با حسادت دیگران نسبت به خودمان چه کنیم؟

با حسادت دیگران نسبت به خودمان چه کنیم؟

تا همین دو سه ماه پیش فکر می‌کردم اصلاً آدم حسودی نیستم. اما زمانی که می‌خواستم دربارۀ حسادت بنویسم، و دراین‌باره بیشتر مطالعه و فکر کردم، فهمیدم من هم گاهی دچار حسادت شده‌ام. حسادت نه به معنای غیرت، به معنای حسرت خوردن درباره دستاورد یا زندگی دیگران.

حسادت موضوع خوشایندی نیست، اما اگر ابتدا این ویژگی را به‌عنوان بخشی از وجود ممکن‌الخطای انسانی‌مان ببینیم، راحت‌تر می‌توانیم آن مسئله را حل کنیم.

من تابه‌حال احساس نکردم کسی نسبت به من حسادت داشته باشد. اما بارها دیده‌ام برخی دوستانم نسبت به دوست دیگری حسادت می‌ورزند و این حسادت خودش را به شیوه‌های مختلف نشان می‌دهد. اظهارنظرهای تنگ‌نظرانه، غیبت کردن، تمسخر، تهمت و زیراب‌زنی ازجمله نقاب‌هایی هستند که افراد بر روی چهره حسادت می‌گذارند.

من هم گاهی این نقاب‌ها را به چهره زده‌ام. اما زمانی که به‌عنوان یک ناظر بیرونی به این میدان حسدورزی نگاه می‌کنی، قضیه کمی متفاوت است.

ازآنجاکه قبلاً دربارۀ شیوۀ مقابله با حسادت خودمان نوشته‌ام، دیگر آن حرف‌ها را تکرار نمی‌کنم. می‌خواهم به این موضوع بپردازم چطور می‌توانیم با حسادت دیگران کنار بیاییم؟

 

سؤال اول : آیا واقعاً نیاز است به حسادت دیگران توجهی داشته باشیم و نسبت به آن کاری انجام دهیم؟

پاسخ : بله و خیر.

به نظرم جواب این سؤال به چند عامل بستگی دارد. ما با آن شخص چه رابطه‌ای داریم؟ ادامه ارتباط با آن شخص چقدر برایمان مهم است؟ شدت حسادت او چقدر است؟ آیا در اثر حسادتش کاری می‌کند که به ما ضرری وارد شود؟

فکر می‌کنم در درجه اول باید این حسادت را از زاویه خطاپذیر بودن انسان نگاه کنیم. نباید انتظار داشته باشیم دیگران عالی و بی‌نقص باشند. همان‌طور که خودمان عالی و بی‌نقص نیستیم.

شاید اینجا باید یک هزینه و فایده انجام دهیم. هزینه حسادت ورزی آن دوست یا کمک کردن به او برای کم شدن حسادتش، در برابر لزوم و دستاوردهای ارتباط با او.

 

سؤال دوم : چرا دیگران نسبت به ما حسادت می‌ورزند؟

پاسخ :

به همان دلایلی که ما به دیگران حسادت می‌کنیم. در نوشته‌های قبلی به‌صورت کامل به این موضوع پرداخته‌ام.

تنها باید یک نکته را اضافه کنم. اگر واقعاً دیگران نسبت به شما حسودند ، نباید خیلی ناراحت باشید. این موضوع نشان‌دهندۀ آن است دستاورد یا ویژگی ارزشمندی دارید که دیگران با تمام وجود دوست داشتند متعلق به آن‌ها باشد.

اما حواستان باشد دچار توهم حسادت نشده باشید. این‌طور نباشد چون خودتان آدم حسودی هستید، این برچسب را روی دیگران بچسبانید.

 

سؤال سوم : فرض کنید مطمئن شدیم شخصی نسبت به ما حسادت دارد و ادامه ارتباط با او برایمان به‌اندازۀ کافی مهم است که بخواهیم کمک کنیم این حس منفی در او رفع شود. چه باید بکنیم؟

پاسخ :

۱- حقیقت را به او نشان دهید.

تمام سختی و مشقت راه درازی که به این وضعیت و دستاورد رشک‌برانگیز منتهی شده است، برایش تشریح کنید.

به او نشان دهید که اگر بخواهد، او هم می‌تواند مثل شما شود، اگر چالش‌های آن مسیر را بپذیرد.

۲- ویژگی‌های برجسته‌اش را به او یادآوری کنید. هر انسانی ویژگی‌ها و دستاورد‌های بالقوه یا بالفعل ارزشمندی دارد که می‌تواند به آن‌ها افتخار کند. به او نشان دهید چقدر برایش احترام و ارزش قائل هستید.

۳- شکست‌ها و ویژگی‌های منفی خودتان را به او بگویید. بگذارید ببیند شما آن انسان ایده‌آلِ همه‌چیزتمام نیستید. شاید بتوانید از خاطرات حسادت‌ورزی خودتان برای او تعریف کنید، یا از روزهایی که به‌شدت احساس بی‌ارزشی، ناامیدی و شکست می‌کردید.

 

امیدوارم روزی همۀ ما آنقدر وجود خودمان را ارزشمند ببینیم که دیگر جایی برای حسادت باقی نماند.

