‌شود. دوران جوانی می‌گذرد تا اینکه دانیل کلاین ۷۵ ساله، آن دفترچه را مجدداً پیدا می‌کند.

دانیل کلاین در ۷۵ سالگی و درحالی‌که احتمالاً، با توجه به متوسط عمر انسان‌ها سال‌های زیادی از عمرش باقی نمانده، متوجه می‌شود پرسش چگونه زیستن همچنان دغدغه ذهنی اوست و می‌خواهد سال‌های اندک باقیمانده را هم به بهترین شیوه سپری کند. از طرف دیگر بعد از گذشت ۵۰ سال می‌خواهد نگاهی به گذشته داشته باشد و ببیند با معیارهای فلاسفه‌ای که تحسینشان می‌کرده، چقدر توانسته خوب زندگی کند. این شد که عنوان دوم این کتاب را «زیست با استفاده از خرد فلاسفه بزرگ» گذاشت.

این کتاب مجموعه‌ای جذاب از جهان‌بینی فیلسوفان سرشناسی است که با تفسیر شخصی دانیل کلاین بر اساس مطالعات فلسفی و ۵۰ سال زندگی، همراه شده است.

من زمانی با این کتاب آشنا شدم که در آستانه ۲۵ سالگی بودم. برایم جالب بود که افکار خودم را در ۲۵ سالگی با افکار مرد ۷۵ سال‌های که نظر به ۲۵ سالگی‌اش دارد مقایسه کنم. این بود که بعد از مطالعه هر جمله قصار، بی‌آنکه نظر دانیل کلاین را درباره آن بخوانم، رویکرد و برداشت شخصی خودم را در ۱۰۰ تا ۴۰۰ کلمه می‌نوشتم. بعدازآنکه مغزم را تخلیه اطلاعاتی می‌کردم، نظر دانیل کلاین را درباره آن جمله می‌خواندم. مطالعه کتابی فلسفی به این سبک برای من بسیار لذت‌بخش بود و باعث شد برای اولین بار به فلسفه علاقه‌مند شوم و پس‌ازآن در این حوزه بیشتر مطالعه کنم.

این کتاب برای من یک آغاز شیرین بود در دنیای فلسفه، فارغ از فلسفیدن‌های پوچ و بیهوده. فلسفه برای زندگی، برای مسئولانه زیستن.

11+

شهرزاد واقعی (۱) : موفقیت مالی

شهرزاد واقعی (۱) : موفقیت مالی

ما آدم‌ها دوست داریم خودمان را قهرمان نشان دهیم.خیلی بهتر از چیزی که واقعاً هستیم. حالا با هر معیاری که برای خوب بودن داریم. البته شاید بهتر باشد این گزاره را به همه تعمیم ندهم و فقط درباره شخص خودم اظهارنظر کنم. پس جمله‌ام را اصلاح می‌کنم. من همیشه می‌خواهم خودم را از چیزی که واقعاً هستم بهتر نشان دهم. باهوش‌تر، سخت‌کوش‌تر، خوش‌حال‌تر، سرسخت‌تر، حتی شاید مهربان‌تر.

اما مدتی است تصمیم گرفته‌ام بیشتر خود واقعی‌ام باشم، با همه نقاط قوت و ضعفم. فکر می‌کنم اگر به‌جای پنهان کردن نقاط ضعف و اغراق کردن درباره نقاط قوتم، همان چیزی که هستم را زندگی کنم، به‌تدریج به آن انسان ایده آلی تبدیل شوم که نیازی نباشد حسرت آن چیزی را که نیست، بخورد.

به همین دلیل تصمیم گرفته‌ام بخشی از نوشته‌هایم را درباره توصیف وضعیت حقیقی زندگی‌ام، بدون هیچ بزرگنمایی یا کوچک نمایی، اختصاص دهم. هنوز نمی‌دانم دقیقاً درباره چه موضوعاتی از ویژگی‌ها و شرایط زندگی‌ام خواهم نوشت. برای شروع می‌خواهم به سؤالی جواب دهم که افراد زیادی از من پرسیده‌اند:

چه طور از پس هزینه‌های زندگی مجردی در تهران برمی‌آیی؟

خیلی دلم می‌خواست آن آدم ایده آلی باشم که درآمد بالایی دارد و ازلحاظ مالی توانمند است. ولی من این‌گونه نیستم. هزینه اصلی زندگی در تهران، هزینه مسکن است. تقریباً تمام هزینه خانه من را خانواده‌ام پرداخت کرده‌اند و من فقط بخش کمی از آن را شخصاً تأمین کردم که آن‌هم به لطف وامی بود که به اعتبار پدرم از بانک گرفتم. ماشین را هم چند سال پیش پدرم خریده است.

من در بهترین حالت کمی پس‌انداز دارم و خرج زندگی روزمره‌ام را درمی‌آورم. البته تمام تلاشم را هم می‌کنم که ازلحاظ مالی توانمندتر شوم. اما اگر من و زندگی‌ام را از فاصله نزدیک نمی‌بینید، دوست ندارم شرایط من این احساس را در شما به وجود آورد که یک خانم جوان توانسته در تهران برای خودش زندگی مستقلی درست کند.

