۵ دلیل برای آنکه ادامه تحصیل ندادم

حدود یک سال از آخرین زمانی که به دانشگاه رفته‌ام میگذرد. همان زمان تصمیم گرفتم که دوباره به سراغ تحصیلات دانشگاهی نروم مگر آنکه به دنبال پاسخ به پرسشی باشم که جواب آن را تنها در دانشگاه بدست خواهم آورد. در این مدت از خانواده،دوست و همکار یک سوال تکراری را میشنوم. نمیخواهی تحصیلاتت را ادامه دهی؟ و من خسته از این سوال بی محتوای تکراری قاطعانه میگویم: نه!

انگیزه‌های متفاوتی برای رفتن به دانشگاه وجود دارد. برخی عاشق علم‌آموزی و تحقیق و پژوهش هستند. برخی به خاطر تسهیل فرآیند مهاجرتشان ادامه تحصیل میدهند. برخی چون نتوانسته اند جایگاه و یا شغل مناسبی در جامعه پیدا کنند، به امید بهبود شرایط وارد مقاطع تحصیلی بالاتر شدند. انگیزه‌های دیگری نیز وجود دارد، اما در بین دوستان من، این سه مورد از رایج‌ترین دلایل بوده است.

چرا من ادامه تحصیل ندادم؟

۱- عاشق آموختن هستم. نه تنها آموختن دانش، بلکه آموختن مهارت. شاید در دانشگاه بتوانی کسب دانش کنی اما معمولا خبری از مهارت نیست. دوستانی که تمام زمان خود را در دانشگاه گذرانده‌اند، نمیتوانند لذت وصف‌نشدنی پیدا کردن راهکار حل یک مسئله را که در محل کارت مدتها درگیرش بودی و برای پیدا کردن جواب، چندین کتاب و مقاله را مطالعه کردی و دوره‌های آنلاین گذراندی درک کنند. در دانشگاه نمیتوانی مسئله‌های حقیقی دنیا را از نزدیک ببینی.

زمانی که در محل کارم داوطلبانه وظیفه کنترل پروژه‌ها و ارزیابی عملکرد به من داده شد، تقریبا هیچ چیز درباره پروژه، مدیریت و کنترل آن و شیوه‌های ارزیابی عملکرد نمیدانستم. به همین خاطر شروع کردم به مطالعه و آموختن. زمانی که در یک مقاله خواندم پیاده‌سازی سیستم مدیریت و کنترل پروژه به فرهنگ سازمانی بستگی دارد، همه چالش‌های چند ماهه‌ای که با افراد مختلف سازمان در چند ماه گذشته داشتم، در ذهنم مرور شد و متوجه شدم که بله من این مورد را در نظر نگرفته‌ام. شاید اگر تجربه عملی در این زمینه نداشتم از کنار این تک جمله در یک مقاله ۲۰ صفحه ای به راحتی میگذشتم.  دیگر به راحتی درک میکنم که مدیریت پروژه فراتر از دانستن استاندارد PMBOK و فریم‌ورک اسکرام، یک مهارت است.

۲- به صورت خودآموز بهتر یاد میگیرم.

در ترم دوم دانشگاه فیزیک۲ را با یکی از بهترین استادان فیزیک دانشگاه را داشتم. اما ایشان بسیار پیچیده درس میدادند. نمیدانم آیا در آن سالن ۱۵۰ نفره دیگران هم مثل من هیچ چیز از درس را متوجه نمیشدند یا اینکه فقط من بودم که نمیفهمیدم استاد چرا همه چیز را اینقدر پیچیده و سطح بالا توضیح میدهد. از آنجا که کلاس حضور و غیاب اجباری نداشت، از جلسه سوم تصمیم گرفتم دیگر در کلاس شرکت نکنم، و به صورت خودآموز از کتاب هالیدی مطالعه کنم. زمانی که در میانترم فیزیک۲ من تنها کسی بودم که در آن ترم نمره کامل گرفت، فهمیدم در صورت لزوم میتوانم به صورت خودآموز دانش و مهارتهای دیگر را هم به خوبی بیاموزم.