9+

سیاست‌گذارانِ سیاست‌نامَدار

سیاست‌گذارانِ سیاست‌نامَدار

چهار سال پیش بود که تصمیم گرفتم سیاستمدار بشوم. نه به خاطر بازی قدرت و یا جذابیت‌های ویژۀ آن حوزه. تنها دلیل علاقه‌ام برای ورود به دنیای سیاست، تأثیرگذاری بود.

به این نتیجه رسیدم که مشکل فضای سیاسی کشور ما در قحط‌الرجال بودن است. معمولاً افرادی که ذهنشان توانایی پردازش دارد و یا دوست دارند که از این توانایی استفاده کنند وارد دنیای سیاست نمی‌شوند. فکر می‌کردم باید این پارادایم تغییر کند.

حالا اینکه چرا خودم را در دسته آدم‌هایی می‌دیدم که ذهنشان پردازش‌های قابل‌توجهی انجام می‌دهد، می‌توانید به پای خامی و جوانی بگذارید. J

درهرصورت یک سالی را با این فکر جلو رفتم.

تا اینکه فهمیدم من دو موضوع مختلف را به‌اشتباه هم‌معنا در نظر می‌گرفتم: سیاستمداری و سیاست‌گذاری.

واژه سیاست در فارسی معادل دو لغت policy و politics است.

policy به معنای برنامه عملی است در پاسخ به وضعیت پیش‌آمده با پیش‌بینی‌شده. می‌تواند در سطح کلان و ملی باشد یا در یک سازمان و حتی زندگی شخصی.

مثلاً یک سازمان سیاست‌های خودش را در مواجه با تغییرات احتمالی نرخ ارز تنظیم می‌کند.

politics به‌صورت ساده همان policy است در حوزه حکومت‌داری.

معمولاً در ذهن فارسی اندیش ما، سیاست تداعی‌کنندۀ politics است و نه policy و کمی هم سوگیری منفی نسبت به آن وجود دارد. مثل این شعر سهراب سپهری که در این روزهای دودآلود تهران زیاد شنیده‌ایم:

جای مردان سیاست بنشانید درخت

تا هوا تازه شود

سیاستمدار معادل politician و سیاست‌گذار معادل policy-maker است.

ممکن است یک سیاستمدار، سیاست‌گذار باشد یا نباشد. و یک سیاست‌گذار هم ممکن است سیاستمدار باشد یا نباشد.

نهادهای سیاست‌گذار هم ممکن است سیاسی (political) یا غیرسیاسی باشند. (که البته این یک طیف است.)

 

داشتم می‌گفتم که فهمیدم سیاستمداری با سیاست‌گذاری فرق دارد. بعدازآن به این نتیجه رسیدم پاسخ دغدغه من سیاست‌گذاری است. و البته دنیا دارد به سمتی می‌رود که قدرت تأثیرگذاری اصلی به سمت سیاست‌گذارانِ سیاست‌نامَدار متمایل می‌شود.

می‌دانم که بسیاری از خوانندگان این وبلاگ، ازجمله افرادی هستند که می‌توانند کارهایی انجام دهند که بزرگ‌تر از خودشان است. می‌توانند تصمیم‌ساز باشند.

بیایید به همۀ تأثیر عمیقی که می‌توانیم بر سرنوشت خودمان و دنیا داشته باشیم فکر کنیم.

دنیا به تدریج به سمتی می‌رود که دیگری مَدار واحدی ندارد. یکسری منظومه‌های پراکنده که به صورت پیچیده‌ای در هم تنیده شده‌اند (یا به قول ست گادین قبیله‌ها)

در این دنیای بی‌سر، همۀ ما به نوعی سیاست‌گذار و تصمیم‌ساز هستیم. پس چه بهتر که این نقش را آگاهانه بپذیریم و عملی کنیم.

13+

حال خوب پس از شکست

حال خوب پس از شکست

مقدمه

من دو دوست صمیمی به نام معصومه دارم، یکی رفیق هم‌دانشگاهی‌ام است و دیگری دوست متممی و همسفر سفرهایم و به صورت عجیبی هر دو نفر سنگنورد و کوهنورد حرفه‌ای هستند.  روایت زیر، تجربۀ حقیقی معصومه هم‌دانشگاهی است، با کمی دخل و تصرف به قلم من.

آن روز هم مثل همیشه وارد سالن سنگنوردی شدم. بقیه تمرین را شروع کرده بودند. به یکی از بچه‌هایی که در حال استراحت بود گفتم از تمرینم فیلم بگیرد.

دور اول تمرین تمام شد. در زمان استراحت فیلم را نگاه کردم. باورم نمی‌شد کسی که اینچنین پس از موفق نشدن در پیمودن مسیر و سقوط، کلافه و به‌هم‌ریخته به نظر می‌رسد من باشم. فیلم را دوباره نگاه کردم. چرا اینگونه عاجز به نظر می‌رسم و از آن مهم‌تر، چرا در همان لحظه متوجه این حس ناتوانی که در چهره‌ام موج می‌زند نشدم؟

بعد از این ماجرا، با یکی دیگر از دوستان سنگنوردم صحبت کردم.