نه عزیز من. از این خبرها نیست. نمی‌خواهم بگویم نمی‌شود، ولی احتمالاً من در چند سال گذشته آن‌قدر سخت‌کوش نبوده‌ام که اکنون کاملاً ازلحاظ مالی مستقل باشم. اگر همراهی و کمک خانواده‌ام نبود، شاید مجبور بودم در خانه‌ای زندگی کنم که اصلاً به آن علاقه‌ای نداشتم و یا در پانسیون اقامت می‌کردم. اما از یک چیز مطمئنم، که تحت هر شرایطی، حتی اگر ذره‌ای از خانواده‌ام کمک مالی دریافت نمی‌کردم، همچنان مستقل از آن‌ها در تهران کار و زندگی می‌کردم. نه به این دلیل که با خانواده‌ام مشکلی دارم. اولین دلیلش این است که خانواده‌ام ساکن تهران نیستند و من هم حاضر نیستم دوباره به کرمان برگردم. علاوه بر این رشد و لذتی که در استقلال وجود دارد، برای من با هیچ‌چیز قابل تعویض نیست.

خلاصه امر اینکه فکر می‌کنم از متوسط افراد هم‌سن خودم دستاوردهای بیشتری داشتم اما آن‌قدرها که به نظر می‌رسد ازلحاظ مالی موفق نبوده‌ام. به موفقیتم در آینده شک ندارم. اما ترجیح می‌دهم در همان آینده درباره شیوه ثروتمند شدنم بنویسم تا اینکه بخواهم در زمان حال، یک طبل توخالی باشم.

10+

چگونه خانه دلخواهمان را اجاره کنیم؟

چگونه خانه دلخواهمان را اجاره کنیم؟

اگر از آن دسته انسان‌های خوش‌اقبالی هستید که نیاز نیست هرسال دنبال خانه بگردید، این مطلب به درد شما نمی‌خورد. اما اگر مثل من اجاره‌نشین هستید و هرسال یا چند سال یک‌بار دنبال خانه‌اید، مراحل خودم را برای اجاره خانه با شما به اشتراک می‌گذارم.

۱- مهم‌ترین معیارهای شما برای یک خانه خوب چیست؟

قطعاً لیست بلندبالایی در ذهن شما وجود دارد. ولی اگر بخواهید فقط سه معیار اصلی داشته باشید، چه گزینه‌هایی را انتخاب می‌کنید؟

به‌عنوان‌مثال سه معیار اصلی من این موارد هستند:

  • امنیت و آرامش ساختمان : اهالی ساختمان ترجیحاً خانواده باشند. ساختمان در فرعی‌های کم رفت‌وآمد نباشد. محله به ناامنی معروف نباشد.
  • نزدیکی به محل کار: برای من بسیار مهم است که فاصله خانه تا محل کارم حداکثر یک ساعت باشد و رفت‌وآمد به محل کارم با وسایل حمل‌ونقل عمومی آسان باشد.
  • رهن کامل در محدود بودجه من یا کرایه خیلی کم

خیلی مهم است که معیارهای شما شفاف باشد. مثلاً وقتی می‌گویم آرامش داشته باشد، باید برای خودم مشخص کنم آرامش به چه معناست و یا اگر امنیت برای من مهم است، چه معیاری برای سنجش آن دارم.

این سه مورد، معیارهای اصلی شما هستند، به‌طوری‌که بده بستانی با آن‌ها نمی‌شود انجام داد. مثلاً اگر یک خانه رایگان هم به من بدهند، حاضر نیستم روزی چند ساعت صرف رفت‌وآمد به محل کارم کنم.

ممکن است معیارهای اصلی شما کمتر یا بیشتر از سه باشد. اما اگر محدودیت‌های سفت‌وسخت زیادی برای خودتان بگذارید، در پیدا کردن خانه دچار مشکل می‌شوید، و به‌احتمال‌زیاد از سر استیصال مجبور می‌شوید از چند مورد کوتاه آیید.

اگر هم معیار اصلی نداشته باشید، بازهم انتخاب کردن در میان گزینه‌های متعدد برایتان سخت می‌شود، و به‌جای اینکه یک یا دو هفته دنبال خانه بگردید، مجبور می‌شود یک ماه یا بیشتر از این بنگاه به آن بنگاه بروید. پیشنهاد من این است که ۳ تا ۵ معیار اصلی داشته باشید. قطعاً یکی از این معیارهای اصلی، محدودیت بودجه شما خواهد بود.

۲- تعیین معیارها و اولویت‌های بعدی

در این مرحله می‌توانید معیارهای غیرضروری دیگر را هم مشخص کنید. این گروه از معیارها بر روی احساس مطلوبیت شما از خانه تأثیر زیادی می‌گذارند. معیارهای درجه‌دوم من:

  • دوخوابه
  • نورگیر بودن خانه
  • نزدیک بودن به مترو
  • تمیز بودن ساختمان
  • پارکینگ

قرار نیست در اینجا تصویری از یک خانه ایده آل بسازیم. کافی است ۴ تا ۸ مورد از ویژگی‌هایی که بر رضایتمندی شما تأثیر زیادی دارند در نظر بگیرید. علاوه بر این مشخص کنید هرکدام از این ویژگی‌ها ازلحاظ مالی چقدر برای شما مطلوبیت ایجاد می‌کنند. مثلاً من بین دو خانه یکسان که یکی نورگیر، و یکی کم‌نور، حاضرم حدود ۱۰درصد به نفع خانه پرنور هزینه بیشتری کنم.

۳- ارزیابی گزینه‌های موجود در سایت دیوار و شیپور

با توجه به معیارهای اصلی‌تان یک یا چند محله را انتخاب کنید. در سایت‌های دیوار و شیپور می‌توانید آگهی‌های اجاره را در محله‌های موردنظرتان را بررسی کنید. ببینید با توجه به معیارهای اصلی شما، گزینه‌های موجود چه تعداد از معیارهای درجه‌دو شما را دارند.

شاید با بررسی گزینه‌های موجود و روبه‌رو شدن با واقعیت بازار (!) مجبور شوید قید چند مورد از معیارهای درجه‌دو را بزنید.

