چگونه خانه دلخواهمان را اجاره کنیم؟

چگونه خانه دلخواهمان را اجاره کنیم؟

اگر از آن دسته انسان‌های خوش‌اقبالی هستید که نیاز نیست هرسال دنبال خانه بگردید، این مطلب به درد شما نمی‌خورد. اما اگر مثل من اجاره‌نشین هستید و هرسال یا چند سال یک‌بار دنبال خانه‌اید، مراحل خودم را برای اجاره خانه با شما به اشتراک می‌گذارم.

۱- مهم‌ترین معیارهای شما برای یک خانه خوب چیست؟

قطعاً لیست بلندبالایی در ذهن شما وجود دارد. ولی اگر بخواهید فقط سه معیار اصلی داشته باشید، چه گزینه‌هایی را انتخاب می‌کنید؟

به‌عنوان‌مثال سه معیار اصلی من این موارد هستند:

  • امنیت و آرامش ساختمان : اهالی ساختمان ترجیحاً خانواده باشند. ساختمان در فرعی‌های کم رفت‌وآمد نباشد. محله به ناامنی معروف نباشد.
  • نزدیکی به محل کار: برای من بسیار مهم است که فاصله خانه تا محل کارم حداکثر یک ساعت باشد و رفت‌وآمد به محل کارم با وسایل حمل‌ونقل عمومی آسان باشد.
  • رهن کامل در محدود بودجه من یا کرایه خیلی کم

خیلی مهم است که معیارهای شما شفاف باشد. مثلاً وقتی می‌گویم آرامش داشته باشد، باید برای خودم مشخص کنم آرامش به چه معناست و یا اگر امنیت برای من مهم است، چه معیاری برای سنجش آن دارم.

این سه مورد، معیارهای اصلی شما هستند، به‌طوری‌که بده بستانی با آن‌ها نمی‌شود انجام داد. مثلاً اگر یک خانه رایگان هم به من بدهند، حاضر نیستم روزی چند ساعت صرف رفت‌وآمد به محل کارم کنم.

ممکن است معیارهای اصلی شما کمتر یا بیشتر از سه باشد. اما اگر محدودیت‌های سفت‌وسخت زیادی برای خودتان بگذارید، در پیدا کردن خانه دچار مشکل می‌شوید، و به‌احتمال‌زیاد از سر استیصال مجبور می‌شوید از چند مورد کوتاه آیید.

اگر هم معیار اصلی نداشته باشید، بازهم انتخاب کردن در میان گزینه‌های متعدد برایتان سخت می‌شود، و به‌جای اینکه یک یا دو هفته دنبال خانه بگردید، مجبور می‌شود یک ماه یا بیشتر از این بنگاه به آن بنگاه بروید. پیشنهاد من این است که ۳ تا ۵ معیار اصلی داشته باشید. قطعاً یکی از این معیارهای اصلی، محدودیت بودجه شما خواهد بود.

۲- تعیین معیارها و اولویت‌های بعدی

در این مرحله می‌توانید معیارهای غیرضروری دیگر را هم مشخص کنید. این گروه از معیارها بر روی احساس مطلوبیت شما از خانه تأثیر زیادی می‌گذارند. معیارهای درجه‌دوم من:

  • دوخوابه
  • نورگیر بودن خانه
  • نزدیک بودن به مترو
  • تمیز بودن ساختمان
  • پارکینگ

قرار نیست در اینجا تصویری از یک خانه ایده آل بسازیم. کافی است ۴ تا ۸ مورد از ویژگی‌هایی که بر رضایتمندی شما تأثیر زیادی دارند در نظر بگیرید. علاوه بر این مشخص کنید هرکدام از این ویژگی‌ها ازلحاظ مالی چقدر برای شما مطلوبیت ایجاد می‌کنند. مثلاً من بین دو خانه یکسان که یکی نورگیر، و یکی کم‌نور، حاضرم حدود ۱۰درصد به نفع خانه پرنور هزینه بیشتری کنم.

۳- ارزیابی گزینه‌های موجود در سایت دیوار و شیپور

با توجه به معیارهای اصلی‌تان یک یا چند محله را انتخاب کنید. در سایت‌های دیوار و شیپور می‌توانید آگهی‌های اجاره را در محله‌های موردنظرتان را بررسی کنید. ببینید با توجه به معیارهای اصلی شما، گزینه‌های موجود چه تعداد از معیارهای درجه‌دو شما را دارند.

