اولین نقطه عطف زندگی من

در مصاحبه‌ای کوتاه از مریم میرزاخانی که پس از کسب جایزه فیلدز با او انجام شد، اظهار کرد که در اوایل نوجوانی، رویای نویسنده شدن در سر داشته است، اما اکنون یک ریاضی‌دان است. اما من برعکس مریم میرزاخانی هستم. در اوایل دوران نوجوانی رویای ریاضی‌دان شدن در سر داشتم و اکنون، گمان می‌کنم بیش از هر چیز یک نویسنده هستم (یا حداقل دوست دارم باشم)، با وجود آنکه هنوز کتابی چاپ نکرده‌ام.

رویای ریاضی‌دان شدنم از ۱۲ سالگی آغاز شد. دوران پس از دبستان را در مدارس سمپاد گذراندم و بنابر طبع دانش‌آموزان سمپادی، بیش از هر چیز آرزوی آن را داشتم که باهوش باشم، که البته هوش در آن زمان برای من، خانواده‌ام، معلمان مدرسه و هم‌کلاسی‌هایم، در هوش ریاضی خلاصه می‌شد. آن زمان من شیفته ریاضی بودم. و عطش آن را داشتم که مسائل ریاضی مختلف را حل کنم. از ترس اینکه همه مسائل‌ام را تمام نکنم و بی‌مسئله نمانم، برخی از آنها را به چند روش حل می‌کردم.

سال اول و دوم دوران راهنمایی، در درس ریاضی معلمی داشتیم به نام خانم لطفی. به سبک معلمان ریاضی سنتی، کمی خشک و بی‌احساس بود. نکته عجیب درباره خانم لطفی آن بود که هیچ‌وقت چادرش را برنمی‌داشت، حتی زمانی که پای تخته گچی می‌نوشت، و من همیشه در بهت تسلط او بر نگهداری چادر بدون کش بر سر بودم. اما زمانی که با شور و شوق، راه‌حل های مختلف‌ام را نشانش می‌دادم، بی‌آنکه ابراز احساس خاصی داشته باشد، متوجه انقباض عضلات صورتش و آن لبخند زیر پوستی‌اش می‌شدم. در میانه سال دوم راهنمایی، یک دانش‌آموز جدید به کلاس ما اضافه شد، که قبل از آن در رفسنجان زندگی می‌کردند. پریا رشیدی‌نژاد. بخش زیادی از ۷ سال بعدی زندگی من، به وجود این همکلاسی جدید گره خورد.

پریا، باهوش‌ترین فرد مدرسه‌مان بود (در آینده نیز که از او بیشتر خواهم گفت، قطعا هوش او برایتان اثبات می‌شود). گرچه من و پریا تا سال اول دبیرستان، دوستان صمیمی نبودیم، اما به خاطر عشق مشترک‌مان، یعنی ریاضی، با هم ارتباط نزدیکی داشتیم.

در دوران راهنمایی پیگیر المپیاد ریاضی بودم که در دوران دبیرستان برگزار می‌شد و حتی اخبار و داستان‌های المپیادی‌ها را هم دنبال می‌کردم. با مریم میرزاخانی از همانجا آشنا شدم. یکی دیگری از اسطوره‌های ریاضی‌ام در آن دوران، آرش رستگار بود. کسی که در المپیاد ریاضی جهانی، به خاطر راه‌حل خلاقانه‌اش، مورد توجه و تمجید داوران قرار گرفت. (غافل از اینکه دکتر رستگار چند سال دیگر در دانشگاه استاد خودمان می‌شود.)

دکتر آرش رستگار
دکتر آرش رستگار

سال سوم راهنمایی، معلم ریاضی‌مان تغییر کرد. معلم جدید، بسیار جوان بود و اصلا شباهتی به معلم‌های ریاضی سنتی نداشت. خانم فلورا فَرید، زیبا، قدبلند، بسیار خوش‌پوش و خوش‌تیپ و البته بسیار باهوش و معلمی زبردست.