اخیراً که دنبال خانه بودم، در این مرحله متوجه شدم به‌احتمال‌زیاد باید معیار دوخوابه بودن را از لیست حذف کنم.

۴- بررسی محلی

تجربه به من ثابت کرده کیفیت فایل‌های حضوری بنگاه‌های مسکن تفاوت قابل‌توجهی با گزینه‌های موجود در سایت‌های آنلاین یا روزنامه همشهری دارد. به قول خودشان گزینه‌های اکازیون را به‌صورت عمومی آگهی نمی‌کنند. پس حتی اگر موردی را به‌صورت آنلاین پسند کردید، حتماً چندساعتی را به بررسی بنگاه‌های محله موردنظرتان اختصاص دهید.

۵- جستجوی هیبریدی

حالا به‌اندازه کافی اطلاعات لازم برای ارزیابی و انتخاب خانه را داریم و می‌توانیم جستجوی اصلی را شروع کنیم.

منابع جستجو:

  • سایت‌های آنلاین مانند دیوار، شیپور، آلونک، آی‌هوم (من فقط دیوار را بررسی می‌کنم.)
  • بخش آگهی‌های روزنامه همشهری
  • بنگاه‌های محلی

۶- فاکتور شانس

در هر کاری همیشه عواملی خارج از حیطه اختیار ما وجود دارند. پیدا کردن خانه مناسب هم استثنا از این قاعده نیست. اما تجربه‌ام ثابت کرده خوش‌اخلاق بودن، همیشه تأثیر زیادی روی افزایش شانس دارد. امیدوارم در این فرآیند بسیار شانس همراه شما باشد.

۷- کمال‌گرا نباشید

قرار نیست ما بهترین خانه را انتخاب کنیم. گزینه‌ای که انتخاب می‌کنیم تنها باید به اندازه کافی خوب باشد. اگر خانه‌ای را پیدا کردید که رضایت نسبی شما را جلب کرده، همان را انتخاب کنید. بعد از اجاره خانه هم دوباره به سایت‌ها و رونامه و بنگاه‌ها مراجعه نکنید که مطمئن شوید گزینه بهتری نسبت به انتخاب فعلی‌تان وجود ندارد. بعد از انتخاب، دیگر موضوع را رها کنید، و با آرامش به مسائل مهم زندگی بپردازید.

امیدوارم خانه جدید برایتان پر از امید و حال خوش باشد. 

6+

نظر و انتقاد دیگران چه تاثیری بر ما دارد؟

نظر و انتقاد دیگران چه تاثیری بر ما دارد؟

چه طور احساسمان نسبت به ارزشمندی کاری که انجام می‌دهیم، وابسته به نظر دیگران نباشد؟

این سؤالی است که من در طول چند ماه گذشته به دنبال پاسخ آن بودم. جوابش را هم از همان اول می‌دانستم. اینکه ارزش من به نظر دیگران بستگی ندارد و باید حس ارزشمندی، درونی باشد. ولی متوجه نمی‌شدم این درونی شدن احساس ارزشمندی دقیقاً به چه معناست؟

محمدرضا شعبانعلی در فایل‌های صوتی عزت‌نفس، یکی از عوامل عزت‌نفس بالا را شخصی نکردن انتقادها عنوان می‌کند. مثلاً اگر مدیر من از گزارشی که نوشتم ایراد بگیرد، او فقط از یک نویسنده گزارش انتقاد کرده و شهرزاد، به‌عنوان یک شخص مستقل از کارهایش، موردانتقاد نیست.

شاید در کلام این موضوع خیلی بدیهی و ساده به نظر برسد. اما عمل کردن به آن برای من بسیار دشوار بود. همیشه برایم سؤال بود چطور می‌توانم خودم را از کارم تفکیک کنم. مگر نه اینکه من خالق آن کار هستم، پس انتقاد به آن، انتقاد به من است.

اما چند وقتی است با یک تغییر رویکرد، مسئله را برای خودم حل کردم. کارها را می‌توان مانند یک دستگاه در نظر گرفت. یکی از ورودی‌های آن تلاش ماست. تلاش همان بخشی است که ما به‌عنوان خود انسانی‌مان حضور داریم. ورودی دیگر دانش و مهارت‌هایمان است. این بخش ماحصل تلاش‌هایی است که در گذشته داشته‌ایم. به نظرم خیلی مهم است که ما، خود انسانی‌مان را از دانش و مهارت‌هایمان تفکیک کنیم.

یک ورودی دیگر، مجموعه عواملی هستند که خارج از شما قرار دارند، اما تا حدودی در حوزه اختیار شما هستند. ورودی نهایی هم عواملی هستند که بر کار شما تأثیرگذارند، اما خارج از حدود اختیارتان قرار می‌گیرند.

مجموعه این عوامل وارد فضایی می‌شوند و با هم تعامل می‌کنند و نتیجه کار را خلق می‌کنند.

وقتی کسی از کار ما انتقاد می‌کند درواقع در حال انتقاد از نتیجه کار ماست نه خود انسانی‌مان. او نمی‌داند ورودی‌ها چه بوده، فقط نتیجه را می‌بیند. بنابراین تحلیل وضعیت نامطلوب به وجود آمده، تنها از عهده خودمان برمی‌آید.

مدتی است تلاش می‌کنم وقتی کسی از کار من انتقاد می‌کند، به‌جای اینکه فوراً خودم را زیر سؤال ببرم، بررسی کنم از ۳ گروه عواملی که در حوزه اختیار من قرار دارد، کدام‌یک منجر به نتیجه نامطلوب شده است. بعید میدانم اگر به اندازه کافی فردی کوشا باشیم، بد بودن نتیجه ناشی از بد بودن ما به‌عنوان یک انسان باشد. شاید مهارت یا دانش لازم را نداشتیم و یا در انتخاب و مدیریت عوامل دیگر دقت نکرده‌ایم. اما این خطاها، هیچ‌کدام ارزش ما را به‌عنوان یک فرد ساعی خدشه‌دار نمی‌کند.