شاید با بررسی گزینه‌های موجود و روبه‌رو شدن با واقعیت بازار (!) مجبور شوید قید چند مورد از معیارهای درجه‌دو را بزنید.

اخیراً که دنبال خانه بودم، در این مرحله متوجه شدم به‌احتمال‌زیاد باید معیار دوخوابه بودن را از لیست حذف کنم.

۴- بررسی محلی

تجربه به من ثابت کرده کیفیت فایل‌های حضوری بنگاه‌های مسکن تفاوت قابل‌توجهی با گزینه‌های موجود در سایت‌های آنلاین یا روزنامه همشهری دارد. به قول خودشان گزینه‌های اکازیون را به‌صورت عمومی آگهی نمی‌کنند. پس حتی اگر موردی را به‌صورت آنلاین پسند کردید، حتماً چندساعتی را به بررسی بنگاه‌های محله موردنظرتان اختصاص دهید.

۵- جستجوی هیبریدی

حالا به‌اندازه کافی اطلاعات لازم برای ارزیابی و انتخاب خانه را داریم و می‌توانیم جستجوی اصلی را شروع کنیم.

منابع جستجو:

  • سایت‌های آنلاین مانند دیوار، شیپور، آلونک، آی‌هوم (من فقط دیوار را بررسی می‌کنم.)
  • بخش آگهی‌های روزنامه همشهری
  • بنگاه‌های محلی

۶- فاکتور شانس

در هر کاری همیشه عواملی خارج از حیطه اختیار ما وجود دارند. پیدا کردن خانه مناسب هم استثنا از این قاعده نیست. اما تجربه‌ام ثابت کرده خوش‌اخلاق بودن، همیشه تأثیر زیادی روی افزایش شانس دارد. امیدوارم در این فرآیند بسیار شانس همراه شما باشد.

۷- کمال‌گرا نباشید

قرار نیست ما بهترین خانه را انتخاب کنیم. گزینه‌ای که انتخاب می‌کنیم تنها باید به اندازه کافی خوب باشد. اگر خانه‌ای را پیدا کردید که رضایت نسبی شما را جلب کرده، همان را انتخاب کنید. بعد از اجاره خانه هم دوباره به سایت‌ها و رونامه و بنگاه‌ها مراجعه نکنید که مطمئن شوید گزینه بهتری نسبت به انتخاب فعلی‌تان وجود ندارد. بعد از انتخاب، دیگر موضوع را رها کنید، و با آرامش به مسائل مهم زندگی بپردازید.

امیدوارم خانه جدید برایتان پر از امید و حال خوش باشد. 

2+

این تاریکی، با هیچ نوری روشن نمی‌شود

این تاریکی، با هیچ نوری روشن نمی‌شود

یک اتاق بسیار بزرگ (تقریبا بی‌انتها) را در نظر بگیرید که کاملا تاریک است و شما در آن رها شده‌اید. به شما گفته‌اند  ممکن است هرچیزی در این فضا وجود داشته باشد.

دچار ترس می‌شوید. زیرا با یک شرایط مبهم روبه‌رو شده‌اید و نمی‌توانید خطر را پیش‌بینی کنید.

آن‌چیزی که ترسناک است تاریکی نیست، ابهام است.

فکر می‌کنم تعداد قابل توجهی از ترس‌های انسان را می‌توان در طبقۀ ترس از ابهام قرار داد، از جمله ترس از قضاوت شدن.

ما از قضاوت شدن می‌ترسیم، چون نمی‌دانیم دیگران از حرف و عمل ما چه برداشتی می‌کنند و چه واکنشی نشان خواهند داد.

ترس از قضاوت شدن می‌تواند زندگی‌تان را فلج کند. چون شما از چیزی می‌ترسید که هیچ راه در رویی ندارد.

اگر از تاریکی می‌ترسیدید، با روشن کردن فضا، ترستان برطرف می‌شد. اما قضاوت شدن، فضای تاریکی است که با هیچ نوری روشن نمی‌شود.