دوستم نکتۀ مهمی را به من یادآوری کرد. اگر می‌توانستی مسیر را به راحتی، بدون هیچ سقوط و شکستی طی کنی، تنها معنایش آن بود که مسیرت ساده و بی‌چالش است. به این فکر کن زمانی از پیروزی لذت می‌بری که پس از شکست‌های متوالی، دستت را به گیرۀ آخر برسانی. آن زمان می‌دانی معصومۀ کنونی، در جایگاهی بالاتر از معصومۀ قبلی قرار دارد، چون موفق به انجام کاری شد که تا به حال قادر به انجامش نبودی. این نوع دستاوردها و پیروزی‌هاست که طعم شیرینش باقی می‌ماند.

بعد از آن روز، افتادن از روی مسیر، نه تنها کلافه‌ام نمی‌کرد، که حتی برایم به ارزش تبدیل شده بود. می‌دانستم این سقوط من، قطعا نکته‌ای داشته که تنها با شکست، متوجه آن می‌شدم. دیگر به گیرۀ نهایی فکر نمی‌کردم، و تمرکزم روی مسیر، آموختن و اجرای درست تکنیک‌ها بود. حتی رسیدن به یک گیره بالاتر، من را خوشحال می‌کرد، زیرا می‌دانستم پیشرفت کرده‌ام.

فقط به جلورفتن می‌اندیشیدم و برای یادگیری، به خودم فرصت اشتباه کردن می‌دادم. آموختم که هدف‌گذاری و تنظیم معیار، ضروری است، اما نباید نتیجۀ آن ناامید شدن باشد. اهداف و انتظاراتمان باید انگیزاننده باشند.

حالا دیگر در فیلم‌ها اخم نمی‌کنم و ناامید به نظر نمی‌رسم، چون دیگر به خاطر شکست‌ها خودم را سرزنش نمیکنم.

گاهی به این فکر میکتم که ای کاش فیلمی از تمام زندگی‌ام داشتم. مطمئنم لحظات زیادی بوده که معصومه، بی آنکه حواسش باشد، چهره در هم کشیده است. دلم می‌خواهد تمام باورهای غلط و  اشتباهاتم را در طول زندگی بشناسم، حتی اگر تنها دستاورد آن حال خوب پس از شکست باشد.

پی‌نوشت:

تا به حال به این فکر کردی فیلم خودت را بسازی؟

نه، منظورم آن نیست شروع کنی به زندگی‌نامه‌نویسی و بعد فیلم‌نامه‌ای از دلش بیرون بیاوری.

بک روز دوربین بگذار در اتاقت، یا شاید هم در محل کار حتی در سالن ورزشی که هر روز تمرینهای سختی انجام می‌دهی.

ما اکثرا حواسمان به خودمان نیست. به همین دلیل است که گاهی اینچنین با خود بیگانه می‌شویم.

15+

سپاسگزاری از چند دوست

سپاسگزاری از چند دوست

«شهرزاد، تو واقعا آنگونه که از دور مغرور و خودخواه به نظر میرسی، نیستی.»

جمله بالا، اولین اظهار نظری درباره خودم بود که من را شوک زده کرد. صحنه‌ای که این حرف زده شد، بعد از گذشت سال‌ها همچنان برایم شفاف است.

سوم راهنمایی بودم. در راهرو مدرسه، کنار پنجره‌های رو به حیاط پشتی که زمین بسکتبال در آن بود و دورتادورش پر بود از درختان توت سفید، ایستاده بودیم. من بودم و چند نفر از بچه‌های کلاس سومِ ب (مدرسه دوران راهنمایی‌ام از هر پایه دو کلاس داشت، من سومِ الف بودم): رکسانا زراعتی، صدیقه کوهپایه‌زاده و زینب محمدی. این حرف را زینب با تمام صداقت یک دختر چهارده ساله به من گفت.

شاید چهارده سالگی کمی دیر باشد، ولی من تازه آن زمان برای اولین بار فهمیدم آدم‌ها می‌توانند تصویری از تو در ذهن داشته باشند که با آنچه خودت فکر میکنی از زمین تا آسمان فرق داشته باشد، چه مثبت و چه منفی.

بعد از آن بود که بازخورد دیگران درباره خودم، حتی اگر برایم مهم هم نبوده، جذابیت خاصی پیدا کرده است. انگار خودم را در آینۀ آنها می‌بینم. آن آینه حقایقی را نشانم می‌دهد که تا به حال متوجه آن نبودم، گاهی شیرین و گاهی تلخ. البته برخی برداشت‌ها نیز کژتابی داشت و یا سوء‌تفاهمی پشت آن بود.

بازخورد گرفتن، در معنای لغوی آن یک امر اجتناب‌ناپذیر است، چون دنیا یک سیستم است و سیستم‌ها حلقه‌هایی بسته هستند. شما چه بخواهید و چه نخواهید نتیجه‌کارتان را خواهید دید. هنر اصلی در آن است که چه بازخوردی، از چه کسی و در چه زمانی دریافت می‌کنید و از آن بازخورد چگونه برای بهبود این چرخۀ زندگی بهره می‌برید. 