وقتی این‌گونه به مسئله نگاه می‌کنم، با هر بار انتقاد دیگران، به‌جای آنکه زره دفاعی بپوشم و از موضع ناامیدی یا خشم به مسئله نگاه کنم، می‌توانم درباره بهبود سبد مهارت و دانشم تصمیم اثرگذاری بگیرم.

8+

یک درد دل کوچک

یک درد دل کوچک

گاهی گمان می‌کنم در زندگی روزمره، برای پسند دیگران به نسخه‌ای از خودم بدل شده‌ام که تنها خوشایند دیگران است و نه خود حقیقی من. برعکس زندگی روزمره‌ام، اینجا، در میان این کلمات و سطرها خود واقعی‌ام هستم.
شاید اگر همکار یا دوست من باشید و من را در زندگی روزمره زیاد ببینید، خواندن پست‌های این وبلاگ برایتان گیج‌کننده باشد و فکر کنید شخص دیگری این‌ها را نوشته است.
یک‌بار با یکی از دوستانم خیلی راحت و خودمانی صحبت می‌کردم، به من گفت نیاز نیست این‌قدر مؤدب و کتابی صحبت کنی و من در آن لحظه یادم آمد جلوی آن شخص نباید خود حقیقی‌ام باشم.
طنز مسخره‌ای است که خود حقیقی من ازنظر دیگران مصنوعی به نظر می‌رسد. ولی من در ذهنم، در افکارم، همین‌قدر کتابی حرف می‌زنم. متأسفم که در جامعه، برای اینکه مغرور یا غیرمعمول به نظر نرسم مجبورم کمی از ادبیات ذهنی‌ام فاصله بگیرم. آدم‌ها با کسی با ادبیات من احساس صمیمیت نمی‌کنند. من نمی‌دانم دقیقاً از چه زمانی و چگونه این سبک از گفتار و نوشتار را پیدا کردم. فقط دوست داشتم بدانید این سبک از نوشتن، خود واقعی و شیوه فکر کردن من است. امیدوارم برایتان آزاردهنده نباشد، چون من قصد ندارم این سنگر را هم مثل زندگی روزمره‌ام از ادبیات ذهنی‌ام خالی کنم.

8+

کارکرد ادبیات در اقتصاد

کارکرد ادبیات در اقتصاد

در پست قبل درباره نشستی گفتم که با حضور جناب عبدالله کوثری و دکتر حسین عبده تبریزی درباره کارکرد ادبیات در اقتصاد برگزار شد. ازآنجاکه به نظر من، به‌عنوان یک مخاطب غیرمتخصص، گفتگوی شکل‌گرفته در نشست، پاسخگوی چرایی و چگونگی کارکرد ادبیات در اقتصاد نبود، تصمیم گرفتم نظر شخصی خودم را درباره این موضوع بنویسم.

آنچه در اینجا می‌خوانید، نتیجه مطالعه چندین و چندباره مقاله «چرا ادبیات؟» یوسا است که آقای کوثری آن را در قالب کتابی با همین عنوان ترجمه کرده‌اند. من این مقاله را ۹ آبان ۹۶ مطالعه کردم و می‌توانم ادعا کنم جهان‌بینی من نسبت به ادبیات به دو دوران قبل و بعدازاین مقاله تقسیم می‌شود. قبل از این مقاله، من فرد کم مطالعه‌ای نبودم، اما مطالعه جدی درزمینهٔ ادبیات نداشتم و به قول یوسا، ادبیات برای من اساساً نوعی سرگرمی و تجمل بود و در میان حجم عظیم کتاب‌هایی که قصد خواندن آن‌ها را داشتم، به‌راحتی از ادبیات چشم‌پوشی کرده بودم. یوسا دقیقاً با نشانه رفتن کارکردهای ادبیات در اقتصاد، جامعه و زندگی توانست من را قانع کند ادبیات بخوانم و یکی از میلیون‌ها انسانی را که می‌توانند ادبیات بخوانند، اما عزم جزم کرده‌اند که نخوانند، نجات داد.

در اینجا برخی نکات که برای خود من جالب‌توجه بود عنوان می‌کنم. آنچه در ادامه می‌خوانید، آمیزه‌ای از رویکرد شخصی من در اثر مطالعه ادبیات و آموخته‌هایم از مقاله «چرا ادبیات؟» است.

۱- ادبیات ما را از خودمان خارج می‌کند. وقتی ادبیات می‌خوانیم، دیگر خودمان نیستیم، شخصیت‌های داستان می‌شویم. می‌توانیم دنیا را از دریچه نگاه دیگری نگاه کنیم. این کارکردی است که ما انسان‌ها به‌تنهایی و در انزوای ادبی هرگز به آن دست پیدا نخواهیم کرد و در غیاب ادبیات به موجوداتی «خودمدار» تبدیل می‌شویم. «ادبیات از آغاز تا اکنون و تا زمانی که وجود داشته باشد، فصل مشترک تجربیات آدمی بوده و خواهد بود و به‌واسطه آن، انسان‌ها می‌توانند یکدیگر را بازشناسند و با یکدیگر گفتگو کنند».

