سومین نقطه عطف زندگی من : شریف

ساختمان ابن سینا دانشگاه شریف

در قسمت قبل گفتم که تیر المپیادم به هدف ننشست و بنابر جریان معمول حامعه، به یک کنکوری تبدیل شدم.

تابستان شروع شد، من که تا به حال برای کنکور چیزی نخوانده بودم و اصلا ایده‌ای هم نداشتم که قرار است چه‌کاری انجام دهم، تصمیم گرفتم فعلا حساسیتی به خرج ندهم و فقط کار را شروع کنم.

کلاسهای پیش‌دانشگاهی، از تابستان آغاز و در اسفند به پایان می‌رسید. بنابراین از همان تیرماه بود که به مدرسه هم می‌رفتم.

یادم می‌آید که از همان روزهای اول کلی با مدرسه چالش داشتیم. از تابستان آن سال سازمان سمپاد طبق دستور رئیس جمهور وقت به عنوان یک سازمان مستقل منحل شد، و برای حفظ ظاهر به یکی از زیرمجموعه‌های وزارت آموزش و پرورش تبدیل شد. لذا بسیاری از قوانین بیهودۀ آموزش و پرورش که بر مدارس دیگر اعمال می‌شد، از آن به بعد بر مدرسۀ ما نیز حاکم شد، از جمله ممنوعیت تدریس معلمان آقا در مدارس دخترانه و همچنین عدم امکان استفاده از معلم‌های بازنشسته.

مدیر مدرسه‌مان که از همان سال پیش تغییر کرده بود و شخصیت بله قربان گویی داشت، طبق افاضات سازمان آموزش و پرورش، عذر چند معلم مرد و چند معلم خانم بازنشستۀ دوران پیش‌دانشگاهی را خواست. خوب طبیعتا در آن زمان کوتاه و در حالی که همۀ معلمان زن خبره هم قراردادهایشان را با مدارس دیگر بسته بودند، معلمهایی که برای ما آوردند، بسیار بی‌تجربه و در بعضی موارد، افتضاح بودند.

من به صورت کلی شخصیت آرامی دارم، و بسیار کم پیش می‌آید که عصبانی شوم و تا به حال شاید کمتر از انگشتان یک دست پیش آمده که با کسی دعوا کنم. اما این مورد من را بسیار عصبانی کرد و یک دعوای حسابی بین من و مدیر مدرسه‌مان شکل گرفت. به خاطر نمی‌آورم هیچگاه به اندازه عصبی بوده باشم. (برای اینکه به عمق عصبانیت و ناراحتی من پی ببرید باید بگویم تا دو سه سال بعد از آن ماجرا به کرّات خواب دعوا کردن با مدیر مدرسه‌مان را می‌دیدم.)

به ضرس قاطع می‌گویم یکی از عوامل تاثیر گذار مهم در نتیجه کنکور، معلم‌ها هستند. نمی‌خواهم بگویم که اگر معلم خوب نباشد، نمی‌توان نتیجه خوبی گرفت، اما احتمالش بسیار کم است. این موضوع را میتوانید از اختلاف فاحش رتبه‌های کشوری در کنکور سراسری بین مناطق مختلف هم ببینید. به عنوان مثال در سالی که ما کنکور دادیم، رتبه ۱ منطقه ۱ همان رتبه ۱ کشور بود. در حالی که رتبه ۱ منطقه۳، رتبه ۳۴ کشوری را داشت.

من و هم‌دوره‌ای‌هایم به هیچ وجه کوتاه نیامدیم، یک هفتۀ اول را در کلاس‌ها شرکت نکردیم، و حتی در پایان هفته همه با هم توافق کردیم در بهترین مدرسۀ غیرانتفاعی کرمان که از این ماجرا خبردار شده بود و حاضر شد با تخفیف ویژه همۀ ما را ثبت‌نام کند، نام‌نویسی کنیم.

آن دعوا و این مقاومت گروهی نتیجه داد، و از هفته دوم، معلم‌های خودمان برگشتند و اینچنین سال آخر دبیرستان آغاز شد.

تا اوایل آذر بنابر همان سبک درس خواندن معمول خودم پیش میرفتم و در کلاسهای مدرسه هم شرکت میکردم. تنها برای درس دیفرانسیل، در یکی از موسسات کنکور، کلاس میرفتم. اما آزمون‌های قلمچی نیز نشان میداد در وضعیت چندان مطلوبی نیستم.

اواسط آذر بود که پریا به من گفت که یک موسسه کنکور خیلی خوب پیدا کرده که اساتید فیزیک و شیمی استثنایی دارد. بنابراین با وجود آنکه از آغاز کلاس‌ها گذشته بود، من و پریا در آن کلاس‌ها ثبت‌نام کردیم. این کلاس‌ها سکوی پرتاب من شدند.

موسسه جدید، دانشوران نام داشت و مدیر آن یک بانوی نیک‌اندیش و نیکوکردار بود به اسم خانم دانشور.

معلم فیزیک آقای نادری‌نژاد و معلم شیمی هم آقای لطفی‌نیا.

