شهرزاد واقعی (۱) : موفقیت مالی

شهرزاد پاک گوهر موفقیت مالی

ما آدم‌ها دوست داریم خودمان را قهرمان نشان دهیم.خیلی بهتر از چیزی که واقعاً هستیم. حالا با هر معیاری که برای خوب بودن داریم. البته شاید بهتر باشد این گزاره را به همه تعمیم ندهم و فقط درباره شخص خودم اظهارنظر کنم. پس جمله‌ام را اصلاح می‌کنم. من همیشه می‌خواهم خودم را از چیزی که واقعاً هستم بهتر نشان دهم. باهوش‌تر، سخت‌کوش‌تر، خوش‌حال‌تر، سرسخت‌تر، حتی شاید مهربان‌تر.

اما مدتی است تصمیم گرفته‌ام بیشتر خود واقعی‌ام باشم، با همه نقاط قوت و ضعفم. فکر می‌کنم اگر به‌جای پنهان کردن نقاط ضعف و اغراق کردن درباره نقاط قوتم، همان چیزی که هستم را زندگی کنم، به‌تدریج به آن انسان ایده آلی تبدیل شوم که نیازی نباشد حسرت آن چیزی را که نیست، بخورد.

به همین دلیل تصمیم گرفته‌ام بخشی از نوشته‌هایم را درباره توصیف وضعیت حقیقی زندگی‌ام، بدون هیچ بزرگنمایی یا کوچک نمایی، اختصاص دهم. هنوز نمی‌دانم دقیقاً درباره چه موضوعاتی از ویژگی‌ها و شرایط زندگی‌ام خواهم نوشت. برای شروع می‌خواهم به سؤالی جواب دهم که افراد زیادی از من پرسیده‌اند:

چه طور از پس هزینه‌های زندگی مجردی در تهران برمی‌آیی؟

خیلی دلم می‌خواست آن آدم ایده آلی باشم که درآمد بالایی دارد و ازلحاظ مالی توانمند است. ولی من این‌گونه نیستم. هزینه اصلی زندگی در تهران، هزینه مسکن است. تقریباً تمام هزینه خانه من را خانواده‌ام پرداخت کرده‌اند و من فقط بخش کمی از آن را شخصاً تأمین کردم که آن‌هم به لطف وامی بود که به اعتبار پدرم از بانک گرفتم. ماشین را هم چند سال پیش پدرم خریده است.

من در بهترین حالت کمی پس‌انداز دارم و خرج زندگی روزمره‌ام را درمی‌آورم. البته تمام تلاشم را هم می‌کنم که ازلحاظ مالی توانمندتر شوم. اما اگر من و زندگی‌ام را از فاصله نزدیک نمی‌بینید، دوست ندارم شرایط من این احساس را در شما به وجود آورد که یک خانم جوان توانسته در تهران برای خودش زندگی مستقلی درست کند.

نه عزیز من. از این خبرها نیست. نمی‌خواهم بگویم نمی‌شود، ولی احتمالاً من در چند سال گذشته آن‌قدر سخت‌کوش نبوده‌ام که اکنون کاملاً ازلحاظ مالی مستقل باشم. اگر همراهی و کمک خانواده‌ام نبود، شاید مجبور بودم در خانه‌ای زندگی کنم که اصلاً به آن علاقه‌ای نداشتم و یا در پانسیون اقامت می‌کردم. اما از یک چیز مطمئنم، که تحت هر شرایطی، حتی اگر ذره‌ای از خانواده‌ام کمک مالی دریافت نمی‌کردم، همچنان مستقل از آن‌ها در تهران کار و زندگی می‌کردم. نه به این دلیل که با خانواده‌ام مشکلی دارم. اولین دلیلش این است که خانواده‌ام ساکن تهران نیستند و من هم حاضر نیستم دوباره به کرمان برگردم. علاوه بر این رشد و لذتی که در استقلال وجود دارد، برای من با هیچ‌چیز قابل تعویض نیست.

