نظر و انتقاد دیگران چه تاثیری بر ما دارد؟

نظر و انتقاد دیگران چه تاثیری بر ما دارد؟

چه طور احساسمان نسبت به ارزشمندی کاری که انجام می‌دهیم، وابسته به نظر دیگران نباشد؟

این سؤالی است که من در طول چند ماه گذشته به دنبال پاسخ آن بودم. جوابش را هم از همان اول می‌دانستم. اینکه ارزش من به نظر دیگران بستگی ندارد و باید حس ارزشمندی، درونی باشد. ولی متوجه نمی‌شدم این درونی شدن احساس ارزشمندی دقیقاً به چه معناست؟

محمدرضا شعبانعلی در فایل‌های صوتی عزت‌نفس، یکی از عوامل عزت‌نفس بالا را شخصی نکردن انتقادها عنوان می‌کند. مثلاً اگر مدیر من از گزارشی که نوشتم ایراد بگیرد، او فقط از یک نویسنده گزارش انتقاد کرده و شهرزاد، به‌عنوان یک شخص مستقل از کارهایش، موردانتقاد نیست.

شاید در کلام این موضوع خیلی بدیهی و ساده به نظر برسد. اما عمل کردن به آن برای من بسیار دشوار بود. همیشه برایم سؤال بود چطور می‌توانم خودم را از کارم تفکیک کنم. مگر نه اینکه من خالق آن کار هستم، پس انتقاد به آن، انتقاد به من است.

اما چند وقتی است با یک تغییر رویکرد، مسئله را برای خودم حل کردم. کارها را می‌توان مانند یک دستگاه در نظر گرفت. یکی از ورودی‌های آن تلاش ماست. تلاش همان بخشی است که ما به‌عنوان خود انسانی‌مان حضور داریم. ورودی دیگر دانش و مهارت‌هایمان است. این بخش ماحصل تلاش‌هایی است که در گذشته داشته‌ایم. به نظرم خیلی مهم است که ما، خود انسانی‌مان را از دانش و مهارت‌هایمان تفکیک کنیم.

یک ورودی دیگر، مجموعه عواملی هستند که خارج از شما قرار دارند، اما تا حدودی در حوزه اختیار شما هستند. ورودی نهایی هم عواملی هستند که بر کار شما تأثیرگذارند، اما خارج از حدود اختیارتان قرار می‌گیرند.

مجموعه این عوامل وارد فضایی می‌شوند و با هم تعامل می‌کنند و نتیجه کار را خلق می‌کنند.

وقتی کسی از کار ما انتقاد می‌کند درواقع در حال انتقاد از نتیجه کار ماست نه خود انسانی‌مان. او نمی‌داند ورودی‌ها چه بوده، فقط نتیجه را می‌بیند. بنابراین تحلیل وضعیت نامطلوب به وجود آمده، تنها از عهده خودمان برمی‌آید.

مدتی است تلاش می‌کنم وقتی کسی از کار من انتقاد می‌کند، به‌جای اینکه فوراً خودم را زیر سؤال ببرم، بررسی کنم از ۳ گروه عواملی که در حوزه اختیار من قرار دارد، کدام‌یک منجر به نتیجه نامطلوب شده است. بعید میدانم اگر به اندازه کافی فردی کوشا باشیم، بد بودن نتیجه ناشی از بد بودن ما به‌عنوان یک انسان باشد. شاید مهارت یا دانش لازم را نداشتیم و یا در انتخاب و مدیریت عوامل دیگر دقت نکرده‌ایم. اما این خطاها، هیچ‌کدام ارزش ما را به‌عنوان یک فرد ساعی خدشه‌دار نمی‌کند.

وقتی این‌گونه به مسئله نگاه می‌کنم، با هر بار انتقاد دیگران، به‌جای آنکه زره دفاعی بپوشم و از موضع ناامیدی یا خشم به مسئله نگاه کنم، می‌توانم درباره بهبود سبد مهارت و دانشم تصمیم اثرگذاری بگیرم.