در یکی از جلسات کلاس خانم فرید بود که مسئله‌ای ریاضی را حل می‌کردیم. مسئله را دقیق به خاطر نمی‌آورم، فقط در این حد یادم می‌آید که مربوط به هندسه می‌شد و در آن یک متوازی‌الاضلاع بود. بعد از دو سال تمرین برای حل مسائل از شیوه‌های مختلف، بالاخره تلاش‌هایم جواب داد، و آن مسئله را به شیوه‌ای خلاقانه حل کردم (حداقل از نظر خانم فرید خلاقیت در آن بود). بعد از اینکه پای تخته راه حلم را نوشتم، خانم فرید به من گفت که مثل آرش رستگار شده‌ام. فکرش کنید، یه یک دانش‌آموز ۱۳ ساله بگویید که شبیه اسطوره‌اش است، در آن لحظه دوست داشتم از خوشحالی خانم فرید را محکم بغل کنم. آن حرف و آن لحظه یکی از نقاط عطف زندگی من شد. گرچه آن مسئله اصلا مسئلۀ پیچیده‌ای نبود و احتمالا راه‌حل من هم ویژگی خارق‌العاده‌ای نداشت، اما در آن لحظه این ایمان در من به وجود آمد که می‌توانم به هرکجا که بخواهم برسم و حتی شبیه اسطوره‌هایم شوم.

به گذشته که می‌اندیشم، به گمانم دوران راهنمایی، سخت‌کوشانه‌ترین دوران زندگی‌ام بود. تقریبا تمام زمان خارج از مدرسه‌ام به درس‌خواندن و کتاب‌خوانی می‌گذشت. حتی در مهمانی‌ها هم مسئله ریاضی و فیزیک و شیمی حل می‌کردم (در مدارس سمپاد، در دوران راهنمایی، به جای درس علوم سایر مدارس، فیزیک و شیمی و زیست‌شناسی و زمین‌شناسی تدریس می‌شود.)

وارد دوران دبیرستان شدم. به جز یک نفر، همۀ هم‌دوره‌ای‌های دوران راهنمایی‌ام، دوران دبیرستان را نیز با هم در مدرسه سمپاد گذراندیم. در این دوران دانش‌آموزان مدارس دیگر نیز وارد سمپاد شدند و ما را به سه کلاس تقسیم کردند. دوستی که در دوران راهنمایی با او بودم، در کلاس دیگری بود. ما خیلی به هم شبیه نبودیم. گرچه او هم بسیار درسخوان و زرنگ بود اما سلایق متفاوتی داشتیم. مثلا او عاشق شهاب حسینی، اورلاندو بلوم و جانی‌دپ بود، اما من عاشق اینشتن و آرش رستگار و مادام کوری بودم. زبان انگلیسی او خیلی خوب بود و دوست داشت مانند مادرش معلم زبان شود، اما من می‌خواستم ریاضی‌دان شوم. او بعد از مدرسه فوری تکالیفش را انجام می‌داد و بعد سراغ فیلم‌هایش می‌رفت، اما من همیشه اول کارهایی که خودم دوست داشتم انجام میدادم و مسائلی که خودم لذت می‌بردم حل می‌کرد و آخر شب به زور مشق‌هایم را می‌نوشتم. رویای او تسلط به زبان انگلیسی بود، اما من دوست داشتم در آینده یک مسئله ویژه خودم خلق کنم و اسمش را بگذارم Shahrzad’s Theory. این شد که دوری ایجابی در سال اول دبیرستان، به کمرنگ شدن رابطه دوستی‌مان انجامید. بعد از آن هم بارها فهمیدم که راز یک دوستی عمیق و پایدار، داشتن رویاها و آینده‌های مشترک است.

به همین خاطر سال اول دبیرستان، کمی تنها شدم تا آنکه دوباره سر کلاس ریاضی اتفاق دیگری افتاد.

این داستان ادامه دارد …

15+

Written by

"آفرینش" کلمه ای است که قلبم را به تپش می اندازد. بلندپرواز هستم و در تلاش برای زیستی حضورمندانه همراه با رضایت و شادی.