فکر می‌کنم بخشی از مشکلات اجتماعی و اقتصادی ما، به همین عدم درک متقابل بازمی‌گردد. چون نمی‌توانیم انسانی را با افکار، شرایط و جهان‌بینی متفاوت از خودمان تصور کنیم. برخی رفتار و گفته‌های دیگران را وقتی از دریچه نگاه خودمان، و نه نگاه خودشان، می‌گذرانیم، همه‌چیز به طرز مشمئزکننده‌ای ناجور از آب درمی‌آید. این می‌شود که ارتباط‌هایمان به هم می‌ریزد.

من که جامعه‌شناسی یا روانشناسی نخوانده‌ام و پژوهش علمی هم در این زمینه انجام نداده‌ام، اما همین معدود افرادی که در اطرافم می‌بینم، به نظر می‌رسد مانند من به درد «خودمحوری» دچار هستند. بعید میدان این درد هرگز درمان شود، اما به نظرم با ادبیات تعدیل می‌شود و درنهایت ما هم به این نتیجه خواهیم رسید «زندگی اگر قرار است به‌تمامی زیسته آید، باید با دیگران تقسیم شود». آیا تفکر سیستمی جز همین یک جمله است؟ به نظر من رمان کوری ساراماگو، بهترین کلاس درس تفکر سیستمی با نشان دادن تفکر غیر سیستمی است.

۲- پیشرفت جهان، چه در بعد اقتصادی و چه اجتماعی مدیون انسان‌هایی است که از وضع موجود ناراضی بودند. یوسا می‌گوید «ادبیات خوراک جان‌های ناخرسند و عاصی است، زبان رسای ناسازگاران و پناهگاه کسانی است که به آنچه دارند خرسند نیستند.»

ادبیات بوم سفیدی است که می‌توانیم نقشه دنیایی ایده آل را در آن تصویر کنیم، و از روی همان نقشه، دنیای واقعی را بسازیم. اگر نتوانیم تصور کنیم دنیا از آن چیزی که هست، می‌تواند بهتر باشد، چه محرکی دیگری می‌تواند ما را به سمت توسعه حرکت دهد؟

مگر می‌شود ۱۹۸۴ جورج اورول را خواند و از کمونیسم و تمامیت‌خواهی حاکمیت‌ها منزجر نشد؟ شاید اگر جورج اورول این رمان را در سال ۱۹۴۹ منتشر نمی‌کرد، انسان‌ها این‌چنین در برابر شکست تفکر کمونیسم متحد نمی‌شدند.

۳- یکی دیگر از کارکردهای اقتصادی ادبیات آن است که به ما قدرت تفکر می‌دهد. اقتصادی که در آن انسان‌هایی هوشمند و خردورز فعالیت نکنند، بعید به نظر می‌رسد دوام و قوامی داشته باشد.

شخصی که اهل ادبیات نیست، ممکن است بسیار بگوید و حتی بسیار بنویسد، اما آنچه می‌گوید و می‌نویسد، تهی است، زیرا واژگان لازم برای پرورش تفکر و کلام را نیاموخته است.

کلمات، تنها مجموعه‌ای حروف و آواها نیستند، کلمات ابزار اندیشیدن‌اند. آنچه در ذهن داریم، اگر نتواند در قالب کلمات نمود پیدا کند، در ذهن دفن می‌شود. افکار ما جدای از کلمات ما نیستند. ما نمی‌توانیم به چیزی بیندیشیم که کلمه یا توصیفی از آن نداریم، علی‌الخصوص اگر مفهومی انتزاعی باشد. «هیچ‌یک از انواع علوم و هنرها نمی‌توانند در غنا بخشیدن به زبان موردنیاز مردم جای ادبیات را بگیرد.»

کارکرد ادبیات در اقتصاد را تنها با مطالعه ادبیات می‌توان فهمید و درباره آن نه چندصد کلمه که چندصد هزار کلمه نوشت. اگر اهل ادبیات هستید، شاید بهتر باشد مقاله چرا ادبیات یوسا را مطالعه کنید تا به آنچه ادبیات به شما می‌دهد، آگاه شوید و اگر اهل ادبیات نیستید، بازهم مقاله چرا ادبیات یوسا را بخوانید، بعید میدانم اهل ادبیات نشوید. اگر نه اهل مطالعه‌اید و نه اهل ادبیات، شاید بهتر باشد فقط به این موضوع فکر کنید به صورت احتمالا غیراتفاقی، سرانه مطالعه کشورهای توسعه‌یافته بسیار بیشتر از مردمان سرزمین ماست.

4+

روایتی شخصی از نشستی با حضور عبدالله کوثری و دکتر عبده تبریزی

روایتی شخصی از نشستی با حضور عبدالله کوثری و دکتر عبده تبریزی

شنبه بعدازظهر  در نشستی با موضوع تأثیر ادبیات بر اقتصاد، با حضور دکتر عبده تبریزی و عبدالله کوثری شرکت کردم. برای کسی مثل من که هم شیفته اقتصاد و هم دوستدار ادبیات است، چنین نشستی بسیار جالب‌توجه بود. هم ازنظر موضوع و هم به دلیل سخنران‌های بی‌نظیرش.

دکتر عَبدُه تبریزی را از سال چهارم دانشگاه می‌شناسم. گرچه افتخار شاگردی دکتر عبده را نداشتم، اما مطالبی که در نشریات و وبلاگشان به قلم ایشان بوده است را مطالعه کرده‌ام. دکتر عبده بدون شک  یکی از بزرگ‌ترین متخصصین مالی و اقتصادی حال حاضر کشور هستند.

