امتیازهای بی‌حاصل

دبستانی که بودم به صورت عجیبی به جن و روح و اینگونه موجودات باور داشتم و از آنها میترسیدم. البته بخشی از این باور به سکونت یک آقای رمال چند خانه آن طرف تر از خانه ما برمی‌گشت.

مستقل از اینکه آیا این مسائل درست هست یا نه، در آن دوران بی‌آنکه نشانه ای از حضور این موجودات در زندگی دیده باشم، هر لحظه در انتظار ظاهر شدنشان بودم. پدر و مادر من شاغل بودند و گاهی پیش می‌آمد که در خانه تنها باشم. آن وقت خانه برای من به یک قلعۀ ارواح تبدیل می‌شد.

در هر صورت باید این مسئله را حل می‌کردم. یک روز که فکر می‌کنم کلاس چهارم دبستان بودم، سعی کردم خیلی منطقی مسئله‌ام را با ارواح و اجنه حل کنم.

یک قرار داد نوشتم مبنی بر اینکه کدام بخش‌های خانه متعلق به من و کدام بخش‌ها قلمرو آنهاست. سعی هم کردم عدالت را رعایت کنم.

قرارداد را نوشتم و اعلام هم کردم که آن را در کشو میزم گذاشتم، یک دور با صدای بلند از روی آن خواندم که اجنه هم از مفاد قرارمان مطلع شوند.

آن روز دیگر نترسیدم و با خیال راحت در ناحیه خودم زندگی کردم.

تا اینکه چند روز بعد متوجه یک اشتباه بزرگ در قرارداد شدم. من راهرویی را که به در آشپزخانه و ورودی سرویسهای بهداشتی منتهی میشد به اجنه واگذار کرده بودم. طبیعتا هیچ کاری هم نمیتوانستم بکنم.

این شد تا روزی که از روح و جن میترسیدم (حدود دو سال بعد)، هنگامی که در خانه تنها بودم، از این دو مکان که در قرارداد متعلق به من بود، محروم شدم. اگر هم نیاز ضروری پیش می‌آمد به خانه همسایه طبقه پایین می‌رفتم.

آن زمان گذشت، روح و جنی هم ندیدم، اما یک درس از آن قرارداد گرفتم. اگر در معامله‌ای امتیازی را برای خود می‌خرید، حواستان به راه‌های دسترسی و محقق شدن آن امتیاز نیز باشد.

24+

Written by

"آفرینش" کلمه ای است که قلبم را به تپش می اندازد. بلندپرواز هستم و در تلاش برای زیستی حضورمندانه همراه با رضایت و شادی.

5 نظر / نظر خود را در زیر وارد کنید

  1. عزیزم، تو رو تصور می‌کنم وقتی که داشتی قرارداد رو بلند میخوندی ? ، عجب راه‌حلی به ذهنت رسیده بود.(خودم هم در کودکی از تاریکی میترسیدم و تا حدودی درکت می‌کنم، یادمه کوچولو بودم که تصمیم گرفتم باهاش مقابله کنم و راه‌حلی که انجام دادم این بود که خودم رو مجبور می‌کردم تا در تاریکی قرار بگیرم، مثلا اگه مامانم چیزی از توی انباری میخواستن من فوری پیشقدم می‌شدم که برم توی انباری)
    اوایل مطلب رو که می‌خوندم، اصلا انتظار چنین نتیجه‌گیری جالب و مهمی نداشتم. عالی بود.

  2. راستش من هم می‌ترسیدم.
    ولی اوایل دبیرستان تصمیم گرفتم یک تابستان کامل رو توی حیاط خانه بخوابم.(مواجهه با ترس‌ها)
    حیاط ما خیلی بزرگ بود و پر از درخت. من هم اینقدر ترسو بودم که اگر موقع خواب دست مادرم رو نمی‌گرفتم خوابم نمی‌برد. خلاصه اینکه تصمیم گرفتم رختخوابم رو بردارم و برم توی حیاط بخوابم.
    اوایل خیلی سخت می‌گذشت. حتی خیلی شب‌ها نمی‌تونستم خوب بخوابم. هر چی دعا و ذکر و ورد بلد بودم می‌خوندم تا شاید اجنه و ارواح ازم دور بشن.
    کم‌کم دیدم انگار اونها اینقدر بیکار نیستن که بیان سراغ من.
    ترسم از تاریکی و تنهایی ریخت. دیگه شب‌ها رو با نگاه کردن به آسمون صبح می‌کردم و صبح ها وقتی بیدار می‌شدم طلوع خورشید رو می‌دیدم.
    اواخر فکر می‌کردم اگر یکیشون رو ببینم ازش بابت این لطف ناخواسته‌ای که به من کرده تشکر می‌کنم و می‌پرم بغلش و محکم می‌بوسمش.?

پاسخ دهید