پس چه باید بکنیم؟

آموخته‌ام انسان نباید نگران مسائلی باشد که کنترلی بر آن‌ها ندارد. نگرانی دربارۀ قضاوت دیگران، هدر دادن منابع و زمان‌تان است. البته هدایت کردن دیگران به سمتی که بینش صحیحی داشته باشند، می‌تواند مفید باشد، اما این توضیح دادن و شفاف سازی قرار است تا کجا ادامه یابد؟

اصلا از خودتان بپرسید که بالفرض آن شخص یک برداشت صحیح داشت و یا اصلا هیچ برداشتی نداشت، به حال شما فرقی می‌کند؟

اگر هم قضاوت آن شخص بر شما تاثیر دارد، که در برخی موارد چنین است، چه اقدام عملی برای بهبود قضاوت او می‌توانید انجام دهید؟

مثلا اگر قضاوت مدیرتان بر وضعیت حرفه‌ای شما اثرگذار است، آیا می‌توانید با نوشتن گزارش، ارتقا مهارت‌های ارتباطی و ارائۀ صحیح توانمندی‌هایتان، قضاوت او را کنترل کنید؟

اما اگر موردی بود که هیچ تسلطی بر آن نداشتید و یا توجیه کردن وضعیت هم چندان برایتان خوشایند نیست، بهتر است این شرایط ابهام را بپذیرید و چشم‌بسته در این اتاق تاریک حرکت کنید. باور کنید موجود درنده و خون‌آشامی در آن فضا نیست.

اگر این کار را انجام دهید، خواهید دید که دیگر در آن فضای تاریک سیر نخواهید کرد و به فضایی متعالی‌تر خواهید رسید.

ارزش افکار شما بسیار بیشتر از آن است که بخواهید آن را در سیاهۀ قضاوت دیگران تلف کنید. بگذارید آن‌ها با قضاوت‌هایشان خوش باشند.

 

پی‌نوشت :

یک هفته بود که دلم با وبلاگ راه نمی‌آمد. چند بار سعی کردم بنویسم، ولی همه به پست‌هایی تبدیل می‌شدند که نمی‌خواستم دکمه انتشارشان را بزنم.

برای این پست هم پس از  کلنجاری یک روزه، بالاخره خودم را مجبور کردم دکمه را بزنم. باید از این دام رها می‌شدم.

آزادی

10+

دختری که از تنهایی نمی‌ترسید

دختری که از تنهایی نمی‌ترسید

امسال، هفتمین سالی است که دور از خانواده‌ام هستم و حدود یک سالی هم می‌شود که تنها زندگی میکنم. من تنها سفر می‌روم، تنها به دل طبیعت میزنم، تنها کتاب می‌خوانم و اصولا غالب فعالیتهای مورد علاقه‌ام را به تنهایی انجام می‌دهم. حتی در حوزه آموزش، کلاس‌های غیرحضوری را بر حضوری ترجیح میدهم، زیرا در تنهایی تمرکز و پتانسیل بالاتری برای آموختن دارم.

بسیاری از فعالیتهایی که علاقه‌ای به آنها ندارم نیز به تنهایی انجام میدهم. در تنهایی غذا میخورم، به تنهایی خرید میکنم، به تنهایی به پزشک مراجعه میکنم و در تنهایی اشک میریزم.

معمولا افرادی که برای اولین بار متوجه می‌شوند که تنها زندگی می‌کنم، از من می‌پرسند از تنهایی ترسی ندارم؟

پاسخ من منفی است. نه به این خاطر که شجاع هستم، زیرا باور دارم آنچه گریز از تنهایی از انسان می‌گیرد به مراتب ترسناک‌تر از خطرهایی است که در تنهایی تهدیدم میکند. درست است که در تنهایی ممکن است به راحتی آسیب ببینی، بیمار شوی و درد بکشی، اما تنها بودن ثمرات ارزشمندی برای من دارد.

من خودآگاهی‌ام را مرهون همین تنهایی هستم. غرق شدن در دنیای درونی‌ام، به من این فرصت را داد که شهرزادِ درونم را بیش از پیش بشناسم. البته ادعا نمیکنم که به صورت کامل خودِ حقیقی‌ام را درک کرده‌ام، اما یقین دارم در یکسال گذشته که فرصت تنهایی بیشتری داشته‌ام، پیوند عمیق‌تری با خود برقرار کردم. زندگی بدون این صلحِ درونی برایم لذتی ندارد.

تنهایی، زمین بارور خلاقیت است. تمام ایده‌های ناب و افکار منحصربفردم در این خاک روییدند. سرگذشت اندیشه‌آفرینان و نوآوران نیز گواه بر این است که تنهایی عاملی ضروری برای خلاقیت است. تصور زندگی بدون این آفرینش‌های بدیع، برایم بسیار وحشتناک است. اگر در طول تاریخ انسان‌هایی نبودند که در کنج تنهایی‌شان، اندیشه و دانش را توسعه دهند، همچنان من و شما در غارهایمان مشغول نقاشی با گِلِ سرخِ رس بودیم.

