امتیازهای بی‌حاصل

دبستانی که بودم به صورت عجیبی به جن و روح و اینگونه موجودات باور داشتم و از آنها میترسیدم. البته بخشی از این باور به سکونت یک آقای رمال چند خانه آن طرف تر از خانه ما برمی‌گشت.

مستقل از اینکه آیا این مسائل درست هست یا نه، در آن دوران بی‌آنکه نشانه ای از حضور این موجودات در زندگی دیده باشم، هر لحظه در انتظار ظاهر شدنشان بودم. پدر و مادر من شاغل بودند و گاهی پیش می‌آمد که در خانه تنها باشم. آن وقت خانه برای من به یک قلعۀ ارواح تبدیل می‌شد.

در هر صورت باید این مسئله را حل می‌کردم. یک روز که فکر می‌کنم کلاس چهارم دبستان بودم، سعی کردم خیلی منطقی مسئله‌ام را با ارواح و اجنه حل کنم.

یک قرار داد نوشتم مبنی بر اینکه کدام بخش‌های خانه متعلق به من و کدام بخش‌ها قلمرو آنهاست. سعی هم کردم عدالت را رعایت کنم.

قرارداد را نوشتم و اعلام هم کردم که آن را در کشو میزم گذاشتم، یک دور با صدای بلند از روی آن خواندم که اجنه هم از مفاد قرارمان مطلع شوند.

آن روز دیگر نترسیدم و با خیال راحت در ناحیه خودم زندگی کردم.

تا اینکه چند روز بعد متوجه یک اشتباه بزرگ در قرارداد شدم. من راهرویی را که به در آشپزخانه و ورودی سرویسهای بهداشتی منتهی میشد به اجنه واگذار کرده بودم. طبیعتا هیچ کاری هم نمیتوانستم بکنم.

این شد تا روزی که از روح و جن میترسیدم (حدود دو سال بعد)، هنگامی که در خانه تنها بودم، از این دو مکان که در قرارداد متعلق به من بود، محروم شدم. اگر هم نیاز ضروری پیش می‌آمد به خانه همسایه طبقه پایین می‌رفتم.

آن زمان گذشت، روح و جنی هم ندیدم، اما یک درس از آن قرارداد گرفتم. اگر در معامله‌ای امتیازی را برای خود می‌خرید، حواستان به راه‌های دسترسی و محقق شدن آن امتیاز نیز باشد.

23+

حال خوب پس از شکست

حال خوب پس از شکست

مقدمه

من دو دوست صمیمی به نام معصومه دارم، یکی رفیق هم‌دانشگاهی‌ام است و دیگری دوست متممی و همسفر سفرهایم و به صورت عجیبی هر دو نفر سنگنورد و کوهنورد حرفه‌ای هستند.  روایت زیر، تجربۀ حقیقی معصومه هم‌دانشگاهی است، با کمی دخل و تصرف به قلم من.

آن روز هم مثل همیشه وارد سالن سنگنوردی شدم. بقیه تمرین را شروع کرده بودند. به یکی از بچه‌هایی که در حال استراحت بود گفتم از تمرینم فیلم بگیرد.

دور اول تمرین تمام شد. در زمان استراحت فیلم را نگاه کردم. باورم نمی‌شد کسی که اینچنین پس از موفق نشدن در پیمودن مسیر و سقوط، کلافه و به‌هم‌ریخته به نظر می‌رسد من باشم. فیلم را دوباره نگاه کردم. چرا اینگونه عاجز به نظر می‌رسم و از آن مهم‌تر، چرا در همان لحظه متوجه این حس ناتوانی که در چهره‌ام موج می‌زند نشدم؟

بعد از این ماجرا، با یکی دیگر از دوستان سنگنوردم صحبت کردم.

دوستم نکتۀ مهمی را به من یادآوری کرد. اگر می‌توانستی مسیر را به راحتی، بدون هیچ سقوط و شکستی طی کنی، تنها معنایش آن بود که مسیرت ساده و بی‌چالش است. به این فکر کن زمانی از پیروزی لذت می‌بری که پس از شکست‌های متوالی، دستت را به گیرۀ آخر برسانی. آن زمان می‌دانی معصومۀ کنونی، در جایگاهی بالاتر از معصومۀ قبلی قرار دارد، چون موفق به انجام کاری شد که تا به حال قادر به انجامش نبودی. این نوع دستاوردها و پیروزی‌هاست که طعم شیرینش باقی می‌ماند.

بعد از آن روز، افتادن از روی مسیر، نه تنها کلافه‌ام نمی‌کرد، که حتی برایم به ارزش تبدیل شده بود. می‌دانستم این سقوط من، قطعا نکته‌ای داشته که تنها با شکست، متوجه آن می‌شدم. دیگر به گیرۀ نهایی فکر نمی‌کردم، و تمرکزم روی مسیر، آموختن و اجرای درست تکنیک‌ها بود. حتی رسیدن به یک گیره بالاتر، من را خوشحال می‌کرد، زیرا می‌دانستم پیشرفت کرده‌ام.

فقط به جلورفتن می‌اندیشیدم و برای یادگیری، به خودم فرصت اشتباه کردن می‌دادم. آموختم که هدف‌گذاری و تنظیم معیار، ضروری است، اما نباید نتیجۀ آن ناامید شدن باشد. اهداف و انتظاراتمان باید انگیزاننده باشند.