خلاصه امر اینکه فکر می‌کنم از متوسط افراد هم‌سن خودم دستاوردهای بیشتری داشتم اما آن‌قدرها که به نظر می‌رسد ازلحاظ مالی موفق نبوده‌ام. به موفقیتم در آینده شک ندارم. اما ترجیح می‌دهم در همان آینده درباره شیوه ثروتمند شدنم بنویسم تا اینکه بخواهم در زمان حال، یک طبل توخالی باشم.

10+

Written by

"آفرینش" کلمه ای است که قلبم را به تپش می اندازد. بلندپرواز هستم و در تلاش برای زیستی حضورمندانه همراه با رضایت و شادی.

4 نظر / نظر خود را در زیر وارد کنید

  1. سلام.
    یک سوال دارم که تا حدودی برای خودم هم مطرح است و این چالش و کشمکش درونی را خیلی وقت ها با خودم داشته ام.
    چرا می خواهی از متوسط افراد هم سن خودت دستاورد های بیشتری داشته باشی؟ آیا این دستاوردها خوشحالت می کند؟ چقدر و چه مدت این خوشحالی می ماند؟
    ثروتمند شدن آیا می تواند یک هدف باشد؟ ثروتمند بشوی که چه بشود؟ چقدر ثروتمند بشوی؟ ثروتمند که شدی چی کار می کنی؟

    1. سلام.
      این مسائل که میفرمایید هدف نیست، درواقع معیار سنجش هست.
      در هر صورت در هدف گذاری و برنامه ریزی باید معیارهای قابل اندازه گیری وجود داشته باشد. مثلا ما میگویم زندگی رضایتمندانه یا موفقیت. خوب معیار چیست؟ صرفا یک احساس درونی؟ بالفرض که گفتیم حال خوش مهم است. چه طور میخواهید با معیار حال خوش پیشرفت را اندازه گیری کنید؟
      حرفی که میزنم شعار نیست، ولی تقریبا همیشه برای من پول و ثروت دستاورد بوده و نه هدف و به همین دلیل میزان درآمد و ثروتم معیاری میشود برای موفقیت و ارزش آفرینی من.
      ممکن است شخصی دیگر معیاری دیگر داشته باشد، و من هم غیر از پول، معیارهای دیگری برای سنجش خودم دارم.
      من به هیچ وجه راهکار خودم را به دیگران توصیه نمیکنم، نهی هم نمیکنم. صرفا اینجا میگویم من اینگونه هستم. من، با همه شرایطم که ممکن است از بعضی جهات متفاوت و از بعضی جهات مشابه دیگران باشد.
      پیروز باشی دوست من. 🙂

  2. سلام، امیدوارم خوب باشی. متنت را که خواندم. جایی از آن برایم شگفت آور بود. خواستم بگویم افتخاری در این نیست که حاضر نیستی دوباره به کرمان برگردی، افتخاری در این نیست که به جایی که در آن بزرگ شدی دلبستگی و تعهدی حس نمی کنی. اگر می خواهی از سردرگمی موجود در بیایی با واقعیت گذشته ات کنار بیا، با آن مواجه شو، با تلخی ها و شیرینی هایش… زمانی که در نوشته هایت با کلمات آرام و خنثی در مورد گذشته ات صحبت کردی، می شود فهمید زندگی بهتری از امروز در حال تجربه هستی.