عبدالله کوثری را اولین بار از کتاب «چرا ادبیات؟» یوسا شناختم، گرچه قبل از آن کتاب «آئورا» فوئنتس را خوانده بودم، اما با خواندن چرا ادبیات نظرم به این مترجم کم‌نظیر جلب شد. چرا ادبیات، موضوع پیشنهادی مطالعه در کلاس نویسندگی بود. قبل از مطالعه «چرا ادبیات؟» من هم در گروه همان افرادی بودم که به قول یوسا گمان می‌کنند «ادبیات فعالیتی غیرضروری است، فعالیتی که بی‌تردید ارجمند است و برای پرورش احساس و آموختن رفتار و کردار مناسب ضرورت دارد، اما اساساً نوعی سرگرمی است، چیزی تجملی است و تنها درخور افرادی که وقت اضافه دارند.» در توجیه ادبیات گریزی خودم، هزاران کتاب و مقاله‌ غیرادبی را در ذهنم ردیف می‌کردم که باید برای توسعه فردی، اجتماعی و حرفه‌ای خودم مطالعه می‌کردم، غافل از اینکه ادبیات، خود توسعه است. ادبیات، اندیشه است. تمرین خردورزی به شیوه‌ای که تاکنون تصورش را هم نمی‌کردی.

بعد از مطالعه این مقاله، در من تمنای ادبیات شکل گرفت. هنوز حتی نمی‌دانستم ادبیات چیست، یا دقیق‌تر بگویم، آنچه یوسا آن را «ادبیاتِ خوب» می‌نامد چیست، همان ادبیاتی که «به ما می‌آموزد چیستیم و چگونه‌ایم.»

بگذارید کمی دوباره به حال و هوای نشست برگردیم.

نشست با بیست دقیقه‌ای تأخیر آغاز شد. همین تأخیر باعث شد نگاه کنجکاوم دورتادور سالن برگزاری بدود و سایر شرکت‌‌کنندگان را از نظر بگذراند. اولین چیزی که در نگاه اول به ذهنم رسید این بود که چقدر همه باپرستیژ هستند و احساس کردم چقدر فضای این نشست با سایر نشست‌ها متفاوت است. در پایان نشست متوجه شدم همۀ آن افرادی که به نظرم خیلی فرهیخته می‌آمدند غالباً از فعالین مطرح حوزه مالی هستند و دلیل حضورشان در این جمع، بیش از آنکه موضوع نشست باشد، هم‌نشینی و هم‌کلامی با دکتر عبده تبریزی است. در دلم گفتم، می‌شود من هم یک روز به‌جایی برسم که اشخاصی که دو ساعت از زمان بعدازظهر شنبه‌شان احتمالاً میلیون‌ها تومان هزینه دارد، فقط برای شنیدن صحبت‌های من که به‌صورت مستقیم ربطی به کارشان هم ندارد، وقت بگذارند. بدون شک دکتر عبده لایق چنین توجه و احترامی هستند، امیدوارم من هم یک روز لایق شوم.

نشست با صحبت‌های دکتر عبده شروع شدم. من که ردیف اول بودم، تا حدودی روی میز استاد احاطه داشتم و متوجه شدم استاد عبده برای این نشست حدود ۸ صفحه مطلب نوشته‌اند. یاد نکته‌ای افتادم که یکی از دوستانم از سخنران‌های حرفه‌ای نقل می‌کرد. اینکه قبل از سخنرانی شفاهی، باید موضوع به‌صورت مکتوب برای خودت حلاجی شده باشد. نه اینکه بخواهی روخوانی یا از بر خوانی نوشته‌هایت را داشته باشی، اما فرآیند تفکر، پیش از سخنرانی باید به‌صورت مکتوب رخ دهد. آن‌هم نه یک‌بار، که چندین و چند دفعه.

دکتر عبده دانش و سواد ادبی بسیار بالایی داشتند و تسلطشان بر موضوع نشان می‌داد با دنیای ادبیات مأنوس هستند. از تاریخ و تحولات ادبیات گفتند و از تأثیر تحولات اقتصادی بر ادبیات. از شخصی که دوستی دیرینه‌ای با عبدالله کوثری دارد، چیزی غیرازاین هم انتظار نمی‌رفت.

صحبت‌های جناب کوثری نیز با سیر تحول ادبیات آغاز شد و اینکه چگونه نویسندگان و شاعران، اوضاع اقتصادی و اجتماعی جامعه‌ای را که در آن می‌زیستند، در قالب تراژدی، نمایشنامه، رمان و شعر تصویر می‌کردند. از گیل‌گمش، انسان‌هایی در جستجوی بی‌مرگی تا ابن‌بطوطه، با توصیف کشتی‌های چینی با هزار خدمه، تا رنسانس که با تغییر نگرش انسان به خود، و آغاز عصر خودآگاهی، رمان متولد شد، تا زمان معاصر که زمان ایجاد تحولات اجتماعی با ایجاد جریان‌های فکری از طریق ادبیات است.

صحبت‌های دو استاد حدود یک ساعت و نیم ادامه داشت، اما هیچ‌کدام به این سؤال پاسخ ندادند که کارکرد ادبیات در اقتصاد چیست؟ آیا اصلاً ادبیات بر اقتصاد تأثیرگذار است؟ اگر بلی، چگونه؟

ازآنجاکه پایان جلسه، به‌عنوان فرصت پرسش و پاسخ تنظیم شده بود، شایسته ندیدم فرصت یادگیری از دکتر عبده و جناب کوثری را به اظهارنظر شخصی خودم درباره پاسخ این پرسش‌ها بگذرانم. ضمن اینکه تمام آنچه می‌دانستم از مقاله چرا ادبیات و جزئی مطالعات ادبی‌ام بوده که بدون شک اساتید بسیار بیشتر و بهتر از من احاطه داشتند و اظهارنظر من چیزی بر آن‌ها نمی‌افزود. سایر اعضای جمع نیز اگر خودشان، آن ۱۸ صفحه مقاله «چرا ادبیات» را مطالعه نکرده باشند و یا مسافر دنیای ادبیات نباشند، تأثیری از چند دقیقه صحبت من نخواهند گرفت. پس اظهارنظر من جز اتلاف زمان دیگران با عبارات فضل‌فروشانه، دستاوردی نمی‌داشت. این شد که خودم را قانع کردم صحبتی نداشته باشم و در عوض همان‌جا تصمیم گرفتم درباره این موضوع بنویسم. آنچه در مقاله بعد مطالعه خواهید کرد، برداشت شخصی من از کارکرد ادبیات در اقتصاد است.

