شبنم (داستان کوتاه)

وقتی باران می‌بارد، دیگر نمی‌توانم در بند خانه بمانم. باید بروم به پیشبازش. این روزها آنقدر گذر باران به این دیار کم شده است که روزهای بارانی را می‌توان به عنوان رویدادهایی انگشت‌شمار در کنار وقایع تاریخی دیگر ثبت کرد. اما زمانی که تو نیستی دیگر چه فرقی میکند چه روزی در تقویم ثبت شود. یادت می‌آید همیشه می‌گفتی از آن ماشین زمانت پیاده شو و دست از آن آینده‌های مبهم و خیال‌پردازی بردار. بعد از تو دیگر دست از آینده شسته‌ام. چه کسی تصورش را میکرد روزهایی باشد که من باشم، اما تو نباشی. یادت می‎‌آید زمانی که این پارک را می‌ساختند؟ من و تو پیگیرتر از شهردار و پیمانکار هر روز ایوانک شرق را به ایوانک غرب میدوختیم.

یادت می‌آید آن روز که این پارک را افتتاح می‌کردند گفتی اگر نوه داشتیم، می‌توانستیم آخر هفته‌ها بیاوریمشان اینجا. اما کدام نوه؟ ما که حتی فرزندی نداریم.

ای وای من! چه میکند این زنجیرۀ خاطره‌ها.

هوای بهاری میلان هم، مثل هوای بهاری تهران بود. آن صبح‌های یکشنبه‌ای که فارغ از نگاه‌های پرسشگر اهالی میلان روی چمن‌های پارک جیواننی با پای برهنه راه میرفتیم تا رطوبتی که از شب قبل در خاطر چمن‌ها مانده بود، در پیچ و خم خطوط انگشتان ما جاودانه شود. آن چمن‌ها و درختان شاید هنوز هم به یاد داشته باشند که در آن سالها زوجی، آینده کودکی که قرار بود قبل از بازگشت به کشور جنگ‌زده‌شان در این شهر مترقی و هنرپرور به دنیا تقدیم کنند، با جزئیات فراوان ترسیم می‌کردند.

غافل از آنکه یک سال بعد این زوج دانشجوی معماری پلی‌تکنیک میلان، میز نقشه‌کشی نِستلرشان را که با صرفه‌جویی در خرج بورسیه تحصیلی با هزار امید خریده‌بودند، برای خرج دوا و دکتر باروری بفروشند.

حتی چهار سال بیش از آنچه که می‌بایست در میلان ماندیم، به امید گشایشی. اما هرچه می‌گذشت تحمل غربت برایم دشوارتر از گذشته می‌شد. غربی‌ها مانند ما شوق فرزندپروری ندارند. در آنجا نمی‌توانستم رفیقی را بیابم که این غم را درک کند. به ایران بازگشتیم.

تا چندین سال پس از آن همچنان در پی درمان بودیم. دیگر اما غم هزینه‌ها را نداشنیم. آن زمان تحصیل‌کرده‌های فرنگ‌رفتۀ معماری در تهران اندک بودند. وضع‌مان با اتمام جنگ و شور تهران برای ساختن بناهای مدرن هر روز بهتر می‌شد.

این روزها دیگر حسرت فرزندان نداشته‌مان را نمی‌خورم. افسوس آن را می‌خورم که چرا در آن سال‌ها هرگز به تو نگفتم که وجود خودت برایم کافی است. آنقدر عاشقانه یکدیگر را می‌خواستیم که هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد اندک اشاره‌ای به راهکارهای عوام‌زده کند و یا نیش و کنایه‌ای به ما بزند. چراغ خانۀ ما همیشه بدون فرزند نیز روشن بود.

هنوز هم دستانت را مانند همان روزهای بارانی میلان، در دستانم احساس میکنم. نبض تو همچنان در نبض دستان من میتپد. تو به سنگی بر گورت نیاز نداشتی، زیرا تا آن روز که من زنده‌ام در قلب من مانا خواهی بود، و آن روز که این قلب نیز نتپد، من و تو دوباره با پای برهنه، بر چمن‌های شبنم‌زده، دست در دست هم قدم خواهیم زد.

پی‌نوشت:

این داستان تداعی کوتاهی بود از داستانی حقیقی که به رویاپردازی من، و داستان‌های غیر حقیقی دیگر آمیخته شده است. خاطرات آن داستان حقیقی پس از خواندن کتاب «سنگی بر گوری» جلال آل‌احمد در من زنده شد.

سنگی بر گوری، اشاره‌ای است به سخن زیر:

هر آدمی سنگی است بر گور پدر خویش

تصویر بالا نیز، یک روز بهاری بارانی در پارک نهج‌البلاغۀ تهران است. در امتداد زاویه دیدتان در تصویر، ایوانک غرب است. شخصیت‌های داستان حقیقی در ایوانک شرق زندگی میکنند.

12+

Written by

"آفرینش" کلمه ای است که قلبم را به تپش می اندازد. بلندپرواز هستم و در تلاش برای زیستی حضورمندانه همراه با رضایت و شادی.

6 نظر / نظر خود را در زیر وارد کنید

  1. خیلی زیبا نوشتی، لذت بردم.

    من و یاد زوج هایی انداخت که داخل درمانگاه رویان- به امید فرزنددار شدن- هر روز می بینمشون.
    داستان هر زوجی را میشه به راحتی از چشم هاشون حدس زد.

    در راهروی انتظار رویان، چشم ها معصوم است.
    چشم ها درد یک عمر انتظار را فریاد می زنند.

    برقرار باشی شهرزاد عزیزم

پاسخ دهید