    1. سلام دوست عزیز.
      نمیدانم شما من را از نزدیک میشناسید یا نه، چون از لحن کلامتان چنین حسی به من دست داد که من را میشناسید. اگرنه بعید میدانم فقط با چند کلمه‌ای که من درباره بازگشت به کرمان نوشتم کسی درباره احساسم نسبت به گذشته‌ام قضاوت کند.
      هر شخصی معیارهایی از موفقیت و پیشرفت را برای خودش دارد. با تعریف شخصی من از موفقیت و پیشرفت، کرمان شهری نیست که اهداف من در آنجا قابل حصول باشد. اگرنه که با کرمان خصومت شخصی ندارم.
      دلبستگی به یک شهر شاید چندان معنا دهد. ما درواقع دلبسته افراد و خاطرات میشویم. خانواده و فامیل را که هنوز هم میبینم و با آنها ارتباط دارم، اما دوستانی که در دوران کرمان زندگی کردنم دلبسته‌شان بودم، هیچ‌کدام دیگر کرمان زندگی نمی‌کنند. کرمان برای من هیچ مکان و خاطره خاصی نداشت و ندارد، در عوض تا دلتان بخواهد دلبسته خیابان انقلاب و ولیعصر و کریم‌خان تهران هستم.
      و اما درباره تعهد. راستش را بخواهید من اصلا متوجه مفهوم «تعهد به کرمان» نمیشوم. احتمالا منظور شما این بود که من باید در کرمان زندگی میکردم و باعث پیشرفت این شهر می‌شدم به جای اینکه در تهران زندگی کنم و باعث پیشرفت تهران شوم، با فرض اینکه من اصلا آنقدر توانمند و تاثیرگذار هستم که بخواهم باعث پیشرفت یک شهر بشوم. مشکل کرمان این نیست که من یا ده یا صد نفر کرمانی به کرمان بازنگشتند، مشکل کرمان این است که روح جمعی شهر، توسعه طلب نیست. منظورم یک یا چند نفر خاص نیست، فرهنگ عمومی کرمان را می‌گویم. به همین دلیل با بازگشت من یا صد نفر دیگر، تغییری ایجاد نمیشود، چون مردمش نمی‌خواهند تغییری ایجاد شود.
      و اما درباره کرمانی، ایرانی یا اهل هرجای دیگری بودن. اصولا ویژگی که ناشی از جبر باشد، برای من مفهوم افتخارآمیزی نیست. من به این دلیل کرمانی یا ایرانی هستم، که پدر و مادرم زندگی در این جغرافیا را انتخاب کرده‌بودند. دقیقا به همین دلیل مسلمان و سفید پوست هستم و رنگ چشمهایم قهوه‌ای است و متولد فروردینم. همه اینها چیزی نیستند که بخواهم به آن افتخار کنم. من فقط به کارهایی که خودم در انتخابشان و در محقق شدنشان شریک بودم افتخار میکنم. من افتخار میکنم که ایران زندگی میکنم، چون ادامه زندگی در ایران انتخاب خودم بود. من افتخار میکنم که تهران زندگی میکنم، نه به این دلیل که تهران زندگی کردن در ذات خودش افتخاری داشته باشد، چون آنقدر توانمند بودم که خودم را اسیر جبر کرمانی بودن نکردم. من نخواستم یک زندگی کم دغدغه آرام در کنار خانواده‌ام داشته باشم. تمام ماجرا همین است.
      حالا ممکن است یک نفر دیگر، دقیقا به دلیل توانمند بودنش، زندگی در کرمان را انتخاب کند. مثلا یک کسب‌وکار فرآوری خرما یا پسته داشته باشد یا به آموزش و توسعه مناطق محروم استان بپردازد. اما توانمندی‌های من در این راستا نیست. من شیفته IT هستم و کرمان برای علایق من شهر مناسبی نبود.
      و ختم کلام هم اینکه، برداشت من از زندگی اینگونه بود که باید قبل از هرچیز به توسعه شخصی خودم متعهد باشم، توسعه کسب‌وکار، جامعه، شهر و کشور، از همین تک نقطه توسعه فردی من شروع میشود. من تهران را محل مناسبی برای این موضوع میدانم، اگر نه که کرمان دل عالم است و ما اهل دلیم.
      ممنونم که برای من نظرتان را نوشتید و باعث شدید دوباره به زندگی در کرمان فکر کنم.

پاسخ دهید