خرمالو

داستان کوتاه خرمالو شهرزاد پاک گوهر

این خانۀ نقلی را خیلی دوست دارم. پذیرایی و آشپزخانه در طبقۀ همکف، دو اتاق خواب و سرویس‌های بهداشتی در طبقه دوم و حیاط و باغچه‌ای با درخت خرمالو و غرق در گلهای نرگس.

قبل از من، سالها بود که همدمی نداشت. همسایه‌ها می‌گویند که صاحب خانۀ قبلی، خودش را از بالکن به پایین انداخته. می‌توانست با افتادن از این ارتفاع سه متری همچنان زنده بماند، اما در جا تمام کرده بود. کسی دیگر جرئت نداشت در این خانه زندگی کند. تا آنکه من آمدم.

از اینکه بالاخره توانستم با پس‌اندازم، برای خودم خانه‌ای داشته باشم، در پوست خود نمی‌گنجیدم. خانۀ بدی نبود. فقط باید دستی به سر و رویش می‌کشیدم. و حالا دیوارهایش به رنگ، آسمان و درهایش به رنگ دریاست.

مثل هر بعد از ظهر دیگر، بعد از کار، در چوبی فیروزه‌ای بالکن اتاقم را باز می‌کنم. با آن جاروی چوبی، سنگفرشش را جارو می‌زنم. به شمعدانی‌ها آب میدهم. کتابهایم را روی میز حلبی‌اش پهن کنم. چای تازه دم را با بیسکوییت‌های کره‌ای می‌گذارم کنار گلدان نرگس‌های پاییزه. و در حالی که روی دو پایه عقبی صندلی‌ام تاب می‌خورم، بر برگه‌هایی کاهی، که جوهر روان‌نویس را در خود جذب می‌کنند، شروع می‌کنم به نوشتن. گاهی سرم را بلند میکنم تا جزئیات خاطره‌ای را به یاد آورم. تصوریرم را بر شیشۀ در اتاق می‌بینم. مویی افشان، عینکی که بزرگی اش نصف صورتم را پوشانده.  باد می‌وزد. انگشتانش بین گیسوانم به دام می‌افتد. سرم را تکانی میدهم تا دستش رها شود. باد تار مویی را به یغما میبرد. برای چه کسی؟

چایم یخ کرده است. نصف فنجان را سر می‌کشم. طعم گس‌اش بر زبانم می‌نشیند. یک بیسکوییت بر روی زبانم می‌گذارم. ذره ذره آب می‌شود. ای کاش هر تلخی به همین راحتی شیرین شود.

از بین کتاب‌ها بوف کور را انتخاب می‌کنم. رد نشانگر کتاب را می‌گیرم. صفحۀ ۴۷ :

“من همیشه گمان می‌کردم که خاموشی بهترین چیزهاست، بهتر است که آدم مثل بوتیمار کنار دریا بال و پر خود را بگستراند و تنها بنشیند…”

در همان چند سطر اول متوقف می‌شوم. به بالهای گستردۀ خودم بر نرده‌های زرد رنگ بالکن نگاهی می‌اندازم. به انزوای این ایوان می‌اندیشم. صدایی زمزمه می‌کند تو که پر پرواز داری چرا اینچنین پایبند پاییز شده‌ای؟

از پشت سر، نگاهم به درخت خرمالو می‌افتد. روزهای قبل همۀ خرمالوهای رسیده را دستچین کردم. دیگر هیچ کدام در دسترس نیستند.

به بالهایم نگاهی می‌اندازم. شاید تا آن سوی درخت بتوانم پرواز کنم.

یک پا بر صندلی، پای دیگر بر لبۀ نرده‌ها، پرواز کردم.

7+

Written by

"آفرینش" کلمه ای است که قلبم را به تپش می اندازد. بلندپرواز هستم و در تلاش برای زیستی حضورمندانه همراه با رضایت و شادی.

پاسخ دهید