اینجا آسمان طوفانی است

موهبت کامل نبودن برنه براون برنی براون طوفان شرم شرمساری شهرزاد پاک گوهر

یکی از دغدغه‌های اصلی من در زندگی رشد کردن است؛ اینکه جایگاهت در درون خودت یا در بیرون، به مرتبه‌ای بالاتر از چیزی که بود ارتقا یابد؛ اما گاهی این رشد درونی یا بیرونی اتفاق نمی‌افتد، یا رشد بیرونی و درونی متناسب باهم پیش نمی‌روند.
گاهی در درون رشد کرده‌ای، اما موقعیتی که در آن قرارگرفته‌ای به نظر کمتر از شایستگی توست و یا در بیرون در موقعیتی عالی قرارگرفته‌ای اما در درون به‌اندازه کافی رشد نکردی که خودت را لایق آن بدانی. این موضوع خیلی طبیعی است و اصلاً نقاط عطف پیشرفت چنین موقعیت‌هایی هستند.
زمانی که قابلیت‌های شخصی‌ات از جایگاهت عقب می‌مانند، تلاش می‌کنی خودت را به در ابعاد مختلف توسعه دهی. از دانش و اطلاعات تخصصی گرفته تا مهارت‌های ارتباطی و حرفه‌ای‌گری.
زمانی هم که در درون رشد داشتی، اما جایگاهت در همان سطح قبلی باقی مانده، تلاش می‌کنی با نشان دادن توانمندی‌هایت و جسارت رفتن به دل ماجراجویی‌ها، جایگاهت را بهتر کنی.
مورد اول برای من همیشه چالش‌برانگیزتر بوده است. خیلی مواقع در جایگاهی قرارگرفته‌ام که احساس کردم موفقیت در آن فراتر از توانمندی من است. در چنین موقعیت‌هایی تمام نقاط ضعفم جلوی چشمم رژه می‌روند. خودم را تحت‌فشار زیادی می‌بینم. احساس می‌کنم هرچقدر هم تلاش کنم، بازهم کافی نیست. خسته می‌شوم، از پا میافتم و خودم را سرزنش می‌کنم.
از بچگی یاد گرفته‌ام روی پای خودم بایستم و منتظر نباشم کسی بیاید و کمکم کند. به همین دلیل در چنین موقعیت‌هایی نیرویی درونی در من زنده می‌شود که انگار می‌خواهد نقش یک مرشد را بازی کند؛ اما ظاهراً مرشد خوبی نیست. چون اولین گزینه‌ای که پیش رویم قرار می‌دهد از بین بردن نقاط ضعفم است. نه اینکه نباید نقاط ضعف را از بین برد، اما اولویت اول این نیست.
اولین کاری که مرشد درونم باید انجام دهد این است که به من نشان دهد با تمام ویژگی‌هایم، کافی، ارزشمند و شایستۀ عشق و محبت هستم. این همان موضوعی است که برنه براون در کتاب‌هایش از آن با عنوان زندگی با تمام وجود نام می‌برد و شجاعت، شفقت و پیوند را توشۀ سفر زندگی با تمام وجود معرفی می‌کند.
برای اینکه با معنایی از شجاعت، شفقت و پیوند که مدنظر برنه براون است بیشتر آشنا شوید، می‌خواهم یکی از داستان‌های مربوط به زندگی خودم را برایتان بگویم.
ماه اول پیوستن من به شرکت اریاتک بود، همین شرکتی که هم‌اکنون در آن کار می‌کنم. پروژه‌ای را قبول کرده بودم که تحلیل و نوشتن آن بسیار برایم سخت بود. دو هفته فرصت انجام آن کار را داشتم، ۱۰ روز گذشته بود و من نمی‌دانستم اصلاً باید چه چیز را بنویسم. احساس می‌کردم خیلی ضعیف هستم و اصلاً به‌اندازه‌ای خوب نیستم که بتوانم از پس مسئولیت‌هایم برآیم. مرتب یک حس شرمساری درونی داشتم. شاید در ظاهرم این موضوع نمود نداشت و من هم نمی‌خواستم اوایل کار از خودم ضعفی نشان دهم، اما درونم یک طوفان در حال ویران کردن همه‌چیز بود: اعتمادبه‌نفسم، آرامشم، تمرکزم برای کار.
احساس بی‌ارزش بودن می‌کردم. گمان می‌کردم لیاقت و ظرفیت خوب بودن را ازدست‌داده‌ام. چون مدیرم نظر خوبی نسبت به توانمندی‌های من داشت، این تجربه برایم بسیار سخت‌تر شده بود، زیرا باید اعتراف می‌کردم ای کسانی که به نظرتان خوب و توانمند می‌آیم، من دچار شرم شده‌ام و احساس می‌کنم به‌اندازۀ کافی خوب نیستم.
ازیک‌طرف نمی‌خواستم مانند یک روان‌پریش، نوسانات احساسی‌ام بدون هیچ مقاومت و فیلتری به دنیای بیرون منتقل کنم و از طرف دیگر مطمئن بودم پنهان کردن همۀ این احساسات از همه و تظاهر به قدرتمند و توانمند بودن، احتمالاً بهترین گزینه محسوب نمی‌شود.
کتاب موهبت کامل نبودن را قبلاً به‌صورت گذرا خوانده بودم و قبلاً هم دچار این‌گونه طوفان شرم شده بودم. به همین دلیل دوباره سراغ برنه براون رفتم. برنه براون در همان اوایل کتاب توصیه کرده بود شجاعت به خرج دهیم و داستان خود را بپذیریم. سپس برای دریافت شفقت و پیوند، داستانمان را با کسی در میان بگذاریم، البته نه هرکسی. شخصی که درخور شنیدن حرف‌های ما باشد، کسی که بتوانیم به پاسخ دوستانه و برخاسته از همدلی او اعتقاد داشته باشیم.
زمانی که اتفاقات زندگی و یا افرادی به ما یادآوری می‌کنند آن‌قدر هم که فکر می‌کنی، خوب و کامل نیستی. واکنش ما به چنین موضوعی چگونه است؟ گاهی کل ماهیت وجود آن اتفاق و یا شعور و لیاقت شخصی که ما را نقد کرده است زیر سؤال می‌بریم و با پاک کردن صورت‌مسئله، خودمان را تسکین می‌دهیم؛ اما هنوز آن احساس شرمساری در درونمان باقی می‌ماند. قدرت‌نمایی ما به خشونت تبدیل می‌شود: افکار خشن، روحیات خشن، کلام یا رفتار خشونت‌آمیز. از آن موقعیت یا از آن شخص متنفر و منزجر می‌شویم.
