همسر و نقد همسر

همسر و نقد همسر آنتون چخوف حمیدرضا آتش برآب | شهرزاد پاک گوهر

« همسر و نقد همسر » عنوان جذاب کتابی است که حمیدرضا آتش‌برآب بر مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه آنتون چخوف و نقد آن داستان‌ها گذاشته است.گرچه «همسر» نام یکی از این داستان‌های کوتاه است، اما موضوع تمام داستان‌ها ازدواج و زندگی مشترک است.

این کتاب را حدود یک ماه پیش مطالعه کردم. ابتدا شک داشتم کتاب را بخوانم، زیرا تا پیش از آن از هیچ اثر ادبی متعلق به نویسندگان روس لذت نبردم. البته درمجموع کمتر از ده رمان روسی خوانده‌ام، ولی همان تعداد اندک یک روح مشترک داشتند که از آن بیزارم. برداشت شخصی من از این داستان‌ها، تصویری از یک فرهنگ غالب خودباختگی میان مردم روسیه بود (حداقل آن مردمی که در داستان‌های نویسندگانی مانند تولستوی و داستایوسکی تصویر شده‌اند).

حتی زمانی که یکی از جستارهای آیزایا برلین را در کتاب «دعوت به تماشای دوزخ» مطالعه می‌کردم، اشاراتی که به طرز تفکر و عمل روس‌ها شده بود، مجدداً همان برداشت را در ذهن من ایجاد کرد.

قبلاً که با یکی از دوستانم درباره این موضوع صحبت کرده بودم، به من توصیه کرد چخوف را بخوانم. نمایشنامه « مرغ دریایی » چخوف را خواندم. اما مجدداً حس انزجاری که نسبت به شخصیت‌های داستان پیدا کردم، مانع از این شد که از این نمایشنامه به‌عنوان یک اثر ادبی لذت ببرم.

با این اوصاف خواندن « همسر و نقد همسر » برای من متفاوت بود. گرچه مجدداً اغلب شخصیت‌های داستان‌ها، همان‌گونه خودباخته بودند و خودشان را در دست روزگار رها کرده بودند، اما این مجموعه از داستان‌های چخوف در من حس متفاوتی ایجاد کرد که به نظرم علت آن را حمیدرضا آتش‌برآب در مقدمه کتاب به‌خوبی توضیح داده است:

«یادمان باشد که سوژۀ داستان چخوف همیشه در معضلی که نویسنده پیش می‌کشد، سقوط می‌کند، اما مفهوم سوژه معلوم است: یا تخریب تدریجی و مرگ آهسته در سرپوش دروغ، یا برداشتن این سرپوش زائد. همه آن چیزی که باعث می‌شود داستان عمیق‌تر باشد فرآیند دگردیسی اخلاقی انسان، آن زندگیِ دیگر و جریان مخفیانه زیر سرپوش فریب و دروغ و حقیقت مشروط است، آن‌هم متفاوت از تمام داستان‌های مشابه در ادبیات جهان.»

اوج این افشاگری و برداشتن سرپوش به نظر من در داستان پایانی کتاب به نام «عروس» اتفاق می‌افتد، آنگاه‌که یکی از شخصیت‌های بی‌عار و خودباخته داستان که تنها مفت‌خوری و ولگردی و شعار سردادن بلد است، به پوچی خودش اعتراف کرده و برای روسیه که تعداد زیادی از انسان‌هایی همچون او را در خود دارد، احساس تأسف می‌کند:

«آندرِی آندرِئیچ بعد از کمی سکوت گفت:

– یادت هست دیشب ساشا سرکوفت می‌زد که من بیکار و بی‌عارم؟ حق دارد! من هیچ کاری نمی‌کنم و نمی‌توانم هم بکنم. فکر می‌کنی چرا عزیزم؟ چرا این‌قدر حتی از فکر استخدام در جایی بدم می‌آید؟ چرا وقتی وکیل و معلم زبان لاتین یا مثلاً عضوی از شورای شهر را می‌بینم، لرزم می‌گیرد؟ آه، ای مام وطن، آه، ای روسیه! چه ارتشی از بیکاره‌ها و بی‌خاصیت‌ها را در خود جای داده‌ای! ای وطن رنج‌کشیدۀ من! چه صف عظیمی امثال من را در خود پرورانده‌ای!

او بیکارگی خودش را همگانی و تقصیر جبر زمانه می‌دانست.»

« همسر و نقد همسر » اولین اثر ادبی روس بود که از آن لذت بردم.

لینک خرید کتاب در شهرکتاب آنلاین

2+

Written by

"آفرینش" کلمه ای است که قلبم را به تپش می اندازد. بلندپرواز هستم و در تلاش برای زیستی حضورمندانه همراه با رضایت و شادی.

پاسخ دهید