استیون پرسفیلد چگونه حرفه‌ای شد؟

استیون پرسفیلد را در ایران با کتاب نبرد هنرمند می‌شناسیم. گرچه در Goodreads، نوزده عنوان کتاب را به قلم این نویسنده می‌توانید بیابید، اما تنها همین یک کتاب از او به فارسی ترجمه شده است. در پستی دیگر درباره این کتاب خواهم نوشت.

استوین پرسفیلد پس از نبرد هنرمند، در تکمیل مطالب آن کتاب، حرفه‌ای شدن (Turning Pro) را می‌نویسد و مسیر حرفه‌ای شدن خودش در نویسندگی و شیوه غلبه بر موانع را به همان سبک کتاب نبرد هنرمند (در فصلهای کوتاه، منقطع و به طرز هنرمندانه‌ای مرتبط)، توصیف میکند.

[کتاب اصلی هیچ تصویر و پانویسی ندارد. از آنجا که برای من بخشی از فهم داستان، تصویر سازی ذهنی صحنه‌هاست، دیدن تصاویر اشیایی که برای خودم نامانوس بودند به تصور بهتر فضای حقیقی کمک کرد. تصاویر تنها در نسخه وبلاگی ترجمه برای همراهی شما با تصاویر ذهنی من آورده شده است. پانویسها و لینکها نیز به همین منظور آورده شده‌اند.]

سالی که در آن حرفه‌ای شدم

۳۱ ساله بودم. با ۲۷۰۰ دلار پس انداز، از نیویورک به شهری کوچک در کالیفرنیای شمالی مهاجرت کردم. به ازای ۱۰۵ دلار در ماه توانستم خانه‌ای را اجاره کنم. چِوی وَن، ماشین تحریر اسمیت-کُرونا و گربه ام «مو (MO)» را در کنار خود داشتم.

هر دوشنبه صبح به روستا می‌رفتم و از حسابم در بانک آمریکا، ۲۵ دلار برداشت میکردم. این ۲۵ دلار برای گذران زندگی در هفت روز بعدی برایم کافی بود.

در آن سالی که مشغول حرفه‌ای شدن بودم، با هیچکس گفتگو نکردم و قرار ملاقاتی نداشتم. فقط و فقط کار میکردم. کتابی در ذهن داشتم. تصمیم گرفته بودم یا آن کتاب را تا انتها بنویسم و یا اینکه به زندگی ام پایان دهم. نمیتوانستم یک بار دیگر از زیر کار در بروم. دیگر نمیخواستم مردم را از خودم ناامید کنم. دیگر نمیتوانستم دوباره از خودم ناامید شوم. تنها همین بود، انجام بده و یا بمیر.

تلویزیون، رادیو، موسیقی، روابط عاشقانه، حتی خواندن روزنامه، خود را از همه چیز محروم کرده بودم. برای صبحانه جگر و تخم‌مرغ میخوردم. صبح زود به پایین جاده ریور که خانه دوستم پاول رینک در آنجا بود، میرفتم. خانه پاول درواقع یک اتاقک فلزی بر پشت یک کامیون کوچک بود. پاول یک نویسنده بود. یکی از دوستان هنری میلر که در رمان بیگ سُر (Big Sur) از او نوشته بود. پاول به من آموخت چه کتابهایی را بخوانم و آثار چه نویسندگانی را مورد توجه قرار دهم. این کاری بود که شبها انجام میدادم: همه آن مواردی را مطالعه میکردم که از یک نفر در دانشگاه انتظار میرود به آن بپردازد، گرچه هیچگاه این کار را انجام نمیدهد، و یا اگر هم انجام دهد، آنچنان که باید، دل به کار نمیدهد. کتاب‌های تولستوی، داستایوسکی و تورگنیف را خواندم. آثار سروانتش، فلوبرت، استندال و کنوت هامسون و همه نویسندگان آمریکایی به جز فاکنر را مطالعه کردم.