در تنهایی است که انسان به خودبسندگی می‌رسد. اگر همچنان در بند تعلقات باشیم و ترس‌هایمان را زندگی کنیم، چگونه میخواهیم به آزادی دست پیدا کنیم؟ همۀ ما پر پرواز داریم، اما انسانهای آزاد و آزاده دنیا، فرق‌شان در این است که در اسارتِ بندی نیستند. آیا این زمین‌گیری آسیب بزرگتری است یا تحمل بیماری در تنهایی؟

من تنهایی را دوست دارم، نه افسرده‌ام و نه جامعه‌گریز هستم. بسیاری انتخابهایم نیز بر محور حفظ این استقلال و تنهایی بوده است. شاید در طول زمان، میزان این تنهایی کم و زیاد شود، اما هرگز آن را کنار نخواهم گذاشت.

پ.ن : عکس بالا حلزونی تنها بر برگ شمشادی در قلعه رودخان است. در بین آن همه هیاهوی جنگل، آرام در خلوت خودش آرمیده. به نظرتان حلزون‌ها چه رویایی دارند؟

9+

اسارت هنرمندانه

اسارت هنرمندانه

تفاوت یک اثر هنری با یک اثر غیرهنری در چیست؟ در اثر هنری حال و هوای مخاطب و تجربۀ زیستۀ او به‌شدت برخوانشی که از اثر دارد تأثیرگذار است. اگر دقت کرده باشید گذر زمان، ممکن است احساس و درک شما را نسبت به یک اثر تغییر دهد، اما برخی آثار همواره صلب می‌مانند.

اولین بار که دیوان شمس را خواندم، شانزده‌ساله بودم و در پی یافتن معنای عشق، بی‌آنکه نیاز باشد خودت تجربه‌اش کنی. آن زمان اعتقادی به عشق نداشتم. گمان می‌کردم یک افسانه است. برایم قابل‌هضم نبود. مگر می‌شود آن‌قدر کسی را دوست داشت؟

یک دوست شاعر داشتم، پانزده سال از من بزرگ‌تر بود. وقتی برایش نظرم را درباره عشق گفتم، یک لبخند زد، چند ثانیه‌ای مکث کرد، دست راستم را با دستانش گرفت و گفت، آرزو می‌کنم عاشق شوی.

من خیلی جا خوردم. انتظار داشتم یک بحث فلسفی داشته باشیم (آن زمان‌ها برخلاف امروز، اهل مباحثه بودم). دعایش را جدی نگرفتم، چون به عشق باور نداشتم.

چند شب بعد در خواب رؤیایی را دیدم. خواب دیدم که عاشق شده‌ام، نمی‌دانستم عاشق چه کسی یا چه چیزی شده‌ام، فقط انگار کسی به من می‌گفت عاشقی این‌گونه است. یکی از بدترین کابوس‌های زندگی‌ام بود. پس از گذشت سال‌ها، هنوز تک‌تک لحظاتش برایم مثل روز روشن است. حتی یادم است خوابم رنگ نداشت، مثل یک فیلم قدیمی، سیاه‌وسفید بود. نمی‌توانستم نفس بکشم، درِ اتاقم قفل شده بود، به‌زور در را باز کردم. از خانه بیرون زدم، با تمام توانم می‌دویدم. انگار داشتم از عشق فرار می‌کردم. من از اسارت متنفرم. نمی‌خواستم اسیر عشق شوم.

از خواب پریدم. قلبم، تک‌تک نبض‌هایم، با تمام قدرت می‌تپیدند. یک پتوی مخملی نارنجی داشتم آن زمان. پتو را روی سرم کشیدم. به پهنای صورت اشک می‌ریختم. اشکم از شوق بود. نه از شوق عشق، شادمان از اینکه همه‌اش خواب بود. تنها زمانی که در کل زندگی‌ام از صمیم قلب برای خودم دعا کردم، همان یک دفعه بود. از خدا خواستم هرگز عاشق نشوم.

دوستم مستجاب‌الدعوه‌تر از من بود.