حالا دیگر در فیلم‌ها اخم نمی‌کنم و ناامید به نظر نمی‌رسم، چون دیگر به خاطر شکست‌ها خودم را سرزنش نمیکنم.

گاهی به این فکر میکتم که ای کاش فیلمی از تمام زندگی‌ام داشتم. مطمئنم لحظات زیادی بوده که معصومه، بی آنکه حواسش باشد، چهره در هم کشیده است. دلم می‌خواهد تمام باورهای غلط و  اشتباهاتم را در طول زندگی بشناسم، حتی اگر تنها دستاورد آن حال خوب پس از شکست باشد.

پی‌نوشت:

تا به حال به این فکر کردی فیلم خودت را بسازی؟

نه، منظورم آن نیست شروع کنی به زندگی‌نامه‌نویسی و بعد فیلم‌نامه‌ای از دلش بیرون بیاوری.

بک روز دوربین بگذار در اتاقت، یا شاید هم در محل کار حتی در سالن ورزشی که هر روز تمرینهای سختی انجام می‌دهی.

ما اکثرا حواسمان به خودمان نیست. به همین دلیل است که گاهی اینچنین با خود بیگانه می‌شویم.

15+

سومین نقطه عطف زندگی من : شریف

سومین نقطه عطف زندگی من : شریف

در قسمت قبل گفتم که تیر المپیادم به هدف ننشست و بنابر جریان معمول حامعه، به یک کنکوری تبدیل شدم.

تابستان شروع شد، من که تا به حال برای کنکور چیزی نخوانده بودم و اصلا ایده‌ای هم نداشتم که قرار است چه‌کاری انجام دهم، تصمیم گرفتم فعلا حساسیتی به خرج ندهم و فقط کار را شروع کنم.

کلاسهای پیش‌دانشگاهی، از تابستان آغاز و در اسفند به پایان می‌رسید. بنابراین از همان تیرماه بود که به مدرسه هم می‌رفتم.

یادم می‌آید که از همان روزهای اول کلی با مدرسه چالش داشتیم. از تابستان آن سال سازمان سمپاد طبق دستور رئیس جمهور وقت به عنوان یک سازمان مستقل منحل شد، و برای حفظ ظاهر به یکی از زیرمجموعه‌های وزارت آموزش و پرورش تبدیل شد. لذا بسیاری از قوانین بیهودۀ آموزش و پرورش که بر مدارس دیگر اعمال می‌شد، از آن به بعد بر مدرسۀ ما نیز حاکم شد، از جمله ممنوعیت تدریس معلمان آقا در مدارس دخترانه و همچنین عدم امکان استفاده از معلم‌های بازنشسته.

مدیر مدرسه‌مان که از همان سال پیش تغییر کرده بود و شخصیت بله قربان گویی داشت، طبق افاضات سازمان آموزش و پرورش، عذر چند معلم مرد و چند معلم خانم بازنشستۀ دوران پیش‌دانشگاهی را خواست. خوب طبیعتا در آن زمان کوتاه و در حالی که همۀ معلمان زن خبره هم قراردادهایشان را با مدارس دیگر بسته بودند، معلمهایی که برای ما آوردند، بسیار بی‌تجربه و در بعضی موارد، افتضاح بودند.

من به صورت کلی شخصیت آرامی دارم، و بسیار کم پیش می‌آید که عصبانی شوم و تا به حال شاید کمتر از انگشتان یک دست پیش آمده که با کسی دعوا کنم. اما این مورد من را بسیار عصبانی کرد و یک دعوای حسابی بین من و مدیر مدرسه‌مان شکل گرفت. به خاطر نمی‌آورم هیچگاه به اندازه عصبی بوده باشم. (برای اینکه به عمق عصبانیت و ناراحتی من پی ببرید باید بگویم تا دو سه سال بعد از آن ماجرا به کرّات خواب دعوا کردن با مدیر مدرسه‌مان را می‌دیدم.)

به ضرس قاطع می‌گویم یکی از عوامل تاثیر گذار مهم در نتیجه کنکور، معلم‌ها هستند. نمی‌خواهم بگویم که اگر معلم خوب نباشد، نمی‌توان نتیجه خوبی گرفت، اما احتمالش بسیار کم است. این موضوع را میتوانید از اختلاف فاحش رتبه‌های کشوری در کنکور سراسری بین مناطق مختلف هم ببینید. به عنوان مثال در سالی که ما کنکور دادیم، رتبه ۱ منطقه ۱ همان رتبه ۱ کشور بود. در حالی که رتبه ۱ منطقه۳، رتبه ۳۴ کشوری را داشت.

من و هم‌دوره‌ای‌هایم به هیچ وجه کوتاه نیامدیم، یک هفتۀ اول را در کلاس‌ها شرکت نکردیم، و حتی در پایان هفته همه با هم توافق کردیم در بهترین مدرسۀ غیرانتفاعی کرمان که از این ماجرا خبردار شده بود و حاضر شد با تخفیف ویژه همۀ ما را ثبت‌نام کند، نام‌نویسی کنیم.

آن دعوا و این مقاومت گروهی نتیجه داد، و از هفته دوم، معلم‌های خودمان برگشتند و اینچنین سال آخر دبیرستان آغاز شد.