چند ماهی گذشت، و در اسفند ماه، همان دانش‌آموزی که به زحمت میتوانست در آزمون‌ها، فیزیک و شیمی را ۶۰درصد بزند، حالا به راحتی بنتایج بالای ۹۰درصد می‌گرفت. از آنجا که میزان تلاش من تغییری نکرده بود، این موفقیت و پیشرفت را مدیون معلم‌هایم بودم.

اواخر اسفند بود که احساس کردم دیگر خسته شده‌ام. از طرفی از دوستانم و یا داوطلبان سالهای قبل می‌شنیدم که باید روز ۱۲ ساعت درس خواند، و از طرف دیگر این مقدار از درس‌خواندن آن هم برای دروسی که چندان اشتیاقی برایشان نداشتم، برایم غیرممکن بود. حالا که خسته هم شده بودم، ۶ ساعت را هم به زور می‌خواندم.

کم کم داشتم نا‌امید می‌شدم. بعد از یکی از جلسات کلاس آقای لطفی‌نیا، رفتم در دفتر موسسه و به او گفتم دیگر خسته شدم و دیگر نمی‌توانم ادامه دهم.

آقای لطفی‌نیا یک لبخند زدند و گفتند گریه کن!

گریه کنم؟ آن هم شهرزادی که چند سال بود تلاش کرده بود جلوی دیگران گریه نکند؟ (در یک داستان دیگر ماجرای این تصمیم را تعریف میکنم) نمیدانم گریه نکردنم از سر نخواستن بود یا نتوانستن.

حداقل ده دوازده نفر دیگر از دانش‌آموزان هم در آنجا بودند و زل زده بودند به من و آقای لطفی‌نیا.

در این شرایط آقای لطفی‌نیا خیلی رک و راست گفتند: چقدر من رو دوست داری؟

یک لحظه احساس کردم خون در بدنم منجمد شد. (من آدم خجالتی نبودم و نیستم، ولی آن زمان خیلی بچه مثبت بودم.)

البته من هم کم نیاوردم و گفتم: من به همۀ معلم‌هایم احترام می‌گذارم و به نظرم آدمهای قابل احترام، دوست داشتنی هستند. (خدا می‌داند چه جور این جملات به من الهام شد.)

آقای لطفی‌نیا گفت: حالا که به من احترام می‌گذاری، تا هفتۀ بعد دیگر درس نخوان و استراحت کن.

من هم یک هفته درس نخواندم و حالم خوب شد. بعد از آن هم تا یک ماه سعی می‌کردم غیر از همان زمان کلاس‌ها، دور و بر آقای لطفی‌نیا آفتابی نشوم تا مبادا یک بار دیگر از من شدت علاقه‌ای که به او دارم را بپرسد.

(شما که غریبه نیستید، من هرجا نیاز باشه خیلی راحت دربارۀ احساساتم حرف میزنم، ولی حتی یک ذره هم علاقۀ ویژه‌ای به معلم‌های مرد نداشتم.)

بر خلاف ماه‌های گذشته که از عملکردم راضی نبودم، چند ماه آتی باقیمانده تا کنکور را بسیار با آرامش، بدون هرگونه استرس و نگرانی و با رضایت طی کردم.

شب قبل از کنکور، نماز خواندم و به خدا گفتم که من تمام تلاشم را کرده‌ام، باقی‌اش با تو.

من که آدم استرسی نبودم و حتی شب کنکور هم استرس نداشتم. اما محض احتیاط یک لیوان شربت زعفران غلیظ برای خودم درست کردم و خوردم. مامانم وقتی فهمید، از ترس اینکه به خاطر افزایش فشارخون سکته کنم، تا آخر شب به زور به من ختمی می‌داد.

صبح کنکور نتوانستم به موقع بیدار شوم و مجبور شدم صبحانه را در راه در حالی که پدرم با سرعت تمام به سمت محل برگزاری کنکور می‌رفت بخورم. خلاصه کنکور را هم بسیار شاد و خندان دادیم.

(پریا برعکس من کمی استرسی بود و بعدها به من گفت این بی‌خیالی من روی اعصابش بوده است. )

در مرداد ماه نتایج کنکور آمد. رتبه من ۹۱ منطقه۲ و ۲۷۴ کشوری شده بود. بعد از دیدن این نتیجه بر صفحه مانیتور کامپیوترم، فکر کنم یک ساعتی گریه کردم. (آن زمان دیگر قانون گریه نکردن را کنار گذاشته بودم.) چون انتظار داشتم که رتبه‌ام خیلی بهتر از این شود. از همکلاسی‌هایم دو نفر رتب‌های بهتر از من داشتند. پریا که ۲۸ منطقه۲ شده بود و محدثه حیدری‌نژاد که ۷۴ منطقه۲ بود.

از آنجا که تصمیم داشتم از ایران بروم، و بهترین مبدأ برای خروج از ایران، دانشگاه شریف است، این دانشگاه برایم اولویت اول بود.