از این پس منظور من از بازخورد، ارائه دیدگاه و یا پاسخ نسبت به تصمیمات، اعمال، افکار و گفته‌های ماست که به صورت آگاهانه به منظور نقد، توصیه و یا اصلاح توسط شخصی به ما عرضه می‌شود. (+)

با این تعریف از بازخورد، باید به دنبال آشنایان، دوستان، و حتی دشمنانی باشیم که سخاوتمندانه ما را در در بوته نقد گذاشته و در مسیر تمیز درست از نادرست و سوا کردن سَره از ناسَره یاری می‌رسانند. چنین همراهان شفیقی در زندگی، همان کیمیاگرانی هست که به مدد نَفَس گرمشان، مس وجود، طلا می‌شود.

اخیرا با تنظیم پرسشنامه‌ای، از تعدادی از دوستانم درخواست کردم در پاسخ به چند پرسش دربارۀ خودم، پاسخ‌هایشان را برایم ارسال کنند. البته این پرسشنامه بی‌نام بود و تعدادی از دوستانم ترجیح دادند به صورت ناشناس بازخورد بدهند.

این پست را تنها به آن بهانه نوشتم که لطف بزرگ این عزیزان را در چند کلمه سپاس گویم.

از کبرا حسینی، سکینه شفیعی‌نژاد، امین آرامش، هادی آقازاده، معصومه اسماعیلی و سجاد سلیمانی بسیار سپاسگزارم که در طول یک هفته گذشته، بخشی از زمان ارزشمندشان را برای بازخورد به من صرف کردند.

از همۀ دوستانی هم که به صورت ناشناس دیدگاه‌شان را برایم ارسال کردند، از صمیم قلب ممنونم.

البته هنوز این پرسشنامه را برای همۀ دوستانم ارسال نکرده‌ام و ترجیح دادم در یک روند تدریجی این مسیر را طی کنم. قدردان لطف همۀ عزیزانی که در آینده بازخوردشان را برایم ارسال می‌کنند نیز هستم.

پی‌نوشت ویژه برای سجاد سلیمانی:

سجاد سلیمانی، در یک اقدام غیر منتظره به جای پاسخ دادن به پرسشنامه، برای من یک متن مفصل با عنوان برای شهرزاد درباره شهرزاد نوشت. از جزئی نگری و ظرافت سجاد در دوستی همین بس که غیر از نسخه اصلی متنش در قالب استاندارد، یک نسخه هم مخصوص موبایل فرستاد که مطالعه آن فایل در موبایل آسان شود.

سجاد عزیز، این نوشتۀ تو، بهترین، ارزشمندترین و ناب‌ترین هدیه‌ای بود که تا به حال از دوستی دریافت داشته‌ام. راستش را بخواهی، اصلا انتظار نداشتم چنین کاری انجام دهی و وقتی متن‌ات را میخواندم اشک در چشمانم حلقه زد. در روزگاری که دوستان به ظاهر نزدیک و صمیمی نیز، آنقدر ارزشی برای روابط قائل نمی‌شوند که پاسخ درخواست‌ها و پیامهایت را بدهند، این کار تو مانند شکافتن نیل، معجزه‌ای برای اثبات وجود افرادی بود که همچنان دوست و دوستی، برایشان مقدس است.

16+

یک روش کاربردی برای استفادۀ مثبت از اهمال‌کاری

یک روش کاربردی برای استفادۀ مثبت از اهمال‌کاری

از همان روز اولی که این وبلاگ را راه‌اندازی کردم، یکی از موضوعاتی که دوست داشتم دربارۀ آن بنویسم اهمال‌کاری بود.

من در گذشته به شدت اهمال‌کار بودم و این اهمال‌کاری‌ام ریشه‌های مختلفی داشت. گاهی ناشی از ترس بود، گاهی ناشی از کمال‌گرایی و زمان‌هایی هم یک تنبل محض بودم. می‌خواهم گاه به گاه تجربه‌هایی از غلبه بر اهمال‌کاری با شما به اشتراک بگذرام. البته هنوز خودم به اهمال‌کاری مبتلا هستم. حتی نوشتن دربارۀ اهمال‌کاری را نیز به تعویق می‌اندازم. 🙂

بسته به اینکه ریشۀ اهمال‌کاری شما چیست، روش‌های مختلفی برای غلبه بر آن وجود دارد که در آینده دربارۀ آن خواهم نوشت. در این پست می‌خواهم یک روش کاربردی برای استفاده از اهمال‌کاری برای غلبه بر خودش را معرفی کنم که خودم بسیار از آن استفاده می‌کنم. اسم این روش را گذاشته‌ام استراتژی اهمال‌کاری‌های مکمل.

اهمال‌کاری‌های ما ریشه‌های مختلفی دارند و حس و حال ما نیز در هنگام به تعویق انداختن کارهای مختلف متفاوت است. به عنوان مثال شستن کوله‌بار ظرفهای کثیف در آشپزخانه، شاید ناشی از تنبلی باشد و شاید هم از نداشتن وقت. از طرف دیگر حل نکردن تمرین یک درس از متمم احتمالا به خاطر کمال‌گرایی است.