تا اوایل آذر بنابر همان سبک درس خواندن معمول خودم پیش میرفتم و در کلاسهای مدرسه هم شرکت میکردم. تنها برای درس دیفرانسیل، در یکی از موسسات کنکور، کلاس میرفتم. اما آزمون‌های قلمچی نیز نشان میداد در وضعیت چندان مطلوبی نیستم.

اواسط آذر بود که پریا به من گفت که یک موسسه کنکور خیلی خوب پیدا کرده که اساتید فیزیک و شیمی استثنایی دارد. بنابراین با وجود آنکه از آغاز کلاس‌ها گذشته بود، من و پریا در آن کلاس‌ها ثبت‌نام کردیم. این کلاس‌ها سکوی پرتاب من شدند.

موسسه جدید، دانشوران نام داشت و مدیر آن یک بانوی نیک‌اندیش و نیکوکردار بود به اسم خانم دانشور.

معلم فیزیک آقای نادری‌نژاد و معلم شیمی هم آقای لطفی‌نیا.

چند ماهی گذشت، و در اسفند ماه، همان دانش‌آموزی که به زحمت میتوانست در آزمون‌ها، فیزیک و شیمی را ۶۰درصد بزند، حالا به راحتی بنتایج بالای ۹۰درصد می‌گرفت. از آنجا که میزان تلاش من تغییری نکرده بود، این موفقیت و پیشرفت را مدیون معلم‌هایم بودم.

اواخر اسفند بود که احساس کردم دیگر خسته شده‌ام. از طرفی از دوستانم و یا داوطلبان سالهای قبل می‌شنیدم که باید روز ۱۲ ساعت درس خواند، و از طرف دیگر این مقدار از درس‌خواندن آن هم برای دروسی که چندان اشتیاقی برایشان نداشتم، برایم غیرممکن بود. حالا که خسته هم شده بودم، ۶ ساعت را هم به زور می‌خواندم.

کم کم داشتم نا‌امید می‌شدم. بعد از یکی از جلسات کلاس آقای لطفی‌نیا، رفتم در دفتر موسسه و به او گفتم دیگر خسته شدم و دیگر نمی‌توانم ادامه دهم.

آقای لطفی‌نیا یک لبخند زدند و گفتند گریه کن!

گریه کنم؟ آن هم شهرزادی که چند سال بود تلاش کرده بود جلوی دیگران گریه نکند؟ (در یک داستان دیگر ماجرای این تصمیم را تعریف میکنم) نمیدانم گریه نکردنم از سر نخواستن بود یا نتوانستن.

حداقل ده دوازده نفر دیگر از دانش‌آموزان هم در آنجا بودند و زل زده بودند به من و آقای لطفی‌نیا.

در این شرایط آقای لطفی‌نیا خیلی رک و راست گفتند: چقدر من رو دوست داری؟

یک لحظه احساس کردم خون در بدنم منجمد شد. (من آدم خجالتی نبودم و نیستم، ولی آن زمان خیلی بچه مثبت بودم.)

البته من هم کم نیاوردم و گفتم: من به همۀ معلم‌هایم احترام می‌گذارم و به نظرم آدمهای قابل احترام، دوست داشتنی هستند. (خدا می‌داند چه جور این جملات به من الهام شد.)

آقای لطفی‌نیا گفت: حالا که به من احترام می‌گذاری، تا هفتۀ بعد دیگر درس نخوان و استراحت کن.

من هم یک هفته درس نخواندم و حالم خوب شد. بعد از آن هم تا یک ماه سعی می‌کردم غیر از همان زمان کلاس‌ها، دور و بر آقای لطفی‌نیا آفتابی نشوم تا مبادا یک بار دیگر از من شدت علاقه‌ای که به او دارم را بپرسد.

(شما که غریبه نیستید، من هرجا نیاز باشه خیلی راحت دربارۀ احساساتم حرف میزنم، ولی حتی یک ذره هم علاقۀ ویژه‌ای به معلم‌های مرد نداشتم.)

بر خلاف ماه‌های گذشته که از عملکردم راضی نبودم، چند ماه آتی باقیمانده تا کنکور را بسیار با آرامش، بدون هرگونه استرس و نگرانی و با رضایت طی کردم.

شب قبل از کنکور، نماز خواندم و به خدا گفتم که من تمام تلاشم را کرده‌ام، باقی‌اش با تو.

من که آدم استرسی نبودم و حتی شب کنکور هم استرس نداشتم. اما محض احتیاط یک لیوان شربت زعفران غلیظ برای خودم درست کردم و خوردم. مامانم وقتی فهمید، از ترس اینکه به خاطر افزایش فشارخون سکته کنم، تا آخر شب به زور به من ختمی می‌داد.

صبح کنکور نتوانستم به موقع بیدار شوم و مجبور شدم صبحانه را در راه در حالی که پدرم با سرعت تمام به سمت محل برگزاری کنکور می‌رفت بخورم. خلاصه کنکور را هم بسیار شاد و خندان دادیم.