شرمساری با کمک خواستن و درد دل کردن سازگاری ندارد. شرمساری می‌خواهد خودش را پنهان کند؛ اما خطرناک‌ترین کار پس از تجربۀ شرم این است که داستان خود را دفن کنیم.
اما در چنین موقعیت‌هایی با چه کسانی می‌توانیم تجربۀ شرم خود را در میان بگذریم و از آن‌ها درخواست شفقت و پیوند داشته باشیم؟ این افراد چه ویژگی‌هایی دارند که آن‌ها را شایستۀ همدلی می‌کند؟ آیا به‌صرف اینکه با کسی صمیمی یا نزدیک هستیم به این معنی است که می‌تواند همراز خوبی باشد؟
برنه براون در کتاب موهبت کامل نبودن ما را برای انتخاب یک همراز راهنمایی می‌کند. وقتی در جستجوی شفقت و پیوند هستیم، نیاز به شخصی استوار داریم، کسی که ریشه در خاک دارد و مهم‌تر از همه اینکه ما را با تمام نقاط قوت و ضعفمان بپذیرد. با شخصی تجربۀ شرمساری خود را در میان بگذاریم که ارتباطی محکم با او داشته باشیم.
از اشخاصی با این ویژگی‌ها پرهیز کنیم:
۱- دوستی که به داستان ما گوش می‌دهد و به‌جای ما احساس شرمندگی می‌کند. او از رفتار ما تعجب می‌کند و تصدیق می‌کند رفتار وحشتناکی و تصمیم اشتباهی داشته‌ایم. طوری رفتار می‌کند انگار خودش در آن صحنه بوده و از رفتار ما شرمنده شده است.
۲- دوستی که به‌جای همدلی با ما همدردی می‌کند؛ یعنی به‌جای اینکه بگوید «می‌فهمم چه میگویی، این بلا سر من هم آمده» می‌گوید «خیلی ناراحت و متأسفم»
۳- دوستی که فکر می‌کند ما باید بت ارزشمندی و اعتبار باشیم و درواقع رفتار ما او را ناامید کرده است. همان دوستانی که وقتی با آن‌ها درد و دل می‌کنیم میگویند انتظارشان از ما خیلی بیشتر از این حرف‌هاست. آن‌وقت حالمان از آن شخص آرمانی مدنظر آن دوست به هم می‌خورد.
۴- دوستی که از ضعف ما چنان ناراحت می‌شود که ما را سرزنش کرده و یا به سرزنش کسی می‌پردازد که در ما احساس شرم به وجود آورده است. مثل آن کسانی که وقتی بچه‌ای زمین می‌خورد و زخمی می‌شود، برای آرام کردن بچه به زمین ناسزا میگویند.
۵- دوستی که به علت کم‌تحملی خودش، همیشه سعی می‌کند همه‌چیز را خوب جلوه دهد. او نمی‌تواند بپذیرد ما هم گاهی با بی‌خردی خود تصمیم‌های نادرست می‌گیریم.
۶- دوستی که ارتباط را با سبقت گرفتن اشتباه می‌گیرد: «این‌که چیزی نیست، گوش کن ببین چه اتفاقی برای من افتاده!»
فهرستی از دوستان و آشنایانم در ذهنم ردیف شد، با برخی از آن‌ها ارتباط صمیمی یا محکمی نداشتم یا اینکه احساس می‌کردم خود آن شخص آن‌قدر قوی نیست که از پس طوفان شرم من برآید. برخی هم به دلیل ویژگی‌های شش‌گانه‌ای که برنه براون گفته بود، از لیستم حذف شدند.
سه نفر باقی ماندند، پدرم و دو نفر از دوستانم. ساعت ۱ شب بود. به‌شدت نیازمند کسی بودم که با او صحبت کنم. مطمئن بودم پدرم در این ساعت خواب است. یکی از دوستانم هم درگیر پایان‌نامه‌اش بود و خودش هم تحت‌فشار بود. نمی‌خواستم با مشکلات خودم، بیش از این ذهنش را درگیر کنم.
به دوست دیگرم که خیلی باهم صمیمی بودیم پیام دادم که اگر بیدار است، به او زنگ بزنم. قبلاً هم درباره احساسات منفی که در زندگی پیدا می‌کنم با این دوستم صحبت کرده بودم، اما هرگز درباره شرمساری چیزی به او نگفته بودم. گفتم که احساس ناکافی بودن می‌کنم. احساس می‌کنم لایق دستاوردهایم نیستم و مسئولیتی که قبول کرده‌ام فراتر از من است و همه این حرف‌ها را در حال اشک ریختن می‌زدم.
جدای از توصیه‌ها و راهکارهایی که دوستم ارائه داد، همین صحبت کردن با او و بیان احساس شرم بسیار من را آرام کرد. حالا شجاعت، شفقت و پیوند را احساس می‌کردم و به‌جای طوفان، فقط یک نسیم ملایم بود. حالا می‌توانستم اطرافم را بهتر ببینم. می‌توانستم در زمان اندک باقیمانده ذهنم را برای نوشتن یک گزارش تحلیلی خوب آماده کنم.
اخیراً دوباره دچار همین احساس شده‌ام. وقتی مسئولیت‌های بیشتر قبول می‌کنم و گاهی در انجام آن‌ها شکست می‌خورم، این طوفان شرم دوباره بر پا می‌شود. من خودم را انسان خوش‌اقبالی می‌دانم که در کنار افرادی کار و زندگی می‌کنم که به من فرصت رشد و اشتباه کردن را می‌دهند؛ اما همین سخاوت آن‌ها من را دچار اضطراب می‌کند. ازآنجاکه فرآیند رشد من تدریجی است، طبیعتاً تا مدتی این اختلاف سطح مهارت‌های من با جایگاهی که در آن هستم وجود خواهد داشت. در کنار اینکه تمام تلاشم را می‌کنم که این اختلاف را کاهش دهم باید از آن طوفان‌های شرم هم جلوگیری کنم و یاد بگیرم با تمام وجود زندگی کنم. به همین دلیل تصمیم گرفتم دوباره کتاب موهبت کامل نبودن و سایر کتاب‌های برنه براون را بخوانم و دستورالعمل‌هایش را پیاده کنم. در پست بعد بیشتر درباره شجاعت، شفقت و پیوند خواهم نوشت.