 

1+

شروعی دوباره

شروعی دوباره

[پیش‌نوشت: این مطلب را زمانی نوشتم و منتشر کردم که دیگر از بازگردانی نسخه بکاپ وبلاگم ناامید شده بودم. ولی با کمک نیروی پشتیبانی سرویس‌دهنده هاست وبلاگم، توانستم دوباره بکاپ را برگردانم.]

وبلاگ قبلی‌ام از بین رفت، بیشتر به دلیل اهمال‌کاری خودم در عدم رسیدگی به‌موقع بود، و بخشی هم به دلیل بدعهدی سرویس‌دهنده که قرار بود امور مربوط به انتقال بکاپ و بازگردانی نسخه قبل را به‌صورت کامل انجام دهد. من هم دیدم دیگر صلاح نیست بیش از این معطل شوم و زمان زیادی را صرف اصلاح آن کنم. درهرصورت وبلاگ قبل، یک تجربه بود، که فعلاً دسترسی به آن ندارم. شاید هم از بین رفتن آن نوشته‌ها یک فرصت جدید باشد برای اینکه بعد از چند ماه کم‌کاری در وبلاگ نویسی، این بار با تعهد و قدرت بیشتر شروع کنم.
خودم فکر می‌کنم آن شهرزاد ۴ ماه پیش نیستم. پس اگر خواننده وبلاگ قبلی‌ام بودید، شاید با یک نسخه جدید از من مواجه شوید. شهرزادی با دغدغه‌های متفاوت. ادعایی ندارم همه تغییرات در جهت مثبت بوده، اما می‌توانم از چند تغییری نام ببرم که به‌شدت زندگی شخصی من را تحت تأثیر قرار داده است.
رتبه اول تغییرات، مربوط به شغلم هست. از اواخر دی که وارد حوزه بلاکچین شدم، در حال یادگیری مهارت‌ها و اجرا کردن پروژه‌هایی هستم که با تمام وجود از آن‌ها لذت می‌برم. حرفه فعلی‌ام تا حد زیادی با آنچه در ذهنم به‌عنوان یک حرفه ایده آل مدنظر داشتم، مطابقت دارد. حالا شما با شهرزادی روبه‌رو هستید که در حال قدم برداشتن در مسیری است که احساس می‌کند به خاطر آن به دنیا آمده. قبل از این هرگز چنین تجربه‌ای نداشتم. شاید در آینده با تغییر اهداف و ایده آل‌هایم، مسیرم را نیز تغییر دهم.
تغییرات مربوط به جهان‌بینی من نسبت به برخی مسائل بنیادین در زندگی، در مرتبه بعد قرار می‌گیرد. این تغییرات اگرچه از چند سال گذشته آغاز شد، اما در بهمن ماه با یک تغییر اساسی، به نقطه عطف خود رسید. هنوز تصمیم نگرفته‌ام آیا می‌خواهم درباره این جهان‌بینی جدید به‌صورت عمومی مطلبی منتشر کنم یا نه، اما شاید اگر از گذشته من را می‌شناختید، در آینده رنگ و بوی این تغییر را احساس کنید.
یکی دیگر از تغییرات مهم من در چند ماه اخیر، حل شدن یکی سخت‌ترین چالش‌های زندگی‌ام بود. بالغ شدن همیشه دردناک است، و من پس از چندین ماه تحمل درد، ابعاد جدیدی از بلوغ را تجربه کردم.
برخی روندها و رویدادهای تأثیرگذار دیگری هم در این مدت اتفاق افتاد. کتاب‌هایی مطالعه کردم که وسعت دید من را گسترش دادند. رابطه‌ام با پدر و مادرم به سطحی رسید که هم‌اکنون فکر می‌کنم بیش از گذشته رفیق هستیم و یکدیگر را درک می‌کنیم. با دوستان جدیدی آشنا شدم، تجربه سفرهای متفاوتی داشتم، دوچرخه‌سواری را بعد از ۱۳ سال مجدداً شروع کردم و هم‌اکنون سعی می‌کنم حداقل سه روز در هفته را با دوچرخه به محل کارم بروم.
و اما یک تغییر دیگر.
در وبلاگ قبلی‌ گمان می‌کردم حتماً باید به مخاطب نوشته‌هایم چیزی بیاموزانم. هنوز هم به ارزش‌آفرینی بالای آموزش اعتقاددارم و به همین دلیل وبلاگ دیگری را راه‌اندازی کردم که در آن، موضوعات مرتبط با حرفه‌ام را گزارش و آموزش می‌دهم. اما در این وبلاگ، که به‌نوعی رونوشتی از خود حقیقی من است، دیگر تعهدی به اولویت پیشینم ندارم. گمان می‌کنم در شهرآزادگان جدید اگر هدف اولیه توسعه فردی خودم باشد، دیگران نیز بهره بیشتری خواهند برد. من معلم توسعه فردی نیستم که بخواهم یا بتوانم دیگران را در مسیر توسعه هدایت کنم. من فقط یک جوینده توسعه هستم که دغدغه ارزش‌آفرینی دارد و در اینجا توصیف مسیری را که در حال طی کردنش هستم، با شما شریک می‌شوم. شاید آنچه من آموختم، به آن باور دارم یا عمل می‌کنم، نسخه مناسب شما نباشد. بنابراین حجت همین‌جا تمام است که این وبلاگ کسی را به راه راست هدایت نمی‌کند. تنها روایتی است زنده از داستان زندگی من.

