رفاقت‌هایی که با رقابت محکم‌تر می‌شود (قسمت سوم مجموعۀ نقاط عطف زندگی من)

در دو قسمت قبل به این پرداختم در مسیر معاشقه‌ام با ریاضی، به این باور رسیدم که می‌توانم مانند اسطوره‌هایم باشم و خلاقیت و خلق‌کردن، با سخت‌کوشی، آرزویی دور از دسترس نخواهد بود.

سال دوم دبیرستان آغاز شد، و من شروع به مطالعۀ کوله‌باری از کتاب‌های مربوط به المپیاد ریاضی کردم. در المپیاد ریاضی موضوعات به چهار دسته تقسیم می‌شدند، ترکیبیات، جبر، نظریه اعداد و هندسه. بخش مورد علاقۀ من هندسه بود و البته بسیار بیشتر از سه حوزۀ دیگر در آن مهارت داشتم و نظریه اعداد را تقریبا درک نمی‌کردم.

دبیرستان ما یک ساختمان سه طبقه (زیرزمین، همکف، اول) مربع شکل بود، که وسطش یک مربع خالی، به عنوان نورگیر تعبیه شده بود. بنابراین برخلاف مدارس دیگر، و آن سالن‌های طویل دهشتناک‌شان، یک حلقۀ مربعی پرنور دوست داشتنی را تشکیل می‌داد.

در زیرزمین مدرسه آزمایشگاه‌های زیست، فیزیک و شیمی، کارگاه زبان و کارگاه کامپیوتر قرار داشت. اون نورگیر مربعی وسط ساختمان هم، در زیرزمین، به زمین بدمینتون تبدیل شده بود.

طبقه همکف، از اتاق ورزش، اتاق بهداشت، دفتر مدیر، دفترهای معاونین، اتاق استراحت معلم‌ها، سرویس بهداشتی معلم‌ها (طبق معمول، دانش‌آموز‌های بیچاره باید از سرویس بهداشتی مستقر در حیاط که در منتها‌الیه مدرسه بود استفاده می‌کردند.)، نمازخانه و سه کلاس پیش‌دانشگاهی تشکیل می‌شد.

طبقه اول، کلاس‌های سایر پایه‌ها، اتاق پرورشی (آخرش هم فلسفه درس پرورشی رو نفهمیدم)، و کتابخانه قرار داشت.

کلاس ما (دوم ریاضی) در طبقه اول، کنار راه‌پله‌های اصلی واقع شده بود.

اصولا بچه‌های رشته ریاضی، موجودات بامزه و coolی هستند. بنابراین کلاس ما یک کلاس شلوغ و شاد بود.

در مدرسه گرچه از لحاظ درسی دانش‌آموز خوبی محسوب می‌شدم، اما شاگرد اول هم نبودم. اولویتم بیشتر المپیاد بود تا اول شدن. از جمله معلم‌های مورد علاقه‌ام در آن سال، خانم لطفعلی‌زاده (فیزیک)، خانم کاظمی (ریاضی) و خانم توانا (هندسه) بودند. [خانم کاظمی، چندین سال بعد، یعنی همین امسال، باعث شدند که من یکی از سخت‌ترین تصمیمات زندگی‌ام را با شجاعت بگیرم که در داستان آخرین نقطه عطف براتون تعریف خواهم کرد. تا آن پست ایشان را در گوشه ذهن داشته باشید.]

خاطرات زیادی از آن دوران ندارم و به جز همین المپیاد ریاضی، نقطه پررنگ دیگه‌ای در ذهنم باقی نمانده. شما هم فرض کنید که من فقط المپیاد می‌خواندم و در این بین به درس و مشق مدرسه هم می‌رسیدم.

المپیاد ریاضی مرحله اول، فکر میکنم در دی ماه برگزار می‌شد و سوالات آن تست‌های پنج گزینه‌ای بود. من و چند نفر دیگر از دوستانم المپیاد مرحله اول را دادیم. نتایج اواخر بهمن یا اوایل اسفند اعلام می‌شد. تقریبا همۀ آنها که برایشان المپیاد مسئله‌ای جدی بود، در مرحلۀ اول پذیرفته شدند.

یک قانون نانوشته‌ای در مدرسه ما حاکم بود که پذیرفته‌شدگان مرحلۀ اول، مجازند که سر کلاس‌ها نروند. ما هم این فرصت را مغتنم شمرده و به جز چند درس اصلی، اصطلاحا بقیه کلاس‌ها را می‌پیچاندیم.

یک هفتۀ پایانی اسفند، آموزش و پرورش استان، از تهران اساتیدی را برای آموزش به پذیرفته‌شدگان مرحله اول دعوت می‌کرد. بنابراین ما به مدت یک هفته یک دورۀ بسیار فشرده (از ۷:۳۰ صبح تا ۸ شب داشتیم). دانش‌آموزانی که از شهرستان‌های دیگر استان کرمان می‌آمدند، در خوابگاه ساکن می‌شدند.