(پریا برعکس من کمی استرسی بود و بعدها به من گفت این بی‌خیالی من روی اعصابش بوده است. )

در مرداد ماه نتایج کنکور آمد. رتبه من ۹۱ منطقه۲ و ۲۷۴ کشوری شده بود. بعد از دیدن این نتیجه بر صفحه مانیتور کامپیوترم، فکر کنم یک ساعتی گریه کردم. (آن زمان دیگر قانون گریه نکردن را کنار گذاشته بودم.) چون انتظار داشتم که رتبه‌ام خیلی بهتر از این شود. از همکلاسی‌هایم دو نفر رتب‌های بهتر از من داشتند. پریا که ۲۸ منطقه۲ شده بود و محدثه حیدری‌نژاد که ۷۴ منطقه۲ بود.

از آنجا که تصمیم داشتم از ایران بروم، و بهترین مبدأ برای خروج از ایران، دانشگاه شریف است، این دانشگاه برایم اولویت اول بود.

برای انتخاب رشته خیلی تردید داشتم. آن زمان (و البته فکر میکنم هنوز هم چنین باشد) مد بود که همه برق بخوانند و بر همین اساس رشته اول من برق شریف بود، انتخاب دوم‌ هم مکانیک شریف.

یه خاطر ترسی که از برنامه‌نویسی داشتم و در پستی دیگر داستانش را تعریف کرده‌ام، رشته‌های مربوط به کامپیوتر، شامل نرم‌افزار، سخت‌افزار، علوم‌کامپیوتر و فناوری اطلاعات، از سبد انتخاب‌هایم حذف می‌شدند. بنابراین مطمئن بودم که هر رشته دیگری را که به عنوان رشتۀ سوم انتخاب کنم، قطعا در آن پذیرفته می‌شوم.

از آنجا که هدفم رفتن از ایران بود، با کمی پرس و جو متوجه شدم که رشتۀ مهندسی شیمی یکی از بهترین رشته‌ها برای پذیرش گرفتن است. و متاسفانه به همین دلیل احمقانه و واهی انتخاب سومم مهندسی شیمی شد.

اگر چنین معیار مسخره‌ای را در نظر نمی‌گرفتم، بدون شک رشتۀ مهندسی صنایع را انتخاب میکردم و یا اگر آنقدر از برنامه‌نویسی نمی‌ترسیدم رشتۀ IT را انتخاب می‌کردم.

مع هذا اینچنین انتخاب کردم و همان مهندسی شیمی هم قبول شدم. پریا و محدثه مهندسی برق شریف رفتند.

بنابراین در تاریخ ۱۵ شهریور، به همراه پدرم، با دو چمدان خیلی بزرگ، و دو کارتون پر از کتاب، به تهران پرواز کردم.

ورود به شریف سومین نقطه عطف زندگی من بود.

در قسمت بعد درباره علت تاثیر ویژۀ شریف بر زندگی‌ام خواهم گفت.

21+

رفاقت‌هایی که با رقابت محکم‌تر می‌شود (قسمت سوم مجموعۀ نقاط عطف زندگی من)

در دو قسمت قبل به این پرداختم در مسیر معاشقه‌ام با ریاضی، به این باور رسیدم که می‌توانم مانند اسطوره‌هایم باشم و خلاقیت و خلق‌کردن، با سخت‌کوشی، آرزویی دور از دسترس نخواهد بود.

سال دوم دبیرستان آغاز شد، و من شروع به مطالعۀ کوله‌باری از کتاب‌های مربوط به المپیاد ریاضی کردم. در المپیاد ریاضی موضوعات به چهار دسته تقسیم می‌شدند، ترکیبیات، جبر، نظریه اعداد و هندسه. بخش مورد علاقۀ من هندسه بود و البته بسیار بیشتر از سه حوزۀ دیگر در آن مهارت داشتم و نظریه اعداد را تقریبا درک نمی‌کردم.

دبیرستان ما یک ساختمان سه طبقه (زیرزمین، همکف، اول) مربع شکل بود، که وسطش یک مربع خالی، به عنوان نورگیر تعبیه شده بود. بنابراین برخلاف مدارس دیگر، و آن سالن‌های طویل دهشتناک‌شان، یک حلقۀ مربعی پرنور دوست داشتنی را تشکیل می‌داد.

در زیرزمین مدرسه آزمایشگاه‌های زیست، فیزیک و شیمی، کارگاه زبان و کارگاه کامپیوتر قرار داشت. اون نورگیر مربعی وسط ساختمان هم، در زیرزمین، به زمین بدمینتون تبدیل شده بود.

طبقه همکف، از اتاق ورزش، اتاق بهداشت، دفتر مدیر، دفترهای معاونین، اتاق استراحت معلم‌ها، سرویس بهداشتی معلم‌ها (طبق معمول، دانش‌آموز‌های بیچاره باید از سرویس بهداشتی مستقر در حیاط که در منتها‌الیه مدرسه بود استفاده می‌کردند.)، نمازخانه و سه کلاس پیش‌دانشگاهی تشکیل می‌شد.

طبقه اول، کلاس‌های سایر پایه‌ها، اتاق پرورشی (آخرش هم فلسفه درس پرورشی رو نفهمیدم)، و کتابخانه قرار داشت.

کلاس ما (دوم ریاضی) در طبقه اول، کنار راه‌پله‌های اصلی واقع شده بود.

اصولا بچه‌های رشته ریاضی، موجودات بامزه و coolی هستند. بنابراین کلاس ما یک کلاس شلوغ و شاد بود.