و اما عشق …

به گمانم عشق فراتر از یک احساس است. عشق، هنر است. هر کس بنا بر تجربه‌اش، دیدگاهی دربارۀ آن دارد. به‌گونه‌ای آن را توصیف می‌کند. دوست ندارم عشق را شرح دهم. الان متوجه می‌شوم که چرا آن زمان، دوستم با من بحثی نکرد. سخن گفتن دشوار است. اما بیش از عاشق شدن، فهم عشق مهم است. الآن که مولوی را می‌خوانم برایم معنایی دیگر می‌دهد. انگار این ابیات، مومی هستند که در قالب روح آدمی ریخته می‌شوند. دیوان شمس دیگر برای من آن دیوان شمس شانزده‌سالگی نیست. من هم دیگر آن نوجوان شانزده‌ساله نیستم. اما همچنان از اسارت بیزارم.

دوست دارم بدانم  چند سال دیگر چگونه به این اثر هنری نگاه می‌کنم. شاید آن زمان دیگر عشق و آزادی، این‌چنین متناقض نباشند. شاید هم به این نتیجه برسم که آزادگی در اسارت است، کافی است هنرمندانه اسیر شوی. تا آن زمان همچنان آرزو می‌کنم هرگز عاشق نشوم.

10+

چگونه دیگران را ببخشم؟

چگونه دیگران را ببخشم؟

من خیلی کم از دیگران دلگیر میشوم، اما هر زمان که کسی مرا آزرده خاطر می‌کند، این سوال‌ها را از خودم می‌پرسم:

۱- آیا کسی که من را رنجانده، قصدش آزار من بوده است، و یا ناخواسته خطایی مرتکب شده است؟

۲- اگر ناخواسته مرتکب خطا شده است، آیا درصدد جبران اشتباهش است؟

۳- چه زمان‌هایی بوده که من هم ناخواسته در حق کسی جفا کردم و او را آزردم؟

۴- آیا آن زمان انتظار نداشتم که بخشیده شوم؟

۵- حتی اگر آسیبی که به من وارد شده است، قابل جبران نباشد، آیا دل‌چرکین ماندن، مرهمی بر دردم خواهد بود؟

۶- آیا می‌توانم با گفتگو با آن شخص، و درک وضعیت او در آن زمان، با همدلی او را ببخشم؟

۷- اگر قصد آزار من را داشته، چه چیز چنین نیت سوء و یا کینه‌ای را در او به وجود آورده است که چنین بدخواه من شده؟

۸- آیا باید من هم بدخواه او شوم و درصدد جبران عمل ناپسندش برآیم و این چرخه آزاردگی و انتقام تا ابد ادامه داشته باشد؟

۹- آیا زندگی زیباتر از آن نیست که بخواهم ادامه آن را با حفظ خاطره‌ای تلخ، ناخوشایند کنم؟

۱۰- اگر بدانم آن فردی که من را آزرده خاطر کرده، تنها یک روز دیگر زنده است، آیا همچنان او را نخواهم بخشید؟

من این سوال‌ها را از خودم می‌پرسم. حتی گاهی درباره‌شان می‌نویسم. مخصوصا مورد آخر که به تازگی به آن پی برده‌ام. زمانی که فانی بودن خودم و دیگران را در نظر می‌آورم، به نظرم زندگی کوتاه‌تر از آن می‌آید که بخواهم نبخشم و حتی در خیال، در صدد تلافی باشم.

شاید فراموش کردن خیلی مسائل راحت نباشد، اما باید گذاشت و گذشت.

7+

چگونه حق دیگران را هم‌تراز و یا بالاتر از حق خودم بدانم؟

دو سه سال پیش که در حوزه تفکر سیستمی و دینامیک سیستم‌ها جدی‌تر از این روزها مطالعه می‌کردم، در حال خواندن مقاله‌ای از جناب ریچموند (از شاگردان فارستر، بنیان‌گذار دینامیک سیستم‌ها) به جمله‌ای برخوردم که در طول این مدت همیشه در ذهنم تکرار میکنم : «حتی اگر ما به دینامیک سیستم‌ها باور نداشته باشیم، دنیا یک سیستم است و کار خودش را سیستمی پیش می‌برد.»

گرچه من عمیقا به خدا و مذهب باور دارم (یا حداقل گمان میکنم که معتقد به آنها هستم)، به نظرم بحث اخلاق فراتر از باور به خدا و مذهبی خاص است. منظورم از اخلاق اصلا بحث فلسفی پیچیده‌ای نیست. همین مواردی که همه می‌دانیم: راستگویی، صداقت، یکرنگی، رعایت حقوق دیگران، نیک‌خواهی.