دو سال بعد که در متمم با مهارتهای یادگیری آشنا شدم، پی بردم برخی افراد مانند من میتوانند از کتاب و مقاله و دوره های آنلاین به خوبی یک کلاس درس حضوری با بهترین اساتید بهره‌مند شوند، پس چه لزومی دارد خود را در قید و بند یک نظام آموزش رسمی گرفتار کنم؟

۳- از پیاده‌سازی دانشم لذت میبرم.
زمانی که در دانشگاه یک دوره را میگذرانید در بهترین حالت چندین ماه میان آنچه آموخته‌اید و عمل به آموخته‌هایتان فاصله زمانی وجود خواهد داشت. اگر هم بعد از این چند ماه فرصت پیاده‌سازی دانشتان را داشته باشید، بعید میدانم نکات ریز مهمی را که در عمل، مرز میان موفقیت و عدم موفقیت است کامل به ‎خاطر داشته باشید.
زمانی که در درس سیستم های کنترل در مدیرت متمم میخواندم “کنترل بدون برنامه ریزی معنا ندارد”، دیگر مسئله من در محل کارم از طراحی سیستم کنترل، به چگونگی برنامه ریزی موثر تغییر کرد. از اینکه در همان لحظه مطالعه درس میتوانستم از آنچه آموخته‌ام برای بهبود سیستمی که در آن فعالیت میکنم استفاده کنم غرق لذت شده بودم. احساسی که هیچگاه در پنج سال حضورم در دانشگاه تجربه نکردم.

۴- مدرک مانع پیشرفت میشود.

زمانی که مدرک MBA شریف را داری، ناخودآگاه دیگران نسبت به تو اطمینان پیدا میکنند و دیگر مجبور نخواهی بود برای اثبات توانمندی های خودت تلاش کنی. گویی یک تکه کاغذ قرار است همه بار دانش و مهارت تو را بدوش بکشد حتی زمانی که بهره ای از آن دانش و مهارت نبرده‌ای. اما شهرزادی که تنها یک لیسانس مهندسی شیمی دارد و در حوزه ای فعالیت میکند که هیچ ارتباطی به مدرک دانشگاهی اش ندارد، مجبور میشود برای پیدا کردن جایگاه مناسب بیش از همکاران مدرک‌دارش تلاش کند، بیشتر بیاموزد و بیاندیشد. شاید در کوتاه مدت کسانی که به صورت رسمی از یک دانشگاه خوب مدرک گرفته اند، جلوتر از من باشند اما در میان مدت و بلندمدت که تنها دستاوردها و نتایج کارهایت سنجه توانمندی‌های توست، پیروز میدان مدرک‌نداران هستند.

۵- دوست دارم در یک جامعه عادی حضور داشته باشم، با عموم مردم. نه با یک نمونه به شدت بایاس شده از جامعه که در دانشگاه شریف جمع شده‌اند.

اگر قرار است ما برای جامعه ارزشی خلق کنیم و عموم مردم مشتری محصول ما باشند، باید جامعه مشتریانمان را بشناسیم. من فقط تجربه حضور در دانشگاه شریف را داشته‌ام، اما با توجه به نظر دوستانی که در دانشگاه‌های دیگر تحصیل کرده‌اند، متوجه شدم که فضای دانشگاه با فضای حقیقی جامعه فاصله معناداری دارد. هر دانشگاه فرهنگ و شرایط مخصوص به خود را دارد. زمانی که وارد جامعه میشوی و افرادی از طبقات مختلف، با فرهنگ و مدلهای ذهنی گوناگون را میشناسی، میتوانی ارزشی که پاسخگوی نیازشان باشد به آنها ارائه دهی.