4+

یک درد دل کوچک

یک درد دل کوچک

گاهی گمان می‌کنم در زندگی روزمره، برای پسند دیگران به نسخه‌ای از خودم بدل شده‌ام که تنها خوشایند دیگران است و نه خود حقیقی من. برعکس زندگی روزمره‌ام، اینجا، در میان این کلمات و سطرها خود واقعی‌ام هستم.
شاید اگر همکار یا دوست من باشید و من را در زندگی روزمره زیاد ببینید، خواندن پست‌های این وبلاگ برایتان گیج‌کننده باشد و فکر کنید شخص دیگری این‌ها را نوشته است.
یک‌بار با یکی از دوستانم خیلی راحت و خودمانی صحبت می‌کردم، به من گفت نیاز نیست این‌قدر مؤدب و کتابی صحبت کنی و من در آن لحظه یادم آمد جلوی آن شخص نباید خود حقیقی‌ام باشم.
طنز مسخره‌ای است که خود حقیقی من ازنظر دیگران مصنوعی به نظر می‌رسد. ولی من در ذهنم، در افکارم، همین‌قدر کتابی حرف می‌زنم. متأسفم که در جامعه، برای اینکه مغرور یا غیرمعمول به نظر نرسم مجبورم کمی از ادبیات ذهنی‌ام فاصله بگیرم. آدم‌ها با کسی با ادبیات من احساس صمیمیت نمی‌کنند. من نمی‌دانم دقیقاً از چه زمانی و چگونه این سبک از گفتار و نوشتار را پیدا کردم. فقط دوست داشتم بدانید این سبک از نوشتن، خود واقعی و شیوه فکر کردن من است. امیدوارم برایتان آزاردهنده نباشد، چون من قصد ندارم این سنگر را هم مثل زندگی روزمره‌ام از ادبیات ذهنی‌ام خالی کنم.

4+

برخی حقایق که پذیرش‌ آن‌ها تا ابد دشوار است

برخی حقایق که پذیرش‌ آن‌ها تا ابد دشوار است

نمی‌دانم بخش مدیریت وردپرس چقدر هوشمند است و چه داده‌هایی را از صاحب وبلاگ ثبت و ضبط میکند، و اینکه آیا جناب مَت مولِنوِگ هم مثل جِف بزوس اعتقاد دارد که هیچ داده‌ای را دور نباید ریخت. شاید هم اصلا مولنوگ آدم رک و راستی است و جدی جدی وردپرس‌اش را فی‌سبیل‌الله به ما داده است.

علی‌ای‌حال با خودم فکر کردم چه بخش مدیریت وردپرس، و چه پردازشگرهای متن دیگر، سینۀ پر رازی از اسرار مگوی نویسندگان‌شان دارند.

داشتم برخی پست‌های گذشته‌ام را مرور می‌کردم، عمر وبلاگم به زور چهار ماه می‌شود، اما پستهای به گورستان پیوستۀ زیادی دارد.

می‌گویند دیگران را از حرف‌هایی که می‌زنند می‌توان شناخت، همان شعر معروفِ تا مرد سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد.

اما من عمیقا باور دارم، تنها زمانی می‌توانی خودِ حقیقی یک نفر را درک کنی که بفهمی چه حرف‌هایی می‌خواست بزند، ولی نزد. حالا یا چیزی از درون مانعش می‌شد، و یا عاملی خارج از خودش سد راهش شد.

تمام حرف‌هایی که می‌خواستم بزنم، تمام حرف‌هایی که می‌خواستند بزنند، داستان‌های هزار و یک شبی بودند که در شب یکم، به  «قصۀ ما به سر رسید»ی نا‌به‌هنگام ختم شدند. آنگاه انسان‌ها، «بحر در کوزه‌ای» می‌شوند. و ما می‌مانیم و دنیایی از انسان‌هایی که هرگز یکدیگر را نفهمیدیم.