بعد از این دورۀ یک هفته‌ای ما تازه فهمیدیم که هنوز اندر خم یک کوچه هستیم و تلاش‌هایمان در چند ماه گذشته، بیشتر نمدمالی بوده است.

جز تلاش مضاعف در روزهای باقی‌مانده تا مرحلۀ دوم المپیاد که در اردیبهشت ماه برگزار می‌شد، کار دیگری برای جبران ضعف‌هایمان از دستمان بر نمی‌آمد.

در آن روزهای باقی‌مانده، با تمام وجود یکدیگر را حمایت کردیم و علی‌رغم آنکه رقیب هم محسوب می‌شدیم، از هیچ کمک و راهنمایی دریغ نکردیم.

چه در آن دوران یک ماهه و چه در رقابت‌های دیگر دوران مدرسه، دوستانم به من آموختند که رقابت با رفاقت شیرین‌تر است. من بهترین رقیبان و دوستان را در آن دوران داشتم و پس از آن در هر رقابت دیگری، با وجود آنکه تمام و کمال تلاشم را به کار می‌بردم، سعی کردم اصل اول را بر انسانیت بگذارم و نه برنده شدن. دوستان من بهترین دوستان دنیا بودند.

آن سال، هیچ کدام از ما در مرحله دوم المپیاد ریاضی پذیرفته نشد.

پس از پایان سال تحصیلی دوم دبیرستان، تابستان کمی وبگردی کردم و متوجه شدم که در مدارس سمپاد شهرهای بزرگ، از همان تابستان برایشان دورۀ المپیاد می‌گذارند.

من نمی‌خواهم استعداد و سخت‌کوشی پذیرفته‌شدگان مرحله دوم را نادیده بگیرم، کمااینکه در کرمان هم در طول سال‌های گذشته، دوستان عزم‌اندیشی بودند که با همین امکانات، در مرحله دوم نیز پذیرفته شدند، اما آموزش و یادگیری هدایت یافته در مرحله دوم بسیار با اهمیت بود.

بنابراین در ابتدای سال سوم دبیرستان از مسئولین مدرسه‌مان خواهش کردیم که مانند شهرهای بزرگ، از اساتید المپیاد برای یک دوره بلندمدت دعوت کنند. انتظار هم نداشتیم مدرسه هزینه‌ای کند و حاضر بودیم خودمان با پرداخت شهریه، هزینه اساتید و رفت و آمدشان را بپردازیم.

یکی از صحنه‌هایی که تا پایان عمرم در ذهن من حک‌شده باقی خواهد ماند، توهینی بود که یکی از معاونین مدرسه به ما کرد، با بادی در غبغب به پنج شش نفر از بااستعدادترین دانش‌آموزانی که آن مدرسه در چندین سال گذشته و البته چندین سال آینده به خود دیده بود[رجوع کنید به پی‌نوشت]، گفت که شما اصلا ارزش این را ندارید که مدرسه منابع‌اش را برایتان سرمایه‌گذاری کند.

در آن لحظه با خودم عهد کردم زمانی که برایم مقدور بود،  این شهر و کشوری را که چنین وقیحانه عزت نفس افراد را به باد تمسخر می‌گیرد، ترک کنم. این عهد باعث شد که دو سال پس از آن را بیش از پیش تلاش کنم.

آن سال نیز گذشت، و گرچه همۀ ما نمرات بهتری در مرحله دوم نسبت به سال گذشته اخذ کرده بودیم، اما هیچ‌کدام در مرحله دوم پذیرفته نشدیم.

پس از این شکست، به ناچار وارد دام اندیشه‌سوز کنکور شدیم.

من که با خودم عهد کرده بودم از این شهر بروم، پس از یک دوره کوتاه عزاداری و غصه خوردن برای عدم پذیرش‌ام، با قدرت برای قبول شدن در دانشگاه‌های تهران، شروع به کنکور-خوانی کردم.

[پی‌نوشت : این جمله را امیدوارم تعریف از خود نبینید. چون دستاوردهای آن گروه در پذیرش در دانشگاه، عملکردشان در آنجا و مسیری که بعد از آن طی کردند، نشان داد که حقیقتا افراد باارزشی بودند. خود من را که از آن گروه خارج کنید، نمونه‌اش پریا رشیدی‌نژاد است که هم اکنون در برکلی دوره دکترای هوش مصنوعی را می‌گذراند و یا رکسانا زراعتی که در یکی از معتبرترین موسسات آموزشی تحقیقاتی دنیا در آلمان، نوروساینس می‌خواند.

ضمن اینکه تا چندین سال بعد از فارغ‌التحصیلی از دبیرستان، نقل قول‌های که از معلم‌ها به گوشمان می‌خورد، بر برتری دانش‌آموزان آن دوره صحّه می‌گذاشت.]

ادامه دارد…

17+

Written by

"آفرینش" کلمه ای است که قلبم را به تپش می اندازد. بلندپرواز هستم و در تلاش برای زیستی حضورمندانه همراه با رضایت و شادی.

پاسخ دهید