در مدرسه گرچه از لحاظ درسی دانش‌آموز خوبی محسوب می‌شدم، اما شاگرد اول هم نبودم. اولویتم بیشتر المپیاد بود تا اول شدن. از جمله معلم‌های مورد علاقه‌ام در آن سال، خانم لطفعلی‌زاده (فیزیک)، خانم کاظمی (ریاضی) و خانم توانا (هندسه) بودند. [خانم کاظمی، چندین سال بعد، یعنی همین امسال، باعث شدند که من یکی از سخت‌ترین تصمیمات زندگی‌ام را با شجاعت بگیرم که در داستان آخرین نقطه عطف براتون تعریف خواهم کرد. تا آن پست ایشان را در گوشه ذهن داشته باشید.]

خاطرات زیادی از آن دوران ندارم و به جز همین المپیاد ریاضی، نقطه پررنگ دیگه‌ای در ذهنم باقی نمانده. شما هم فرض کنید که من فقط المپیاد می‌خواندم و در این بین به درس و مشق مدرسه هم می‌رسیدم.

المپیاد ریاضی مرحله اول، فکر میکنم در دی ماه برگزار می‌شد و سوالات آن تست‌های پنج گزینه‌ای بود. من و چند نفر دیگر از دوستانم المپیاد مرحله اول را دادیم. نتایج اواخر بهمن یا اوایل اسفند اعلام می‌شد. تقریبا همۀ آنها که برایشان المپیاد مسئله‌ای جدی بود، در مرحلۀ اول پذیرفته شدند.

یک قانون نانوشته‌ای در مدرسه ما حاکم بود که پذیرفته‌شدگان مرحلۀ اول، مجازند که سر کلاس‌ها نروند. ما هم این فرصت را مغتنم شمرده و به جز چند درس اصلی، اصطلاحا بقیه کلاس‌ها را می‌پیچاندیم.

یک هفتۀ پایانی اسفند، آموزش و پرورش استان، از تهران اساتیدی را برای آموزش به پذیرفته‌شدگان مرحله اول دعوت می‌کرد. بنابراین ما به مدت یک هفته یک دورۀ بسیار فشرده (از ۷:۳۰ صبح تا ۸ شب داشتیم). دانش‌آموزانی که از شهرستان‌های دیگر استان کرمان می‌آمدند، در خوابگاه ساکن می‌شدند.

بعد از این دورۀ یک هفته‌ای ما تازه فهمیدیم که هنوز اندر خم یک کوچه هستیم و تلاش‌هایمان در چند ماه گذشته، بیشتر نمدمالی بوده است.

جز تلاش مضاعف در روزهای باقی‌مانده تا مرحلۀ دوم المپیاد که در اردیبهشت ماه برگزار می‌شد، کار دیگری برای جبران ضعف‌هایمان از دستمان بر نمی‌آمد.

در آن روزهای باقی‌مانده، با تمام وجود یکدیگر را حمایت کردیم و علی‌رغم آنکه رقیب هم محسوب می‌شدیم، از هیچ کمک و راهنمایی دریغ نکردیم.

چه در آن دوران یک ماهه و چه در رقابت‌های دیگر دوران مدرسه، دوستانم به من آموختند که رقابت با رفاقت شیرین‌تر است. من بهترین رقیبان و دوستان را در آن دوران داشتم و پس از آن در هر رقابت دیگری، با وجود آنکه تمام و کمال تلاشم را به کار می‌بردم، سعی کردم اصل اول را بر انسانیت بگذارم و نه برنده شدن. دوستان من بهترین دوستان دنیا بودند.

آن سال، هیچ کدام از ما در مرحله دوم المپیاد ریاضی پذیرفته نشد.

پس از پایان سال تحصیلی دوم دبیرستان، تابستان کمی وبگردی کردم و متوجه شدم که در مدارس سمپاد شهرهای بزرگ، از همان تابستان برایشان دورۀ المپیاد می‌گذارند.

من نمی‌خواهم استعداد و سخت‌کوشی پذیرفته‌شدگان مرحله دوم را نادیده بگیرم، کمااینکه در کرمان هم در طول سال‌های گذشته، دوستان عزم‌اندیشی بودند که با همین امکانات، در مرحله دوم نیز پذیرفته شدند، اما آموزش و یادگیری هدایت یافته در مرحله دوم بسیار با اهمیت بود.

بنابراین در ابتدای سال سوم دبیرستان از مسئولین مدرسه‌مان خواهش کردیم که مانند شهرهای بزرگ، از اساتید المپیاد برای یک دوره بلندمدت دعوت کنند. انتظار هم نداشتیم مدرسه هزینه‌ای کند و حاضر بودیم خودمان با پرداخت شهریه، هزینه اساتید و رفت و آمدشان را بپردازیم.

یکی از صحنه‌هایی که تا پایان عمرم در ذهن من حک‌شده باقی خواهد ماند، توهینی بود که یکی از معاونین مدرسه به ما کرد، با بادی در غبغب به پنج شش نفر از بااستعدادترین دانش‌آموزانی که آن مدرسه در چندین سال گذشته و البته چندین سال آینده به خود دیده بود[رجوع کنید به پی‌نوشت]، گفت که شما اصلا ارزش این را ندارید که مدرسه منابع‌اش را برایتان سرمایه‌گذاری کند.