9 نظر / نظر خود را در زیر وارد کنید

  1. سلام
    من هم با اینکه رؤیای ریاضی‌دان شدن در سر نداشتم اما هیچ‌وقت با اولین راه حل قانع نمی‌شدم و می‌گشتم تا فرمول و قاعدۀ دیگری پیدا کنم. از جواب‌های دم دستی و سریع و راحت و آماده که پای تخته می‌نوشتند و ما هم همان را حفظ می‌کردیم بدم می‌آمد.
    اما بر خلاف تو که تشویق می‌شدی مرا همیشه سرزنش می‌کردند هرچند من آدم کوتاه آمدن نبوده‌ام هیچ‌وقت اما یادم می‌آید موقع امتحان، دبیر فیزیک همیشه با دست می‌کوبید روی میزم که حالا وقت کشف فرمول نیست یا معلم ریاضی‌ام گلایه‌اش را پیش برادرم (که دبیر ریاضی بود) می‌برد که چرا زهرا دلش می‌خواهد جواب‌های غیر معمول بدهد و راه حل های عجیب و غریب بنویسد.
    شاید برای همین در دنیای ادبیات غرق شدم که بدون مرز است و فرمول و چهارچوب.
    هر چند هنوز هم حل مسئله مرا به وجد می‌آورد. به خصوص هندسه و مثلثات.

  2. بسیار زیبا نوشتی شهرزاد عزیز.

    به عنوان یک سمپادی اگر رویای ریاضی دان شدنت رو خیلی درک نکنم، چون هیچ وقت ریاضی رو درست نفهمیدم، اما فضا و جو و حس و حالی رو که توضیح دادی می فهمم.

    یک زمانی اصرار داشتند که مدارس تیزهوشان جای مناسبی برای درس خوندن نیست و دانش آموزها باید به دور از افکار خودبزرگ بینانه در کنار هم تحصیل کنند.

    من اما با اینکه خودم تحت تاثیر این فضا کی خودبینانن قرار گرفتم و دچار غرور شدم اما فکر و طرز تفکر امروزم رو مدیون همون فضا هستم.
    اتمسفری که به من متفاوت نگاه کردن و اندیشیدن رو آموخت.
    مشتاق خوندن ادامه داستانت هستم 🙂

    موفق باشی

    1. سپاسگزارم از بازخوردت دوست خوبم. 🙂
      من هفت سال در سمپاد بودم، اما هرگز احساس نکردم که فرهنگ خودبزرگ‌بینانه‌ای در اون وجود داره. البته پذیرفته شدن در سمپاد، مثل هر دستاورد دیگه‌ای در زندگی میتونه قابل مباحات باشه، اما اینکه بخوای تا ابد برای اینکه سمپادی بودی، تاج افتخاری بر سر داشته باشی، اصولا یک موضوع نامربوط هست. اگر هم اینجا مطرح کردم که مدرسه‌ام سمپاد بود، به خاطر افتخار کردن بهش نبود. چون فکر میکنم در مدارس سمپاد فضایی حاکم بود که در مدارس دیگه جریان نداشت و بیان اینکه فضای تحصیلی من چه فضایی بود، به جای یکسری توضیحات و توصیفات طویل، در همین یک کلمه سمپاد خلاصه میشد.

  3. عزیزم عالی بود. چه خوب که معلمی داشتید که حس مثبت ایجاد کرد در راستای علاقتون من خاطره مشترکی از ریاضی دارم اما کاملا برعکس. دلیلش اما معلمی بود که فکر میکرد بچه هایی که از دبیرستان به سمپاد می آیند بقدر کافی باهوش نیستند. و من در مدرسه تنهاترین شدم گرچه دوستان عالی بعدها یافتم. بعداً متوجه شدم کلا سمپاد قاتل رویاهای خیلی از بچه های مدرسه بود. و جوری بارمان آورد که جامعه میخواست نه خودمان. بی صبرانه منتظر قسمت‌های جذاب بعدی هستم?

    1. ممنونم شیمای عزیز.
      طبیعتا سمپاد هم مانند هر نظام آموزشی دیگه و اصولا مانند هر سیستم طراحی شده توسط بشر، نقصهایی داشت. اما در زندگی من، فکر میکنم تاثیر مثبت‌اش از منفی‌اش بیشتر بود.

پاسخ دهید