فرض کنید شما یک درس از متمم را مطالعه کردید و باید اکنون به تمرین آن پاسخ دهید، اما احساس می‌کنید هنوز برای پاسخگویی به این تمرین آماده نیستید و میخواهید بیشتر فکر و تحقیق کنید. هر کار هم میکنید، دستتان به کیبورد نمی‌رود که چیزی بنویسید. شما برای این کار نیاز دارید که مدتی ذهنتان پردازش زیادی انجام ندهد و استراحت کند.

در اینجا شاید با خودتان بگویید بروم یک دوری در وب بزنم و یا تلگرامم را چک کنم. اما این یک دام کشنده است. نباید هرگز به این وسوسه‌ها گوش دهید. هرگز برای فرار از یک فعالیت ذهنی به فعالیت ذهنی دیگری متوسل نشوید. در عوض به کاری بپردازید که از توان فکری شما کمتر استفاده کند.

در این مثال ممکن چند روزی هم باشد که ظرفهایتان را نشسته‌اید و دیگر موجودی قاشق و بشقابتان ته کشیده. الان همان زمانی است که برای فرار از یک فعالیت ذهنی، می‌توانید به یک کار جسمی بپردازید و خودتان را مدتی با شستن ظرف‌ها مشغول کنید.

چه اتفاقی افتاد؟

شما یکی از کارهایی را که به تعویق می‌انداختید با فرار از کار دیگر انجام دادید. ضمن اینکه به احتمال زیاد پس از انجام کار دوم، ذهنتان برای انجام کار اول آمادگی بیشتری پیدا کرده است.

اگر واقعا یک اهمال‌کار باشید، مطمئنم لیست طویلی از کارهایی که به تعویق می‌اندازید در ذهنتان دارید. این کارها را به دو یا چند گروه مکمل تقسیم کنید. اینکه بر اساس چه معیاری این کار را انجام میدهید، به ترجیحات خودتان بستگی دارد. می‌تواند بر اساس ریشۀ اهمال‌کاری باشد، یا بر اساس سطح و نوع انرژی مورد نیاز و یا حتی مکان انجام آن کار. هر زمان که می‌خواستید یک کار از هر گروه را به تعویق بیاندازید، به جای آنکه کاری بیهوده انجام دهید، یکی از کارهای معوق گروه‌های دیگر را انتخاب کنید.

با این کار به تدریج لیست بلندبالای کارها، کوتاه‌تر شده و قدرت شما برای انجام کارها افزایش می‌یابد.

8+

بهترین پست وبلاگش بود / بدترین پست وبلاگش بود

بهترین پست وبلاگش بود / بدترین پست وبلاگش بود

امروز شروع به مطالعۀ کتاب چتر نجات شما چه رنگی است؟ کردم. کتاب با شعری از چارلز دیکینز آغاز می‌شد :

بهترین زمان ممکن بود
بدترین زمان ممکن بود
دوره، دورۀ آگاهی بود
دوره، دورۀ نادانی بود
آغاز فصل ایمان بود
آغاز فصل بی‌اعتقادی بود
فصل نور بود
فصل تاریکی بود
بهار امید بود
پاییز یأس و ناامیدی بود
همه چیز پیش رویمان بود
هیچ چیز پیش رویمان نبود
همگی به سمت بهشت در حرکت بودیم
همگی به سمت جهنم در حرکت بودیم…

از آن شعرهایی بود که بعد از خواندنش، احساس کردم توصیف حالت من بود. همۀ روزهایی که هم می‌توانست روز خوبی باشد و هم روزی بد. همۀ اتفاقاتی که هم می‌توانستم تعبیری شوم از آن داشته باشم و هم به فال نیک بگیرم. همۀ لحظاتی که امید و ناامیدی شانه به شانۀ هم می‌زدند.

در دلم گفتم: بله آقای دیکینز، سیاه و سفید روزگار با هم است، بستگی دارد که من به کدامیک چشم بدوزم. نمیدانم این خوشبینی‌ آموخته شده است و یا عوامل ارثی نیز در آن تاثیر گذار است، اما خوشحالم در غالب روزهای زندگی‌ام، نیمۀ خالیِ لیوان نه تنها من را از دیدن نیمۀ پر غافل نساخت، که حتی من را به اندیشیدن درباره فواید نیمۀ خالی نیز ترغیب کرد. 

 

چارلز دیکینز نویسنده معروفی است و نام او و برخی آثار معروفش به گوشم خورده بود اما هیچگاه کتابهایش را نخوانده‌ام. کنجکاو شدم که بیشتر درباره این نویسنده بدانم و جستجویی یک ساعته دربارۀ او، زندگی و آثارش داشتم.

چارلز دیکینز، نویسننده‌ای بریتانیایی است که در قرن ۱۹ میلادی می‌زیست. روزگار دشواری را در دوران کودکی و نوجوانی گذرانده است. در ۱۲ سالگی، بالاجبار ترک تحصیل کرده و در انبار یک کارخانه مشغول به کار می‌شود. قدرت حافظۀ بالایی داشته و جزئیات واقایع و خصوصیات افراد را به خاطر می‌سپرد. برخی از شخصیت‌های داستانش، افرادی بودند که در کودکی ملاقات کرده است. عل‌رغم همۀ این شرایط دشوار، در ۲۰ سالگی روزنامه‌نگاری را آغاز کرد و بدین ترتیب پا در مسیر نویسندگی گذاشت. شاید مصداق بارز شعر دیکینز، خود او باشد. کسی که ناملایمات زندگی، او را ناامید از خورشید پشت ابر نکرد.