طومار ادامه تحصیل ندادن من همچنان سر دراز دارد. این ۵ مورد از مهمترین دلایل من برای انصراف از ادامه تحصیل دانشگاهی در مقاطع بالاتر بوده است. اما این دانشگاه نرفتن به هیچ وجه به معنای نفی اهمیت کسب دانش آکادمیک نیست. بلکه تنها شیوه و محل کسب این دانش است که از نظر من میتواند گزینه‌هایی کاراتر از دانشگاه داشته باشد.

“ز گهواره تا گور دانش بجوی”

14+

Written by

"آفرینش" کلمه ای است که قلبم را به تپش می اندازد. بلندپرواز هستم و در تلاش برای زیستی حضورمندانه همراه با رضایت و شادی.

10 نظر / نظر خود را در زیر وارد کنید

  1. و چقد بدبختن این مهندسان شیمی !
    با سلام خدمت شهرزاد عزیز
    اکثرا موافق و یکم مخالف مطلبتون هستم
    دانشگاه و ادامه ی تحصیل در کشور ما دقیقا بیهوده ترین کار ممکنه ولی تو اکثر کشورای خارجی دانشگاه جدا از مهارت آموزی همراه علم نیست
    بنده خودم عاشق مطالعه و کشف و فهمیدنم ولی برای هیچ کدوم از اینا لزومی به رفتن دانشگاه نیست !
    امیدوارم همه اونطور که باید راهشونو پیدا کنن مخصوصا شما ، صاحب عزیز این بلاگ
    موفق باشید
    در ضمن من یه مهندس شیمیم !!

  2. سلام
    دلایل خیلی خوبی رو ذکر کرده بودین
    خوشحالم با شما آشنا شدم
    خیلی دوست داشتم دسته بندی مطالب بلاگتون در ستون سمت چپ می بود تا راحتتر میتونستم موضوعات رو پیدا کنم

    سال خیلی خوبی رو براتون آرزومندم

  3. سلام شهرزاد جان
    خیلی خیلی خوشحالم که با یکی دیگه از بچه‌های دوست‌داشتنی متمم آشنا شدم. این قسمت از نوشته‌ات رو به‌شدت باهاش موافقم: «شاید در دانشگاه بتوانی کسب دانش کنی اما معمولا خبری از مهارت نیست». من هم همیشه مشکلم با فضای دانشگاهی این بوده که حتی همون دانش رو هم به‌صورت ناقص و تحریف‌شده یادت می‌دن؛ منظورم اینه که ناچاری با مدل ذهنی اساتیدت بری جلو، در غیر اینصورت بعیده که باهات راه بیان. کاش واقعاً دانشگاه‌هامون یه روزی تبدیل به مهارتگاه بشه:)
    خیای خوشحالم که نوشته‌هات رو می‌خونم و برای آرزوی موفقیت دارم.

    1. سلام و درود بر دوست متممی عزیزم.
      دانشگاه جای بدی نیست، فقط مشکل اینه به اون خوبی که از بیرون به نظر میرسه خدمات ارائه نمیدهد.
      محمد جان باعث افتخاره که خواننده وبلاگم هستی.
      پیروز باشی و پاینده.

  4. سلام شهرزاد عزیز
    راهی که همگان میروند امن تراست. رشته تحصیلی من جوری بود که با کنکور وارد چالشی هفت ساله شدم گرچه شیفته کشف و پیدا کردن ارتباطات و تشخیص بودم و به حیوانات عشق می ورزیدم اما زمانی به خودم آمدم و دیدم بین دنیایی از مطالب گوناگون دست و پا میزنم. انگیزه ای برای ادامه تحصیل نداشتم چون واقعا در الفبای انتخابم هم مانده بودم. کم کم بدلیل خلا های بوجود امده از عمر رفته و بازار کار به سراغ خودشناسی و روانشناسی رفتم.من چیزهایی را که میخواندم در خودم دیدم همان کشف همان رسیدن به چیزی که یاد گرفتی. کم کم به مدیریت علاقمند شدم کمی به رشته های مختلف نوکی زدم و دیدم دنیای واقعی آن نیست که رباطی سر براه باشی. برای من که شیفته ی دانستن همه چیز بودم و هستم خواندن همه رشته ها بصورت اکادمیک غیر ممکن است. و با نوشته و دلایلت باری از دوشم بر زمین گذاشتم و با خود زمزمه کردم همواره خودت باش نه چیزی که برایت تصمیم میگیرند.