برای انتخاب رشته خیلی تردید داشتم. آن زمان (و البته فکر میکنم هنوز هم چنین باشد) مد بود که همه برق بخوانند و بر همین اساس رشته اول من برق شریف بود، انتخاب دوم‌ هم مکانیک شریف.

یه خاطر ترسی که از برنامه‌نویسی داشتم و در پستی دیگر داستانش را تعریف کرده‌ام، رشته‌های مربوط به کامپیوتر، شامل نرم‌افزار، سخت‌افزار، علوم‌کامپیوتر و فناوری اطلاعات، از سبد انتخاب‌هایم حذف می‌شدند. بنابراین مطمئن بودم که هر رشته دیگری را که به عنوان رشتۀ سوم انتخاب کنم، قطعا در آن پذیرفته می‌شوم.

از آنجا که هدفم رفتن از ایران بود، با کمی پرس و جو متوجه شدم که رشتۀ مهندسی شیمی یکی از بهترین رشته‌ها برای پذیرش گرفتن است. و متاسفانه به همین دلیل احمقانه و واهی انتخاب سومم مهندسی شیمی شد.

اگر چنین معیار مسخره‌ای را در نظر نمی‌گرفتم، بدون شک رشتۀ مهندسی صنایع را انتخاب میکردم و یا اگر آنقدر از برنامه‌نویسی نمی‌ترسیدم رشتۀ IT را انتخاب می‌کردم.

مع هذا اینچنین انتخاب کردم و همان مهندسی شیمی هم قبول شدم. پریا و محدثه مهندسی برق شریف رفتند.

بنابراین در تاریخ ۱۵ شهریور، به همراه پدرم، با دو چمدان خیلی بزرگ، و دو کارتون پر از کتاب، به تهران پرواز کردم.

ورود به شریف سومین نقطه عطف زندگی من بود.

در قسمت بعد درباره علت تاثیر ویژۀ شریف بر زندگی‌ام خواهم گفت.

20+

Written by

"آفرینش" کلمه ای است که قلبم را به تپش می اندازد. بلندپرواز هستم و در تلاش برای زیستی حضورمندانه همراه با رضایت و شادی.

10 نظر / نظر خود را در زیر وارد کنید

  1. از خوندن سری زندگی نامه ات خیلی لذت می برم و البته دائما شجاعتت رو تحسین می کنم که با این صراحت همه رو کامل و بی نقص می نویسی و البته در خیلی جاهای متن انگار زندگی نامه خودم رو نوشته باشند 🙂

  2. سلام شهرزاد جان.
    همیشه خواندن تجربه‌های بچه‌ها برام جذاب بوده و از خواندن خاطره‌ تو هم خیلی ذوق کردم. خیلی بیشتر از حد معمول 🙂
    اول می‌خواستم برگردم و بگم کدوم قسمت رو بیشتر دوست داشتم، ولی حیفه‌. کل نوشته زیبا بود و دوست‌داشتنی.
    مرسی.

    1. سلام بر محمدرضای عزیز.
      چقدر انرژی مثبتی که در این کامنت برام فرستادی، من رو خوشحال کرد. ممنونم که هستی و به عنوان یک دوست به این خونه سر میزنی.
      مثل همیشه موفق و پیشتاز باشی دوست من.

  3. من هنوز نمیدانم شریف نقطه عطفی برای من بود یا نه. باید زمان بیشتری از آن بگذرد. من از همان ابتدای دانشگاه تصمیمات اشتباه (رشته) داشتم و بد تر از آن ادامه همین اشتباه در ارشد و در همان نقطه عطف بود.
    هی دلم می خواهد از شریف یک نقطه عطف در بیاورم ولی نمی توانم. شاید من هم در قسمت بعد پست شما بیشتر به علتش فکر کنم.

    1. سلام و درود بر شما دوست خوبم.
      نقطه عطف نیازی نیست حتما ویژگی مثبتی باشد. در موارد زیادی، تاثرات و زخمهای عمیق، انسان را دیگرگون میکند.
      البته لزومی ندارد شریف برای همۀ شریفی‌ها تجربۀ یکسانی به ارمغان آورده باشد. اما من در مورد خودم اطمینان دارم حضورم در این فضای آموزشی با حالتی که فضای آکادمیک دیگری را تجربه کنم، به قطع تمایزی بزرگ محسوب میشود. و این تمایز، گاهی به خاطر تجربه‌های مثبت و گاهی به خاطر تجربه‌های منفی‌اش بوده است.
      امیدوارم ادامۀ مسیر تحصیلتان در شریف همراه با تجاربی باشد، که به سکوی پرتابی به سوی دستاوردهای موفقیت‌آمیز تبدیل شود.

  4. شهرزاد با این توصیفاتِ قشنگت منم داری وسوسه میکنی که داستان زندگیم رو بنویسم. 🙂
    اون قسمت “شهرزاد عصبانی میشود” رو میتونم تصور کنم چقدر عجیب بوده. 😉
    به پیش، منتظر قسمتهای بعدی هستیم…

پاسخ دهید