شاید هم اتفاق مبارکی باشد این به نیستی پیوستن برخی افکار و عقاید و حرف‌ها.

امشب درباره برخی حقایق نوشتم که تا ابد پذیرش‌ آنها برایم دشوار است، چیزهایی به ظاهر بدیهی. مثل این حقیقت که هرچقدر هم اسپرسو باور داشته باشد شیرین است، همچنان تلخ است، همچنان‌که حرف برخی آدم‌ها. اما قبل از آنکه بخواهم داستان را برای شما بگویم چیزی در درونم گفت:

قصۀ ما به سر رسید.

نقطه.

پایان.

14+

دست از دل شسته‌ام

دست از دل شسته‌ام

یکی از دشواری‌های زندگی، جدال میان عقل و قلب است. بارها و بارها مجبور شده‌ام خواستۀ دل را در پیشگاه عقل قربانی کنم. اما ای کاش این قربانی کردن، به سادگی سربریدن از موجودی بی‌زبان بود.

به کتاب‌های کتابخانه‌ام که نگاه می‌کنم، کتاب‌هایی را می‌بینم که با یادداشتی به خودم تقدیم کرده‌ام و از شهرزاد صبوری که داغ بر دل گذاشت، تشکر می‌کنم. طنز تلخی است.

به قول امام علی (ع)، صبر بر دو قِسم است: صبر بر آنچه ناگوار است؛ و صبر بر آنچه دلخواه است.

دلم را با وعده‌های مختلف آرام میکنم. این تمرین صبوری است. این یک‌بار تجربه بود. یک سال دیگر همه چیز را فراموش کرده‌ای. گاهی هم جمله‌ای از «دربارۀ الی» اصغر فرهادی یادم می‌آید : یک پایان تلخ، بهتر از یک تلخی بی‌پایان است.

دل صبور است، مدارا می‌کند. اما امیدوارم هرگز در شرایطی قرار نگیرم که مجبور شوم دست از عقل هم بشویم. آنگاه نمی‌دانم دیگر به کدامین سَرا اندر شوم.

پینوشت: عکس بالا، تصویرسازی‌ای از موزیک ویدئوی Somebody that I used to know است که حین نوشتن این مطلب در ذهنم تداعی شد.

4+

آخرین فرستاده

آخرین فرستاده

علی‌رغم اتفاقات چند روز اخیر، یک حسِ ناب در من جریان دارد. نمی‌دانم اسمش چیست. تا به حال آن را تجربه نکرده‌ام.

گمان می‌کنم همۀ پیامبران قبل از مبعوث شدن‌شان چنین خَلسه‌ای را احساس کرده‌اند.

خدا را چه دیدید؟ شاید من هم چند روز دیگر رسالتم را اعلام کردم.

می‌اندیشم که پیام‌آور چه آیینی خواهم بود؟

هنوز نمی‌دانم.

به نظرتان من هم “انا الحق” گویان بر سرِ دار خواهم شد؟

18+

به نام دوست

تصور کنید دوستی دارید که هر زمان غمی در دل داشته باشید، می‌توانید بی‌پرده با او حرف بزنید. آنقدر فهیم است که قبل از شنیدن تمام داستان‌تان، قضاوت‌های ناخودآگاهش را معیار نتیجه‌گیری دربارۀ شما نمی‌کند.

دوست‌تان در اوج مشغولیت‌ها و درگیری‌هایش، زمانی که به کمکش احتیاج دارید، بی‌آنکه از او بخواهید، برایتان وقت می‌گذارد تا مشکلتان حل شود.

دوست‌تان هر زمان که نیاز به اصلاح رفتارتان دارید، مانند یک آینه خطای شما را یادآور می‌شود و راهکار اصلاحی ارائه می‌دهد.