    1. درود و سلام بر شیمای عزیزم.
      شیما جان، من هم به دفعات پیش آمده است که احساس کرده‌ام اسیر انتخابهای گذشته‌ام شده‌ام. اسارت نه به معنای نبودن راه گریز، اسارت به معنای در بند بودن. من هم گاهی در بند هزینه‌هایی میشوم که برای انتخابهای گذشته‌ام پرداخته‌ام.
      دانشگاه از آن دامهایی است که هزینه‌های ورود به آن (که مهمترین آن زمان است)، ما را اسیر میکند. علاوه بر این زمانی که تصمیم میگیری از خیر آن هزینه‌ها بگذری و بیش از این منابع‌ات را صرف آن نکنی، جنگ با جامعه شروع میشود. باید پاسخگوی همه باشی که چرا ادامه تحصیل نداده‌ای.
      من هنوز هم نمیدانم دقیقا باید به دنبال چه چیزی باشم. البته سعی کرده‌ام بدانم چه چیزهایی است که اصلا نمیخواهم بدانم و داشته باشم. به تدریج مسیر یادگیری و فعالیت‌ام جهت کلی‌اش را پیدا کرده است. این جهت دهی باعث شده است گرچه مباحث مختلفی را می‌آموزم، اما همه آنها کریستالی با ریشه “خلق ارزش” باشد. پراکنده‌خوانی باعث شده بود که نتوانم آموخته‌هایم را به عمل تبدیل کنم، اما با این کریستال جدید، همه آنها در حال جایابی مناسب در نقطه‌ای مناسب از این پازل هستند تا زمانی که در آینده بخشی از این پازل را بخواهم عمیق‌تر و حرفه‌ای‌تر بیاموزم.
      در این راستا فایلهای صوتی زیر از محمدرضا شعبانعلی را توصیه میکنم:
      مهارت یادگیری (قسمت اول ، قسمت دوم ، قسمت سوم ، قسمت چهارم ، قسمت پنجم)
      مدیریت منابع (قسمت اول ، قسمت دوم ، قسمت سوم)

  5. سلام شهرزاد جان
    همینطور که بین نوشته‌هایت -یعنی در شهر آزادگان- مشغول گشت و گذار بودم و لذت می‌بردم، با خودم می‌گفتم کجا برایت نظری بنویسم و باب آشنایی را باز کنم که به این نوشته رسیدم.
    به عنوان کسی که دیر به دیدگاهی شبیه دیدگاه تو درباره‌ی دانشگاه و ادامه‌ی تحصیل، رسیده است، بسیار خوشحال شدم و به تو تبریک می‌گویم. امیدوارم همواره درحال رشد و افزایش توانمندی‌هایت باشی.

    1. فاطمه عزیز،
      بسیار خوشحالم که این باب آشنایی باز شد. من نام شما را در وبلاگ دوستان متممی دیده بودم. از اینکه هم اکنون خواننده این وبلاگ نیز هستید سپاسگزارم.
      البته من جسارت انتخاب گزینه عدم ادامه تحصیل آکادمیک را علیرغم اصرار خانواده‌ام و جهت‌دهی ناخودآگاه جامعه‌ای که در آن تقریبا همه دوستانم حداقل تا مقطع ارشد ادامه تحصیل داده‌اند، مدیون روشنگری‌ای میدانم که آغاز آن با متمم و محمدرضا شعبانعلی بوده است.
      امیدوارم روزی برای همه، تحصیل دانش و مهارت فراتر از تحصیل مدرک شود.

پاسخ دهید