چگونه حق دیگران را هم‌تراز و یا بالاتر از حق خودم بدانم؟

دو سه سال پیش که در حوزه تفکر سیستمی و دینامیک سیستم‌ها جدی‌تر از این روزها مطالعه می‌کردم، در حال خواندن مقاله‌ای از جناب ریچموند (از شاگردان فارستر، بنیان‌گذار دینامیک سیستم‌ها) به جمله‌ای برخوردم که در طول این مدت همیشه در ذهنم تکرار میکنم : «حتی اگر ما به دینامیک سیستم‌ها باور نداشته باشیم، دنیا یک سیستم است و کار خودش را سیستمی پیش می‌برد.»

گرچه من عمیقا به خدا و مذهب باور دارم (یا حداقل گمان میکنم که معتقد به آنها هستم)، به نظرم بحث اخلاق فراتر از باور به خدا و مذهبی خاص است. منظورم از اخلاق اصلا بحث فلسفی پیچیده‌ای نیست. همین مواردی که همه می‌دانیم: راستگویی، صداقت، یکرنگی، رعایت حقوق دیگران، نیک‌خواهی.

بعد از آنکه چند سال پیش، به لطف دکتر مشایخی عزیزم، با دینامیک سیستم‌ها و تفکر سیستمی آشنا شدم، برایم اخلاق خارج از چارچوب دین، یک الزام سیستمی بود. این مفهوم را مجددا از آقای ریچموند وام می‌گیرم، چه ما به سیستم باور داشته باشیم و چه نداشته باشیم، دنیا یک سیستم است، بازخورد دارد. حلقه‌ای کار میکند.

زمانی که برای خودم مراتب اخلاق را کنار هم می‌گذارم، به این نتیجه می‌رسم که اینها، همه برای بهینه شدن این سیستم، لازم و ضروری‌اند. به نظرم از بین همۀ دستورات اخلاقی، هیچ‌کدام به اندازۀ رعایت حقوق دیگران در این سیستم تاثیرگذار نیست. در این حد که در حال حاضر به هیچ چیز به این اندازه باور ندارم  که کوتاه‌ترین راه برای جهنم کردن زندگی خودمان، زیر پا گذاشتن حق دیگری است.

حق دیگری را ضایع کردن، عمل چندان عجیبی نیست.

زمانی که در زمستان، با لباس تابستانه در خانه میگردم و درجه شوفاژ را زیاد میکنم، در حال ضایع کردن حق آن هموطن مرز نشینی هستم که به خاطر بی‌مبالاتی من، دچار افت فشار گاز شده، و از سرما به خود می‌لرزد.

زمانی که چراغ عابر پیاده قرمز است، و آن راننده بیچاره تنها ۱۵ ثانیه برای عبور از چهارراه فرصت دارد، اگرنه باید ۱۲۰ ثانیه دیگر پشت چراغ بماند، من با خودخواهی تمام، من عابر پیاده حاضر نیستم چند ثانیه‌ای را صبر کنم تا در زمانی که مجاز هستم از عرض خیابان عبور کنم. چرا؟ چون هیچ پلیسی عابرین پیاده را برای عدم توجه به چراغ راهنما جریمه نمی‌کند.

زمانی که دوره‌ای را برگزار می‌کنم، اما بی‌توجه به سرمایه زمانی مخاطب و تاثیراتی که قرار است آموزه‌های من در زندگی او داشته باشد، دوره‌ای بی‌کیفیت ارائه می‌دهم.

زمانی که به عنوان کارمند یک سازمان، از کل هشت ساعتی که بابتش در روز دستمزد میگیرم، به زحمت می‌توان دو ساعت کار مفید پیدا کرد.

زمانی که به عنوان مستأجر، تنها به این دلیل که مالک خانه نیستم، با بی‌مبالاتی به خانه آسیب وارد میکنم.

زمانی که تصمیم می‌گیرم کسب‌وکاری را راه‌بیاندازم و در آن به جای اندیشیدن به ارزش‌آفرینی، به دلالی و کیسه کردن جیب مشتری فکر می‌کنم.