بعد از آنکه چند سال پیش، به لطف دکتر مشایخی عزیزم، با دینامیک سیستم‌ها و تفکر سیستمی آشنا شدم، برایم اخلاق خارج از چارچوب دین، یک الزام سیستمی بود. این مفهوم را مجددا از آقای ریچموند وام می‌گیرم، چه ما به سیستم باور داشته باشیم و چه نداشته باشیم، دنیا یک سیستم است، بازخورد دارد. حلقه‌ای کار میکند.

زمانی که برای خودم مراتب اخلاق را کنار هم می‌گذارم، به این نتیجه می‌رسم که اینها، همه برای بهینه شدن این سیستم، لازم و ضروری‌اند. به نظرم از بین همۀ دستورات اخلاقی، هیچ‌کدام به اندازۀ رعایت حقوق دیگران در این سیستم تاثیرگذار نیست. در این حد که در حال حاضر به هیچ چیز به این اندازه باور ندارم  که کوتاه‌ترین راه برای جهنم کردن زندگی خودمان، زیر پا گذاشتن حق دیگری است.

حق دیگری را ضایع کردن، عمل چندان عجیبی نیست.

زمانی که در زمستان، با لباس تابستانه در خانه میگردم و درجه شوفاژ را زیاد میکنم، در حال ضایع کردن حق آن هموطن مرز نشینی هستم که به خاطر بی‌مبالاتی من، دچار افت فشار گاز شده، و از سرما به خود می‌لرزد.

زمانی که چراغ عابر پیاده قرمز است، و آن راننده بیچاره تنها ۱۵ ثانیه برای عبور از چهارراه فرصت دارد، اگرنه باید ۱۲۰ ثانیه دیگر پشت چراغ بماند، من با خودخواهی تمام، من عابر پیاده حاضر نیستم چند ثانیه‌ای را صبر کنم تا در زمانی که مجاز هستم از عرض خیابان عبور کنم. چرا؟ چون هیچ پلیسی عابرین پیاده را برای عدم توجه به چراغ راهنما جریمه نمی‌کند.

زمانی که دوره‌ای را برگزار می‌کنم، اما بی‌توجه به سرمایه زمانی مخاطب و تاثیراتی که قرار است آموزه‌های من در زندگی او داشته باشد، دوره‌ای بی‌کیفیت ارائه می‌دهم.

زمانی که به عنوان کارمند یک سازمان، از کل هشت ساعتی که بابتش در روز دستمزد میگیرم، به زحمت می‌توان دو ساعت کار مفید پیدا کرد.

زمانی که به عنوان مستأجر، تنها به این دلیل که مالک خانه نیستم، با بی‌مبالاتی به خانه آسیب وارد میکنم.

زمانی که تصمیم می‌گیرم کسب‌وکاری را راه‌بیاندازم و در آن به جای اندیشیدن به ارزش‌آفرینی، به دلالی و کیسه کردن جیب مشتری فکر می‌کنم.

می‌دانید سیستم در اینجا چه نقشی بازی می‌کند؟

روزی من هم از کوچترین حق طبیعی خودم در این مملکت به خاطر اسراف و خودخواهی عده‌ای دیگر محروم خواهم شد.

روزی من هم راننده‌ای پشت چراغ قرمز خواهم بود که به خاطر خویش‌محور‌پنداری عابرین پیاده، زمان زیادی را از دست خواهم داد.

روزی شاگرد دوره‌ای خواهم شد که استادش با تدریس ضعیف، حق من را ضایع می‌کند.

روزی کارمندان و یا زیردستانی خواهم داشت، که آنگونه که باید برای تحقق اهداف سازمان من تلاش نخواهند کرد.

روزی مالک ملکی خواهم شد که مستأجرش بیش از بهایی که می‌پردازد، به خانه آسیب وارد می‌کند.

روزی مشتری کسب‌وکاری خواهم بود، که تنها چشم به کیسه من دوخته، و من به ناچار بهایی بسیار بالاتر از ارزشی که ارائه شده، خواهم پرداخت.

موعظه‌گری، مسئله‌ای است که سعی میکنم از آن دوری کنم. آنچه را که خواندید، تنها تلنگری بر نفس خطاکار خودم بدانید و نه بیشتر. من اگر بتوانم همین یک مهره از سیستم پیچیده جهان را به درستی نگه‌داری کنم، به گمانم رسالت انسانی خود را انجام داده‌ام.