در آن لحظه با خودم عهد کردم زمانی که برایم مقدور بود،  این شهر و کشوری را که چنین وقیحانه عزت نفس افراد را به باد تمسخر می‌گیرد، ترک کنم. این عهد باعث شد که دو سال پس از آن را بیش از پیش تلاش کنم.

آن سال نیز گذشت، و گرچه همۀ ما نمرات بهتری در مرحله دوم نسبت به سال گذشته اخذ کرده بودیم، اما هیچ‌کدام در مرحله دوم پذیرفته نشدیم.

پس از این شکست، به ناچار وارد دام اندیشه‌سوز کنکور شدیم.

من که با خودم عهد کرده بودم از این شهر بروم، پس از یک دوره کوتاه عزاداری و غصه خوردن برای عدم پذیرش‌ام، با قدرت برای قبول شدن در دانشگاه‌های تهران، شروع به کنکور-خوانی کردم.

[پی‌نوشت : این جمله را امیدوارم تعریف از خود نبینید. چون دستاوردهای آن گروه در پذیرش در دانشگاه، عملکردشان در آنجا و مسیری که بعد از آن طی کردند، نشان داد که حقیقتا افراد باارزشی بودند. خود من را که از آن گروه خارج کنید، نمونه‌اش پریا رشیدی‌نژاد است که هم اکنون در برکلی دوره دکترای هوش مصنوعی را می‌گذراند و یا رکسانا زراعتی که در یکی از معتبرترین موسسات آموزشی تحقیقاتی دنیا در آلمان، نوروساینس می‌خواند.

ضمن اینکه تا چندین سال بعد از فارغ‌التحصیلی از دبیرستان، نقل قول‌های که از معلم‌ها به گوشمان می‌خورد، بر برتری دانش‌آموزان آن دوره صحّه می‌گذاشت.]

ادامه دارد…

17+

دومین نقطه عطف زندگی من

اگر داستان اولین نقطه عطف زندگی من را نخوانده‌اید، شاید بهتر باشد، قبل از خواندن این مطلب، چند دقیقه‌ای را به مطالعه آن اختصاص دهید.

همچنان که شیفته ریاضی بودم، در سال اول دبیرستان هم همیشه پایِ ثابت حل تمرین‌ها می‌شدم. تا اینکه یک جلسه، معلم ریاضی‌مان، خانم احمدی، گفت تو دوست پریا رشیدی‌نژاد هستی؟ گفتم تا پارسال همکلاسی بودیم، چه طور مگه؟ گفت که او هم همین مسئله را مثل تو حل کرده است. همین حل یکسان مسئله ریاضی جرقۀ ارتباط عمیق‌تر من و پریا شد. بعد از کلاس ریاضی، زنگ تفریح به کلاس پریا رفتم (من اول الف بودم و او اول ب) و درباره آن مسئله و راه‌حل یکسانمان به او گفتم، از آن روز ارتباط من و پریا بیشتر شد.

سال اول دبیرستان، بنابر عشق دوران کودکی‌ام که آسمان شب و نجوم بود، علاوه بر المپیاد ریاضی، به المپیاد نجوم هم پرداختم. برای المپیاد نجوم بایستی مباحث مربوط به ریاضی و فیزیکی را می‌آموختیم که در سالهای آخر دبیرستان و یا بعضا در دوران دانشگاه تدریس می‌شد. بنابرای در دورۀ کوتاه‌مدتی که در مدرسه‌مان برای این منظور برگزار می‌شد، شرکت کردم. پررنگ‌ترین خاطره‌ای که از آن دورۀ نجوم در ذهنم باقی مانده، ذوق زدگی ام بعد از یادگیری مفهوم لگاریتم است و هرگز یادم نمی‌رود که چگونه با شور و شوق در ماشین حساب مهندسی شارپی که از پدرم گرفته بودم، از یک شدن لگاریتم ده کِیف میکردم.

در آن سال نه در المپیاد نجوم و نه در المپیاد ریاضی پذیرفته نشدم. هیچ‌گاه یادم نمی‌رود زمانی که یک دورۀ تکمیلی برای پذیرفته شدگان مرحلۀ اول المپیاد در اسفندماه در مدرسه‌مان برگزار می‌شد، افسوس تلاش ناکافی‌ام را می‌خوردم.

پایان سال اول دبیرستان، زمان انتخاب رشته بود. بدیهی بود که من رشته ریاضی-فیزیک را برای ادامه تحصیل انتخاب می‌کردم. مادرم طبق توصیه معمول همۀ خانواده‌ها گفت که تو اگر بروی رشتۀ تجربی حتما پزشکی قبول می‌شوی و این شغلی آینده‌دار است و بقیه داستان‌هایی که احتمالا شما خودتان شنیده‌اید. اما من اصلا نمی‌توانستم زندگی‌ای را تصور کنم که در آن ریاضی نباشد. این شد که من و بیست‌ و سه چهار نفر دیگر از هم‌دوره‌ای‌هایم، از جمله پریا، سال‌های بعدی را در رشتۀ ریاضی-فیزیک گذراندیم.