4+

با حسادت دیگران نسبت به خودمان چه کنیم؟

با حسادت دیگران نسبت به خودمان چه کنیم؟

تا همین دو سه ماه پیش فکر می‌کردم اصلاً آدم حسودی نیستم. اما زمانی که می‌خواستم دربارۀ حسادت بنویسم، و دراین‌باره بیشتر مطالعه و فکر کردم، فهمیدم من هم گاهی دچار حسادت شده‌ام. حسادت نه به معنای غیرت، به معنای حسرت خوردن درباره دستاورد یا زندگی دیگران.

حسادت موضوع خوشایندی نیست، اما اگر ابتدا این ویژگی را به‌عنوان بخشی از وجود ممکن‌الخطای انسانی‌مان ببینیم، راحت‌تر می‌توانیم آن مسئله را حل کنیم.

من تابه‌حال احساس نکردم کسی نسبت به من حسادت داشته باشد. اما بارها دیده‌ام برخی دوستانم نسبت به دوست دیگری حسادت می‌ورزند و این حسادت خودش را به شیوه‌های مختلف نشان می‌دهد. اظهارنظرهای تنگ‌نظرانه، غیبت کردن، تمسخر، تهمت و زیراب‌زنی ازجمله نقاب‌هایی هستند که افراد بر روی چهره حسادت می‌گذارند.

من هم گاهی این نقاب‌ها را به چهره زده‌ام. اما زمانی که به‌عنوان یک ناظر بیرونی به این میدان حسدورزی نگاه می‌کنی، قضیه کمی متفاوت است.

ازآنجاکه قبلاً دربارۀ شیوۀ مقابله با حسادت خودمان نوشته‌ام، دیگر آن حرف‌ها را تکرار نمی‌کنم. می‌خواهم به این موضوع بپردازم چطور می‌توانیم با حسادت دیگران کنار بیاییم؟

 

سؤال اول : آیا واقعاً نیاز است به حسادت دیگران توجهی داشته باشیم و نسبت به آن کاری انجام دهیم؟

پاسخ : بله و خیر.

به نظرم جواب این سؤال به چند عامل بستگی دارد. ما با آن شخص چه رابطه‌ای داریم؟ ادامه ارتباط با آن شخص چقدر برایمان مهم است؟ شدت حسادت او چقدر است؟ آیا در اثر حسادتش کاری می‌کند که به ما ضرری وارد شود؟

فکر می‌کنم در درجه اول باید این حسادت را از زاویه خطاپذیر بودن انسان نگاه کنیم. نباید انتظار داشته باشیم دیگران عالی و بی‌نقص باشند. همان‌طور که خودمان عالی و بی‌نقص نیستیم.

شاید اینجا باید یک هزینه و فایده انجام دهیم. هزینه حسادت ورزی آن دوست یا کمک کردن به او برای کم شدن حسادتش، در برابر لزوم و دستاوردهای ارتباط با او.

 

سؤال دوم : چرا دیگران نسبت به ما حسادت می‌ورزند؟

پاسخ :

به همان دلایلی که ما به دیگران حسادت می‌کنیم. در نوشته‌های قبلی به‌صورت کامل به این موضوع پرداخته‌ام.

تنها باید یک نکته را اضافه کنم. اگر واقعاً دیگران نسبت به شما حسودند ، نباید خیلی ناراحت باشید. این موضوع نشان‌دهندۀ آن است دستاورد یا ویژگی ارزشمندی دارید که دیگران با تمام وجود دوست داشتند متعلق به آن‌ها باشد.

اما حواستان باشد دچار توهم حسادت نشده باشید. این‌طور نباشد چون خودتان آدم حسودی هستید، این برچسب را روی دیگران بچسبانید.

 

سؤال سوم : فرض کنید مطمئن شدیم شخصی نسبت به ما حسادت دارد و ادامه ارتباط با او برایمان به‌اندازۀ کافی مهم است که بخواهیم کمک کنیم این حس منفی در او رفع شود. چه باید بکنیم؟

پاسخ :

۱- حقیقت را به او نشان دهید.

تمام سختی و مشقت راه درازی که به این وضعیت و دستاورد رشک‌برانگیز منتهی شده است، برایش تشریح کنید.

به او نشان دهید که اگر بخواهد، او هم می‌تواند مثل شما شود، اگر چالش‌های آن مسیر را بپذیرد.

۲- ویژگی‌های برجسته‌اش را به او یادآوری کنید. هر انسانی ویژگی‌ها و دستاورد‌های بالقوه یا بالفعل ارزشمندی دارد که می‌تواند به آن‌ها افتخار کند. به او نشان دهید چقدر برایش احترام و ارزش قائل هستید.

۳- شکست‌ها و ویژگی‌های منفی خودتان را به او بگویید. بگذارید ببیند شما آن انسان ایده‌آلِ همه‌چیزتمام نیستید. شاید بتوانید از خاطرات حسادت‌ورزی خودتان برای او تعریف کنید، یا از روزهایی که به‌شدت احساس بی‌ارزشی، ناامیدی و شکست می‌کردید.

 

امیدوارم روزی همۀ ما آنقدر وجود خودمان را ارزشمند ببینیم که دیگر جایی برای حسادت باقی نماند.

9+