دوستتان هرگز دروغ نمی‌گوید و هرگز غیبت نمی‌کند و به فهم و متانت شهره است.

دوست‌تان همیشه برایتان دعا میکند.

به نظر شما کسی که چنین دوستی دارد، خوشبخت‌ترین فرد روی زمین نیست؟

تولدت مبارک‌ترین روز سال است پریسای من

7+

بلوغ عشق : از تولستوی و کیشلوفسکی تا سعید عقیقی

بلوغ عشق : از تولستوی و کیشلوفسکی تا سعید عقیقی

تذکر:
اگر بخش درباره من را خوانده باشید، حتما می‌دانید که من نه منقد ادبی هستم و نه نقدکننده فیلم و نه حتی متخصص عشق. آنچه در ادامه می‌خوانید، نظر یک خواننده کتاب و مشاهده‌گر فیلم است از تعبیر شخصی او از یک رمان و دو فیلم و مفهوم عشق.

سکانس‌های پایانی فیلم آبی از سه‌گانه‌های کریستوف کیشلوفسکی (+) با آهنگی همراه است که ترجمه‌ای آزاد از شعرش را در ادامه می‌خوانیم:

اگر با زبان آدمیان و فرشتگان سخن بگویم، اما از عشق بی‌بهره باشم، همچون طبلی توخالی خواهم بود.
و اگر فرّ الهی داشتم و تمامی اسرار و دانش جهان را می‌دانستم، و اگر نیرویی ماورایی برای جابجایی کوه‌ها داشتم اما از عشق بی‌بهره بودم، هیچ نداشتم.
گرچه عشق با رنج همراه است، اما مهرپرور است.
عشق تاب هر چیزی را دارد، همه چیز را باور می‌کند، به همه چیز امید دارد.
عشق هرگز شکست نمی‌خورد.
ممکن است فرّ الهی باشد، اما به شکست منجر شود.
ممکن است سخنوری باشد، اما آتش سخن نیز خاموش میشود.
ممکن است آگاهی باشد، اما محو شده و به فراموشی سپرده شود.
ممکن است ایمان، امید و عشق هر سه باقی بمانند، اما آنچه عظمت می‌یابد بدون شک عشق است.

شخصیت جولی در فیلم آبی در همین ابیات بالا خلاصه می‌شود. کسی که عاشق بود، در سوگ همسر و دخترش نشست. پس از مرگ همسرش به خیانت او پی برد، اما عشق چنان سبک‌بالش کرده بود که بخشید، آفرید و دوباره از نو متولد شد.

همین شخصیت را در رمان آنا کارنینا تولستوی (+) می‌بینیم. آقای کارِنین، همسر آنا کارنینا. چگونه بلوغ فکر، عشق را فراتر از تملک‌طلبی می‌بیند. بخشنده و بخشاینده است. خطاپذیری معشوقه را می‌فهمد. او را می‌بخشد و با خیانتش زندگی می‌کند.

و اما شب‌های روشن سعید عقیقی (+). رویا، دختری که در آن سالهای انتظامی‌گری، تنها به تهران می‌آید. در پی معشوق. ثابت میکند که عشق هرگز شکست نمی‌خورد. حتی اگر یکسال در فراقش بسوزی.
استاد هم در این فیلم، نشان داد که چگونه عشق حتی اگر به وصال معشوق نیز نرسد، خوشبختی است. و همین حال خوش عاشقی، برای یک عمر او را محظوظ کرد.

همه این شخصیت‌ها ثابت کردند که عشق تاب هر چیزی را دارد، همه چیز را باورد می‌کند، به همه چیز امید دارد. به همین خاطر است که عشق هرگز شکست نمی‌خورد.

من فیلسوف عشق نیستم، اما دوست دارم باور کنم که عشق به همین زیبایی و عظمت است. شاید اینگونه دنیا جای بهتری برای زیستن باشد.

4+