بعد از اتمام دوره اول دبیرستان و شروع تعطیلات، بنابر پیشنهاد پریا، به عضویت خانه ریاضیات درآمدم. در خانه ریاضیات چه می‌کنند؟ مسئله ریاضی حل می‌کنند. احتمالا می‌توانید حدس بزنید که هیچ تفریح دیگری دل‌‌انگیزتر از این کار نمی‌توانست اوقات فراغت من را پر کند. هر روز و گاهی یک روز در میان به خانه ریاضیات میرفتیم: من، پریا، مرضیه ضرابی (دوست پریا از دوران راهنمایی) و نیلوفر زنگی‌آبادی. من و پریا و مرضیه از چند سال قبل همکلاسی بودیم و یکدیگر را می‌شناختیم. نیلوفر یک سال از ما بزرگتر بود و در مدرسۀ نمونه‌دولتی درس می‌خواند.

یکی از مربیان خانه ریاضیات، خانمی بود به اسم خانم کریمیان که دانش‌آموختۀ رشتۀ ریاضی از دانشگاه شهید باهنر کرمان بود. خانم کریمیان چند ساعت در هفته، به ما مباحث جدیدی می‌آموخت و اگر در روند حل مسئله به مشکلی برمی‌خوردیم، ما را راهنمایی می‌کرد.

ما چهار نفر هر روز بعد از ظهر، چهار تا پنج ساعت را در یکی از کلاس‌های خالی خانه ریاضیات، به حل مسئله، بحث‌های فلسفی، مذهبی و هر چیز فسفرسوز دیگری که فکرش را بکنید، می‌گذراندیم. حتی گاهی از خودمان مسئله طرح میکردیم. یکی از این مسائل، آن بود که اگر یک دایره را حول محوری خارج از خودش دوران دهیم، حجم این شکل دونات مانند چقدر است. یادم نمی‌آید اصلا چی‌شد که به چنین مسئله‌ای رسیدیم و البته مسئلۀ لاینحل و عجیبی هم نبود. اما آن زمان هنوز کسی به ما نگفته بود چیزی به اسم انتگرال و حد وجود دارد و کافی است چند سالی صبر کرده و در درس ریاضی۱ دانشگاه، مثل آب خوردن این مسئله را حل کنید.

آن قدر این مسئله را بالا و پایین کردیم تا بالاخره به این نتیجه رسیدیم که باید آن را به اجزای ریز هرم مانندی تقسیم کنیم. و بعد حجم آن‌ها را جمع بزنیم. با خانم کریمیان در اینباره صحبت کردیم و فهمیدیم که در این مسیر مفهوم حد گرفتن را کشف کرده‌ایم.

این دومین نقطه عطف زندگی من بود. باور کردم ما هم می‌توانیم مفاهیم جدید را خلق کنیم، اگر به اندازه کافی برای خلاق بودنمان تلاش کنیم. در اینجا بود که ارشمیدس درونم یورکا یورکا گویان فریاد شادی سر می‌داد.

یورکا یورکا

و البته لازم به ذکر نیست که از همان تابستان دوستی من و پریا آغاز شد.

ادامه دارد …

10+

اولین نقطه عطف زندگی من

در مصاحبه‌ای کوتاه از مریم میرزاخانی که پس از کسب جایزه فیلدز با او انجام شد، اظهار کرد که در اوایل نوجوانی، رویای نویسنده شدن در سر داشته است، اما اکنون یک ریاضی‌دان است. اما من برعکس مریم میرزاخانی هستم. در اوایل دوران نوجوانی رویای ریاضی‌دان شدن در سر داشتم و اکنون، گمان می‌کنم بیش از هر چیز یک نویسنده هستم (یا حداقل دوست دارم باشم)، با وجود آنکه هنوز کتابی چاپ نکرده‌ام.

رویای ریاضی‌دان شدنم از ۱۲ سالگی آغاز شد. دوران پس از دبستان را در مدارس سمپاد گذراندم و بنابر طبع دانش‌آموزان سمپادی، بیش از هر چیز آرزوی آن را داشتم که باهوش باشم، که البته هوش در آن زمان برای من، خانواده‌ام، معلمان مدرسه و هم‌کلاسی‌هایم، در هوش ریاضی خلاصه می‌شد. آن زمان من شیفته ریاضی بودم. و عطش آن را داشتم که مسائل ریاضی مختلف را حل کنم. از ترس اینکه همه مسائل‌ام را تمام نکنم و بی‌مسئله نمانم، برخی از آنها را به چند روش حل می‌کردم.

سال اول و دوم دوران راهنمایی، در درس ریاضی معلمی داشتیم به نام خانم لطفی. به سبک معلمان ریاضی سنتی، کمی خشک و بی‌احساس بود. نکته عجیب درباره خانم لطفی آن بود که هیچ‌وقت چادرش را برنمی‌داشت، حتی زمانی که پای تخته گچی می‌نوشت، و من همیشه در بهت تسلط او بر نگهداری چادر بدون کش بر سر بودم. اما زمانی که با شور و شوق، راه‌حل های مختلف‌ام را نشانش می‌دادم، بی‌آنکه ابراز احساس خاصی داشته باشد، متوجه انقباض عضلات صورتش و آن لبخند زیر پوستی‌اش می‌شدم. در میانه سال دوم راهنمایی، یک دانش‌آموز جدید به کلاس ما اضافه شد، که قبل از آن در رفسنجان زندگی می‌کردند. پریا رشیدی‌نژاد. بخش زیادی از ۷ سال بعدی زندگی من، به وجود این همکلاسی جدید گره خورد.