بگذارید یک دعای اخلاق‌-سیستمی برای خودم و شما داشته باشم:

تفکرمان سیستمی، سیستم‌هایمان پایدار 
6+

چگونه حسادتمان را کنترل کنیم؟

مدرسه زندگی (The School of Life) نام موسسه‌ای است که هدف خود را ارتقا سطح هوش عاطفی افراد قرار داده‌است. محصولات مختلفی هم دارد. از کتاب و ویدئو گرفته تا دوره‌های آموزشی حضوری و غیرحضوری و حتی جلسات مشاوره.

یکی از محصولات مدرسه زندگی، کتابی آنلاین و پویا است به نام کتاب زندگی (The Book of Life). کتاب زندگی به زبان انگلیسی و توسط مجموعه‌ای از متخصصان در حوزه‌های مختلف هوش عاطفی نوشته شده است.

آنچه در این پست میخوانید، ترجمه‌ای از راهکار پیشنهادی کتاب زندگی برای کنترل حسادت است.

ادامه ی مطلب

1+

سه حقیقت درباره حسادت

در دوران کودکی و اوایل نوجوانی، تنها عشق زندگی من نجوم و آسمان بود. به نظرم آسمان سوژه خیال‌پردازی مناسبی است. مثلا چه کسی می‌توانست با اطمینان به شما بگوید این ستاره‌ای که به آن خیره شده‌ای سیاره‌ای ندارد که در آن دختری مثل من بر روی آن به خورشید ما که ستاره‌‌ای کم فروغ در آسمان آنهاست، خیره نشده است؟
من در دوران کودکی، یه جز به برادرم که با ورودش موقعیت انحصاری من را سلب کرده بود، به هیچ موجود دیگری حسادت نمی‌کردم. به نظرم دنیا بزرگتر از آن بود که بخواهیم با تنگ‌نظری دستاوردهای دیگری را از آن خود کنیم. کافی بود یک نگاه به تصاویری مانند تصویر زیر بیاندازید. جهان آنقدر گسترده است که برای جاه‌طلبی همه ما فضای کافی وجود دارد. دیگر چرا حسادت؟
تصویر تلسکوپ هابل از خوشه ای از ستارگان تازه متولد شده.
اما همیشه دلمان به اندازه دوران کودکی دریایی نمی‌ماند. من هم بزرگ شدم و در دام‌هایی افتادم که بزرگسالان گرفتارش می‌شوند. راستش را بخواهید تا همین دیشب فکر می‌کردم اصلا آدم حسودی نیستم. اما زمانی که تمام امروز را به آن بخش حسود پنهان شده در وجودم فکر کردم، مصداق‌های زیادی از حسادت را پیدا کردم.
قبل از اینکه ادامه دهم، فکر می‌کنم نیاز است یک موضوع را شفاف کنم. در زبان انگلیسی ما دو لغت معادل حسادت داریم، یکی jealousy و دیگری envy.
Jealousy به معنای حسادتی است که در یک رابطه عاطفی و یا یک رابطه شخصی دیگر به وجود می‌آید، زیرا گمان می‌کنید شخص سومی توجه مخاطب مورد نظر شما را به خود جلب کرده است. مثل همان حسادتی که من در دوران کودکی به برادرم داشتم.
Envy هم حسادت است، اما دیگر پای شخص سومی در میان نیست و در واقع تنگ‌نظری نسبت به دستاوردها، جایگاه یا موفقیت شخص دیگر به حساب می‌آید.
تا آنجا که من جستجو کردم، در فارسی ما چنین تفکیک لغتی نداریم. دوستان ادبیات آشنا، اگر چیزی در این‌باره می‌دانند، خوشحال می‌شوم نظرشان را بگویند.
از بحث لغت‌ها که بگذریم، آنچه در ادامه می‌خواهم درباره‎‍اش صحبت کنم، حسادت از نوع دوم است. رشک ورزیدن نسبت به داشته‌ها و موقعیت شخصی دیگر.

ادامه ی مطلب

4+

هفت روز، هفت راهکار برای رهایی

هفت روز، هفت راهکار برای رهایی

دیروز پستی را منتشر کردم درباره اینکه چگونه روحمان را سیاه کنیم. ما همه آدمهای خاکستری هستیم. گمان میکنم هیچ بزرگسالی بر این کره خاکی نباشد که بتواند ادعا کند روحش را توانسته سفید نگاه دارد. ما موجوداتی ممکن‌الخطا هستیم و آنقدر فرصت اشتباه و لغزش در طول سالیان دراز زندگی‌ در برابر ما قرار گرفته‌ است که بعید به نظر می‌آید توانسته باشیم روح سالم به در ببریم.