یکی از نکات جالبی که در زندگی‌تامۀ حرفه‌ای دیکینز به آن برخوردم، شیوۀ انتشار داستانهایش به صورت سریالی بود. گویا این سبک از انتشار داستانهای بلند، در قالب ماهنامه‌های سریالی، در آن زمان شیوه‌ای مرسوم بوده است. نکتۀ آموزنده این ماجرا زمانی است که چارلز دیکینز، از بازخوردهای مخاطبانش، برای هرچه غنی‌تر کردن داستان‌ها استفاده می‌کرد، و حتی گاهی مسیر شخصیت‌پردازی‌ها را تغییر می‌داد.

نویسندگان دیگر هم او را ستوده‌اند و هم نقدش کرده‌اند. او به خاطر شخصیت‌پردازی منحصربه‌فردش، سبک نوشتار، واقع‌گرایی، طنزپردازی و نقد اجتماعی مورد تحسین لئو تولستوی و جورج اورول بوده است. از طرف دیگر اشخاصی مانند اسکار وایلد و ویرجینیا ولف، از او به دلیل کم‌عمق بودن انتقاد کرده‌اند.

شعر بالا، از رمان داستان دو شهر اوست که بعد از شازده کوچولو، پرفروش ترین کتاب داستان تک جلدی در دنیا محسوب می‌شود و تا به حال بیش از ۲۰۰ میلیون نسخه از آن به فروش رفته است.

دوست داشتم، بعد از خواندن یکی از کتابهایش دربارۀ او بنویسم، اما از آنجا که لیست طویلی از رمان‌ها در قفسۀ کتابخانه‌ام در انتظار خوانده شدن، به صف ایستاده‌اند، ترجیح دادم معرفی این نویسنده و شعر الهام‌بخشش را به تاخیر نیاندازم و بر کمال‌گرایی‌ام غلبه کنم، حتی اگر این بدترین پست وبلاگم شود، نیمۀ پرش آن است که آن را نوشته‌ام، بدون ترس.

اگر داستانی از این نویسنده مطالعه کرده‌اید، خوشحال می‌شوم نظرتان را برایم بنویسید.

11+

دختری که از تنهایی نمی‌ترسید

دختری که از تنهایی نمی‌ترسید

امسال، هفتمین سالی است که دور از خانواده‌ام هستم و حدود یک سالی هم می‌شود که تنها زندگی میکنم. من تنها سفر می‌روم، تنها به دل طبیعت میزنم، تنها کتاب می‌خوانم و اصولا غالب فعالیتهای مورد علاقه‌ام را به تنهایی انجام می‌دهم. حتی در حوزه آموزش، کلاس‌های غیرحضوری را بر حضوری ترجیح میدهم، زیرا در تنهایی تمرکز و پتانسیل بالاتری برای آموختن دارم.

بسیاری از فعالیتهایی که علاقه‌ای به آنها ندارم نیز به تنهایی انجام میدهم. در تنهایی غذا میخورم، به تنهایی خرید میکنم، به تنهایی به پزشک مراجعه میکنم و در تنهایی اشک میریزم.

معمولا افرادی که برای اولین بار متوجه می‌شوند که تنها زندگی می‌کنم، از من می‌پرسند از تنهایی ترسی ندارم؟

پاسخ من منفی است. نه به این خاطر که شجاع هستم، زیرا باور دارم آنچه گریز از تنهایی از انسان می‌گیرد به مراتب ترسناک‌تر از خطرهایی است که در تنهایی تهدیدم میکند. درست است که در تنهایی ممکن است به راحتی آسیب ببینی، بیمار شوی و درد بکشی، اما تنها بودن ثمرات ارزشمندی برای من دارد.

من خودآگاهی‌ام را مرهون همین تنهایی هستم. غرق شدن در دنیای درونی‌ام، به من این فرصت را داد که شهرزادِ درونم را بیش از پیش بشناسم. البته ادعا نمیکنم که به صورت کامل خودِ حقیقی‌ام را درک کرده‌ام، اما یقین دارم در یکسال گذشته که فرصت تنهایی بیشتری داشته‌ام، پیوند عمیق‌تری با خود برقرار کردم. زندگی بدون این صلحِ درونی برایم لذتی ندارد.

تنهایی، زمین بارور خلاقیت است. تمام ایده‌های ناب و افکار منحصربفردم در این خاک روییدند. سرگذشت اندیشه‌آفرینان و نوآوران نیز گواه بر این است که تنهایی عاملی ضروری برای خلاقیت است. تصور زندگی بدون این آفرینش‌های بدیع، برایم بسیار وحشتناک است. اگر در طول تاریخ انسان‌هایی نبودند که در کنج تنهایی‌شان، اندیشه و دانش را توسعه دهند، همچنان من و شما در غارهایمان مشغول نقاشی با گِلِ سرخِ رس بودیم.