پریا، باهوش‌ترین فرد مدرسه‌مان بود (در آینده نیز که از او بیشتر خواهم گفت، قطعا هوش او برایتان اثبات می‌شود). گرچه من و پریا تا سال اول دبیرستان، دوستان صمیمی نبودیم، اما به خاطر عشق مشترک‌مان، یعنی ریاضی، با هم ارتباط نزدیکی داشتیم.

در دوران راهنمایی پیگیر المپیاد ریاضی بودم که در دوران دبیرستان برگزار می‌شد و حتی اخبار و داستان‌های المپیادی‌ها را هم دنبال می‌کردم. با مریم میرزاخانی از همانجا آشنا شدم. یکی دیگری از اسطوره‌های ریاضی‌ام در آن دوران، آرش رستگار بود. کسی که در المپیاد ریاضی جهانی، به خاطر راه‌حل خلاقانه‌اش، مورد توجه و تمجید داوران قرار گرفت. (غافل از اینکه دکتر رستگار چند سال دیگر در دانشگاه استاد خودمان می‌شود.)

دکتر آرش رستگار
دکتر آرش رستگار

سال سوم راهنمایی، معلم ریاضی‌مان تغییر کرد. معلم جدید، بسیار جوان بود و اصلا شباهتی به معلم‌های ریاضی سنتی نداشت. خانم فلورا فَرید، زیبا، قدبلند، بسیار خوش‌پوش و خوش‌تیپ و البته بسیار باهوش و معلمی زبردست.

در یکی از جلسات کلاس خانم فرید بود که مسئله‌ای ریاضی را حل می‌کردیم. مسئله را دقیق به خاطر نمی‌آورم، فقط در این حد یادم می‌آید که مربوط به هندسه می‌شد و در آن یک متوازی‌الاضلاع بود. بعد از دو سال تمرین برای حل مسائل از شیوه‌های مختلف، بالاخره تلاش‌هایم جواب داد، و آن مسئله را به شیوه‌ای خلاقانه حل کردم (حداقل از نظر خانم فرید خلاقیت در آن بود). بعد از اینکه پای تخته راه حلم را نوشتم، خانم فرید به من گفت که مثل آرش رستگار شده‌ام. فکرش کنید، یه یک دانش‌آموز ۱۳ ساله بگویید که شبیه اسطوره‌اش است، در آن لحظه دوست داشتم از خوشحالی خانم فرید را محکم بغل کنم. آن حرف و آن لحظه یکی از نقاط عطف زندگی من شد. گرچه آن مسئله اصلا مسئلۀ پیچیده‌ای نبود و احتمالا راه‌حل من هم ویژگی خارق‌العاده‌ای نداشت، اما در آن لحظه این ایمان در من به وجود آمد که می‌توانم به هرکجا که بخواهم برسم و حتی شبیه اسطوره‌هایم شوم.

به گذشته که می‌اندیشم، به گمانم دوران راهنمایی، سخت‌کوشانه‌ترین دوران زندگی‌ام بود. تقریبا تمام زمان خارج از مدرسه‌ام به درس‌خواندن و کتاب‌خوانی می‌گذشت. حتی در مهمانی‌ها هم مسئله ریاضی و فیزیک و شیمی حل می‌کردم (در مدارس سمپاد، در دوران راهنمایی، به جای درس علوم سایر مدارس، فیزیک و شیمی و زیست‌شناسی و زمین‌شناسی تدریس می‌شود.)

وارد دوران دبیرستان شدم. به جز یک نفر، همۀ هم‌دوره‌ای‌های دوران راهنمایی‌ام، دوران دبیرستان را نیز با هم در مدرسه سمپاد گذراندیم. در این دوران دانش‌آموزان مدارس دیگر نیز وارد سمپاد شدند و ما را به سه کلاس تقسیم کردند. دوستی که در دوران راهنمایی با او بودم، در کلاس دیگری بود. ما خیلی به هم شبیه نبودیم. گرچه او هم بسیار درسخوان و زرنگ بود اما سلایق متفاوتی داشتیم. مثلا او عاشق شهاب حسینی، اورلاندو بلوم و جانی‌دپ بود، اما من عاشق اینشتن و آرش رستگار و مادام کوری بودم. زبان انگلیسی او خیلی خوب بود و دوست داشت مانند مادرش معلم زبان شود، اما من می‌خواستم ریاضی‌دان شوم. او بعد از مدرسه فوری تکالیفش را انجام می‌داد و بعد سراغ فیلم‌هایش می‌رفت، اما من همیشه اول کارهایی که خودم دوست داشتم انجام میدادم و مسائلی که خودم لذت می‌بردم حل می‌کرد و آخر شب به زور مشق‌هایم را می‌نوشتم. رویای او تسلط به زبان انگلیسی بود، اما من دوست داشتم در آینده یک مسئله ویژه خودم خلق کنم و اسمش را بگذارم Shahrzad’s Theory. این شد که دوری ایجابی در سال اول دبیرستان، به کمرنگ شدن رابطه دوستی‌مان انجامید. بعد از آن هم بارها فهمیدم که راز یک دوستی عمیق و پایدار، داشتن رویاها و آینده‌های مشترک است.

به همین خاطر سال اول دبیرستان، کمی تنها شدم تا آنکه دوباره سر کلاس ریاضی اتفاق دیگری افتاد.

این داستان ادامه دارد …

15+