سالها و روزها و لحظات گذشته را که کنار بگذاریم، با خود می‌اندیشم از امروز چه، از همین لحظه؟ بالفرض که من سیاه‌ترین روح تاریخ بشر را داشته باشم، برای سیاه‌تر نشدن و یا سفیدتر شدنش چه بکنم؟

لیست دیروز را فی‌البداهه نوشته‌ام. امروز که به آن فکر میکردم، دیدم من زمان‌های زیادی این کارها را انجام داده‌ام. نمی‌خواهم ادعا کنم آنقدر نفس تذهیب شده‌ای دارم که می‌توانم تمام این کارهای ناپسند را برای همیشه کنار بگذارم، اما اگر بخواهم فقط برای یک روز، فقط برای بیست و چهار ساعت عملی ناپسند را ترک کنم، راهکار چیست؟

به ما گفته‌اند دروغ نگوییم، حسود نباشیم، غیبت نکنیم و صدها امر به معروف و نهی از منکر دیگر. اما کمتر به این موضوع پرداخته‌اند که چگونه دروغ نگوییم، چگونه حسود نباشیم و چگونه غیبت نکنیم؟ با نیمه تاریک وجودمان چه کنیم؟ چگونه از این بند رها شویم؟

من هم نمی‌دانم. امیدوارم روزی نسخه‌ای جهان‌شمول برای این سوالات پیدا کنم اما در حال حاضر پاسخی ندارم. اما این بی‌پاسخی به این نخواهد انجامید که کاری انجام ندهم. امروز یک تصمیم گرفتم. در طول هفته پیش رو، هر روز درباره چگونگی ترک کردن عمل ناپسندی که در پست قبل برای همان روز تجویز کرده‌ام فکر و مطالعه میکنم. امیدوارم اقداماتی کوچک و عملی را پیدا کنم و حتما نتایجش را با شما هم درمیان می‌گذارم. خوشحال می‌شوم اگر شما هم توصیه‌ای دراینباره دارید، با من به اشتراک بگذارید.

شنبه : چگونه حسادتم را کنترل کنم؟ (مطلب تکمیلی : سه حقیقت درباره حسادت)
یک‌شنبه : چگونه حق دیگران را هم‌تراز و یا بالاتر از حق خودم بدانم؟
دوشنبه : چگونه دیگران را ببخشم؟
سه‌شنبه: چگونه کتابخوان شوم؟
چهارشنبه: چگونه کار امروز را به فردا نسپارم؟
پنج‌شنبه: چگونه دست از غر زدن و شکایت بردارم؟
جمعه: چگونه سپاسگزار باشم؟

7+

برنامه‌ای یک هفته‌ای برای سیاه شدن روح

برنامه‌ای یک هفته‌ای برای سیاه شدن روح

شهرزاد عزیزم،
چرا فکر میکنی قرار است سفید باشی؟ خودت را بیهوده عذاب میدهی با این سفید بودن که چه؟ بیا از امروز خاکستری‌مان را سیاه‌تر کنیم. بیا از امروز سایه‌مان را با افتخار زندگی کنیم. برایت یک لیست درست کرده‌ام از کارهایی که باید در یک هفته آینده انجام دهی:

شنبه- به یک نفر حسادت بورز و تا می‌توانی زیرابش را بزن.
یک‌شنبه- یک تصمیم خودخواهانه بگیر، و از قصد حق دیگران را زیر پا بگذار.
دوشنبه- کینه یک نفر را به دل بگیر و نقشه‌ای برای انتقام از او آماده کن.
سه‌شنبه- کتاب نخوان و به جایش برو ۵ طبقه پاساژ کوروش را بگرد.
چهارشنبه- با خیال راحت اهمال‌کاری کن و همه چیز را بگذار برای شنبه آینده.
پنج‎‌شنبه- غر بزن. تا می‌توانی زمین و زمان را به هم بباف و تقصیر تمام مشکلات ات را به گردن دیگران بیانداز.
جمعه- ناسپاس باش و خدا را بر مسند محاکمه بنشان که چرا چنین هفته رقت‌باری داشته‌ای.

اگر در انجام کارهای بالا موفق بودی، دور بعدی آموزش‌ها را با هم خواهیم گذراند.
قربانت
نیمه تاریک وجودت

11+