در تنهایی است که انسان به خودبسندگی می‌رسد. اگر همچنان در بند تعلقات باشیم و ترس‌هایمان را زندگی کنیم، چگونه میخواهیم به آزادی دست پیدا کنیم؟ همۀ ما پر پرواز داریم، اما انسانهای آزاد و آزاده دنیا، فرق‌شان در این است که در اسارتِ بندی نیستند. آیا این زمین‌گیری آسیب بزرگتری است یا تحمل بیماری در تنهایی؟

من تنهایی را دوست دارم، نه افسرده‌ام و نه جامعه‌گریز هستم. بسیاری انتخابهایم نیز بر محور حفظ این استقلال و تنهایی بوده است. شاید در طول زمان، میزان این تنهایی کم و زیاد شود، اما هرگز آن را کنار نخواهم گذاشت.

پ.ن : عکس بالا حلزونی تنها بر برگ شمشادی در قلعه رودخان است. در بین آن همه هیاهوی جنگل، آرام در خلوت خودش آرمیده. به نظرتان حلزون‌ها چه رویایی دارند؟

9+

چگونه حق دیگران را هم‌تراز و یا بالاتر از حق خودم بدانم؟

دو سه سال پیش که در حوزه تفکر سیستمی و دینامیک سیستم‌ها جدی‌تر از این روزها مطالعه می‌کردم، در حال خواندن مقاله‌ای از جناب ریچموند (از شاگردان فارستر، بنیان‌گذار دینامیک سیستم‌ها) به جمله‌ای برخوردم که در طول این مدت همیشه در ذهنم تکرار میکنم : «حتی اگر ما به دینامیک سیستم‌ها باور نداشته باشیم، دنیا یک سیستم است و کار خودش را سیستمی پیش می‌برد.»

گرچه من عمیقا به خدا و مذهب باور دارم (یا حداقل گمان میکنم که معتقد به آنها هستم)، به نظرم بحث اخلاق فراتر از باور به خدا و مذهبی خاص است. منظورم از اخلاق اصلا بحث فلسفی پیچیده‌ای نیست. همین مواردی که همه می‌دانیم: راستگویی، صداقت، یکرنگی، رعایت حقوق دیگران، نیک‌خواهی.

بعد از آنکه چند سال پیش، به لطف دکتر مشایخی عزیزم، با دینامیک سیستم‌ها و تفکر سیستمی آشنا شدم، برایم اخلاق خارج از چارچوب دین، یک الزام سیستمی بود. این مفهوم را مجددا از آقای ریچموند وام می‌گیرم، چه ما به سیستم باور داشته باشیم و چه نداشته باشیم، دنیا یک سیستم است، بازخورد دارد. حلقه‌ای کار میکند.

زمانی که برای خودم مراتب اخلاق را کنار هم می‌گذارم، به این نتیجه می‌رسم که اینها، همه برای بهینه شدن این سیستم، لازم و ضروری‌اند. به نظرم از بین همۀ دستورات اخلاقی، هیچ‌کدام به اندازۀ رعایت حقوق دیگران در این سیستم تاثیرگذار نیست. در این حد که در حال حاضر به هیچ چیز به این اندازه باور ندارم  که کوتاه‌ترین راه برای جهنم کردن زندگی خودمان، زیر پا گذاشتن حق دیگری است.

حق دیگری را ضایع کردن، عمل چندان عجیبی نیست.

زمانی که در زمستان، با لباس تابستانه در خانه میگردم و درجه شوفاژ را زیاد میکنم، در حال ضایع کردن حق آن هموطن مرز نشینی هستم که به خاطر بی‌مبالاتی من، دچار افت فشار گاز شده، و از سرما به خود می‌لرزد.

زمانی که چراغ عابر پیاده قرمز است، و آن راننده بیچاره تنها ۱۵ ثانیه برای عبور از چهارراه فرصت دارد، اگرنه باید ۱۲۰ ثانیه دیگر پشت چراغ بماند، من با خودخواهی تمام، من عابر پیاده حاضر نیستم چند ثانیه‌ای را صبر کنم تا در زمانی که مجاز هستم از عرض خیابان عبور کنم. چرا؟ چون هیچ پلیسی عابرین پیاده را برای عدم توجه به چراغ راهنما جریمه نمی‌کند.

زمانی که دوره‌ای را برگزار می‌کنم، اما بی‌توجه به سرمایه زمانی مخاطب و تاثیراتی که قرار است آموزه‌های من در زندگی او داشته باشد، دوره‌ای بی‌کیفیت ارائه می‌دهم.

زمانی که به عنوان کارمند یک سازمان، از کل هشت ساعتی که بابتش در روز دستمزد میگیرم، به زحمت می‌توان دو ساعت کار مفید پیدا کرد.

زمانی که به عنوان مستأجر، تنها به این دلیل که مالک خانه نیستم، با بی‌مبالاتی به خانه آسیب وارد میکنم.

زمانی که تصمیم می‌گیرم کسب‌وکاری را راه‌بیاندازم و در آن به جای اندیشیدن به ارزش‌آفرینی، به دلالی و کیسه کردن جیب مشتری فکر می‌کنم.

می‌دانید سیستم در اینجا چه نقشی بازی می‌کند؟

روزی من هم از کوچترین حق طبیعی خودم در این مملکت به خاطر اسراف و خودخواهی عده‌ای دیگر محروم خواهم شد.