7+

Written by

"آفرینش" کلمه ای است که قلبم را به تپش می اندازد. بلندپرواز هستم و در تلاش برای زیستی حضورمندانه همراه با رضایت و شادی.

2 نظر / نظر خود را در زیر وارد کنید

  1. سلام ،لیست خیلی جالبی بود. تا حالا با یک حس کلی و طبق تجربه آدم هایی که می تونستم باهشون هم صحبت بشم رو انتخاب می کردم. شاید یک جورهایی به طور کلی این ویژگی ها رو در نظر می گرفتم اما هیچ وقت این قدر شفاف و دقیق برای خودم این ها رو دسته بندی نکرده بودم.

    1. سلام مریم جان.
      خوشحالم که برای تو هم مفید بود.
      یکی از نکات جالبش برای من این بود خیلی از افرادی که قبلا باهاشون درد دل میکردم، وقتی با این معیارها به رابطه مون نگاه کردم، دیدم این همدلی، بیشتر برای من آسیب‌زا بوده.
      ضمن اینکه همیشه برای خودم مهم بود که همدلی کردن رو یاد بگیرم. من هم گاهی دچار این شش ویژگی میشوم. حالا بیشتر حواسم هست که خطا نکنم. 🙂
      حالت خوش و روزگار به کام دوست شیرازی من.

پاسخ دهید