می‌دانید سیستم در اینجا چه نقشی بازی می‌کند؟

روزی من هم از کوچترین حق طبیعی خودم در این مملکت به خاطر اسراف و خودخواهی عده‌ای دیگر محروم خواهم شد.

روزی من هم راننده‌ای پشت چراغ قرمز خواهم بود که به خاطر خویش‌محور‌پنداری عابرین پیاده، زمان زیادی را از دست خواهم داد.

روزی شاگرد دوره‌ای خواهم شد که استادش با تدریس ضعیف، حق من را ضایع می‌کند.

روزی کارمندان و یا زیردستانی خواهم داشت، که آنگونه که باید برای تحقق اهداف سازمان من تلاش نخواهند کرد.

روزی مالک ملکی خواهم شد که مستأجرش بیش از بهایی که می‌پردازد، به خانه آسیب وارد می‌کند.

روزی مشتری کسب‌وکاری خواهم بود، که تنها چشم به کیسه من دوخته، و من به ناچار بهایی بسیار بالاتر از ارزشی که ارائه شده، خواهم پرداخت.

موعظه‌گری، مسئله‌ای است که سعی میکنم از آن دوری کنم. آنچه را که خواندید، تنها تلنگری بر نفس خطاکار خودم بدانید و نه بیشتر. من اگر بتوانم همین یک مهره از سیستم پیچیده جهان را به درستی نگه‌داری کنم، به گمانم رسالت انسانی خود را انجام داده‌ام.

بگذارید یک دعای اخلاق‌-سیستمی برای خودم و شما داشته باشم:

تفکرمان سیستمی، سیستم‌هایمان پایدار 
6+

Written by

"آفرینش" کلمه ای است که قلبم را به تپش می اندازد. بلندپرواز هستم و در تلاش برای زیستی حضورمندانه همراه با رضایت و شادی.

2 نظر / نظر خود را در زیر وارد کنید

  1. هنوز در ابتدای جادهٔ طولانی زندگی هستم و از خوب و بد و زشت و زیبایش خبر ندارم، ولی از مسافران قدیمی تر این مسیر شنیده ام که عشق زیباترین جلوهٔ این راه پر پیچ و خم است.
    حال که می‌شنوم بانوی پاک گوهر قصهٔ هزارو یکشب گوهر مقصود را ربوده است، اشتیاقم برای دیدن این جلوهٔ زیبای زندگی بیشتر می‌شود.

    امیدوارم روزی برسد که تمام انسان‌ها عاشق و تمام عاشق ها در کنار معشوقشان باشند.
    چقدر خوب خشت اول را گذاشتی شهرزادِ قصه گو
    عشقت پایدار

    1. سلام و درود بر زینب عزیز.
      (حدس میزنم وبلاگم باید دچار مشکلی شده باشد، چون احتمالا این کامنت را زیر پست «اسارت هنرمندانه» گذاشته بودی که درباره عشق بود. بررسی میکنم ببینم مشکل از کجاست. )
      این روزها دیگر نه عاشق هستم و نه دنبال عاشقی، ولی دوست دارم معنای عشق رو بفهمم. هیچ ابایی هم ندارم اینجا حرف از دانسته‌ها، تجربیات و خاطراتی بزنم که معمولا برای دختران جامعه ما تابوشکنی است.
      از آنجایی که برچسب‌گذاری‌های غیرمعقول جامعه برای من مهم نیست، اینجا آزادانه و بی‌سانسور صحبت خواهم کرد.
      از دعای قشنگی که کردی، ممنونم اما فعلا به فراموشی بیش از پایداری محتاجم.

      این بیت از سعدی : سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل / بیرون نمی‌توان کرد الا به روزگاران
      روزهایی رو در مصرع اول گذراندم، این رزوها در مصرع دوم ام. هر دو شیرینی و تلخی خاص خودش را دارد. من بیشتر دنبال خودِ عشق هستم تا عاشق و معشوقی. باور دارم که عشق، مستقل از افراد وجود دارد. در ذات بشر است. وقتی عاشق میشویم، جلوه‌گری میکند، اما از قبل در خانۀ دل بوده و همواره خواهد بود.

      امیدوارم هم عاشق شوی، و هم عشق را درک کنی.
      زیستن‌ات عاشقانه باد.

پاسخ دهید