روزی من هم راننده‌ای پشت چراغ قرمز خواهم بود که به خاطر خویش‌محور‌پنداری عابرین پیاده، زمان زیادی را از دست خواهم داد.

روزی شاگرد دوره‌ای خواهم شد که استادش با تدریس ضعیف، حق من را ضایع می‌کند.

روزی کارمندان و یا زیردستانی خواهم داشت، که آنگونه که باید برای تحقق اهداف سازمان من تلاش نخواهند کرد.

روزی مالک ملکی خواهم شد که مستأجرش بیش از بهایی که می‌پردازد، به خانه آسیب وارد می‌کند.

روزی مشتری کسب‌وکاری خواهم بود، که تنها چشم به کیسه من دوخته، و من به ناچار بهایی بسیار بالاتر از ارزشی که ارائه شده، خواهم پرداخت.

موعظه‌گری، مسئله‌ای است که سعی میکنم از آن دوری کنم. آنچه را که خواندید، تنها تلنگری بر نفس خطاکار خودم بدانید و نه بیشتر. من اگر بتوانم همین یک مهره از سیستم پیچیده جهان را به درستی نگه‌داری کنم، به گمانم رسالت انسانی خود را انجام داده‌ام.

بگذارید یک دعای اخلاق‌-سیستمی برای خودم و شما داشته باشم:

تفکرمان سیستمی، سیستم‌هایمان پایدار 
6+

چگونه حسادتمان را کنترل کنیم؟

مدرسه زندگی (The School of Life) نام موسسه‌ای است که هدف خود را ارتقا سطح هوش عاطفی افراد قرار داده‌است. محصولات مختلفی هم دارد. از کتاب و ویدئو گرفته تا دوره‌های آموزشی حضوری و غیرحضوری و حتی جلسات مشاوره.

یکی از محصولات مدرسه زندگی، کتابی آنلاین و پویا است به نام کتاب زندگی (The Book of Life). کتاب زندگی به زبان انگلیسی و توسط مجموعه‌ای از متخصصان در حوزه‌های مختلف هوش عاطفی نوشته شده است.

آنچه در این پست میخوانید، ترجمه‌ای از راهکار پیشنهادی کتاب زندگی برای کنترل حسادت است.

ادامه ی مطلب

1+

سه حقیقت درباره حسادت

در دوران کودکی و اوایل نوجوانی، تنها عشق زندگی من نجوم و آسمان بود. به نظرم آسمان سوژه خیال‌پردازی مناسبی است. مثلا چه کسی می‌توانست با اطمینان به شما بگوید این ستاره‌ای که به آن خیره شده‌ای سیاره‌ای ندارد که در آن دختری مثل من بر روی آن به خورشید ما که ستاره‌‌ای کم فروغ در آسمان آنهاست، خیره نشده است؟
من در دوران کودکی، یه جز به برادرم که با ورودش موقعیت انحصاری من را سلب کرده بود، به هیچ موجود دیگری حسادت نمی‌کردم. به نظرم دنیا بزرگتر از آن بود که بخواهیم با تنگ‌نظری دستاوردهای دیگری را از آن خود کنیم. کافی بود یک نگاه به تصاویری مانند تصویر زیر بیاندازید. جهان آنقدر گسترده است که برای جاه‌طلبی همه ما فضای کافی وجود دارد. دیگر چرا حسادت؟
تصویر تلسکوپ هابل از خوشه ای از ستارگان تازه متولد شده.
اما همیشه دلمان به اندازه دوران کودکی دریایی نمی‌ماند. من هم بزرگ شدم و در دام‌هایی افتادم که بزرگسالان گرفتارش می‌شوند. راستش را بخواهید تا همین دیشب فکر می‌کردم اصلا آدم حسودی نیستم. اما زمانی که تمام امروز را به آن بخش حسود پنهان شده در وجودم فکر کردم، مصداق‌های زیادی از حسادت را پیدا کردم.
قبل از اینکه ادامه دهم، فکر می‌کنم نیاز است یک موضوع را شفاف کنم. در زبان انگلیسی ما دو لغت معادل حسادت داریم، یکی jealousy و دیگری envy.
Jealousy به معنای حسادتی است که در یک رابطه عاطفی و یا یک رابطه شخصی دیگر به وجود می‌آید، زیرا گمان می‌کنید شخص سومی توجه مخاطب مورد نظر شما را به خود جلب کرده است. مثل همان حسادتی که من در دوران کودکی به برادرم داشتم.
Envy هم حسادت است، اما دیگر پای شخص سومی در میان نیست و در واقع تنگ‌نظری نسبت به دستاوردها، جایگاه یا موفقیت شخص دیگر به حساب می‌آید.
تا آنجا که من جستجو کردم، در فارسی ما چنین تفکیک لغتی نداریم. دوستان ادبیات آشنا، اگر چیزی در این‌باره می‌دانند، خوشحال می‌شوم نظرشان را بگویند.
از بحث لغت‌ها که بگذریم، آنچه در ادامه می‌خواهم درباره‎‍اش صحبت کنم، حسادت از نوع دوم است. رشک ورزیدن نسبت به داشته‌ها و موقعیت شخصی دیگر.

ادامه ی مطلب

4+