با ماشین تحریر اسمیت-کُرونا قدیمی ام که نوار چاپ سنگین آن را بایستی با دست جابجا میکردم، مینوشتم. گربه‌ام، مو، خودش را روی میز، سمت چپ ماشین تحریر جمع میکرد. نوار چاپ اسمیت-کرونا که به راست و چپ حرکت میکرد، سر او را هم نوازش میکرد. البته به نظر میرسید مو نسبت به این حرکت و نوازش بی‌توجه است.

زمانی که همه پس‌اندازم در پایان مهلت مقرر تمام شد، برای سیب-چینی به ایالت واشینگتن رفتم. این همان زمانی بود که جک و دِیو را ملاقات کردم. زمانی که فصل میوه چینی تمام شد، بعد از پرداخت هزینه اجاره، بنزین و تعمیرات موتور ون، ۲۵۰ جعبه سیب جمع‌آوری کرده بودم. پس از آن به سمت جنوب حرکت کردم و دوباره مشغول به نوشتن کتابم شدم.

یک روز، کلمه «پایان» را تایپ کردم. این همان لحظه‌ای است که در کتاب نبرد هنرمند به عنوان زمانی که فهمیدم توانسته‌ام بر مقاومت درونی‌ام غلبه کنم، به آن اشاره کرده‌ام. سرانجام توانستم کاری را به پایان برسانم.

آن نسخه پیش‌نویس نظر هیچ ناشری را به خود جلب نکرد، و نمی‌بایست هم میکرد، چرا که به اندازه کافی خوب نبود. مجبور شدم دوباره به یک شغل جدی در حوزه تبلیغات در نیویورک بازگردم، دوباره به اندازه کافی پس‌انداز کنم، دوباره کارم را رها کنم، دوباره کتاب دیگری بنویسم که آن هم توفیق بیشتری از کتاب قبلی نیافت و هیچ ناشری آن را نپذیرفت، زیرا این کتاب هم به اندازه کافی خوب نبود. نه حتی ۹ نمایش‌نامه‌ای که در چند سال بعد از آن نوشتم.

دیگر به خاطر نمی‌آورم  قبل از آنکه اولین چک ۳۵۰۰ دلاری‌ام را از اولین ناشری که حاضر شد کار من را چاپ کند بگیرم، چه تعداد نمایشنامه نوشتم و چه تعداد نمایشنامه‌ای که بعد از توفیق دریافت آن چک نیز نتوانستم منتشر کنم.

در طول اولین سال حرفه‌ای شدنم، گاهی با خود می‌اندیشیدم: “استیو، تو خیلی خوش‌شانسی که الان بدون هیچ عامل مزاحمی میتوانی تمام وقت روی کارت تمرکز کنی. اما اگر زندگی‌ات دوباره پیچیده شود، چه میکنی؟”

اما در پایان، بازگشت آن چالش‌های زندگی روزمره دیگر اهمیتی نداشت. آن سال از من یک حرفه‌ای ساخت. آن سال برای اولین بار فرصت داشتم ما‌ه‌ها پشت هم، بدون هیچ حواس‌پرتی، تمام زمانم را تنها به خودم اختصاص دهم و هیچ کس غیر از خودم از این موضوع آگاه نبود، همان زمانی که به معنای واقعی، بهره‌وری بالا را تجربه کردم، توانستم با تاریکی‌های وجودم روبه‌رو شوم و بالاخره آن کار لعنتی را که همیشه میخواستم انجام دهم، تمام کنم.

آن سال برای همیشه با من خواهد ماند.

 

18+

Written by

"آفرینش" کلمه ای است که قلبم را به تپش می اندازد. بلندپرواز هستم و در تلاش برای زیستی حضورمندانه همراه با رضایت و شادی.

12 نظر / نظر خود را در زیر وارد کنید

  1. شهرزاد عزیز
    چه قلم خوبی داری!
    بسیار روان و شیوا ترجمه می کنی و این به نظرم یک استعداد است.
    برای من خواندن پست ات بسیار دلنشین بود.
    لذت بردم.
    فراوان باد سال های همیشه همراه زندگی ات.

        1. سلام دوست عزیز.
          کتاب ترجمه شده، ولی هنوز فرصت ویرایش رو پیدا نکردم. یکسری استاندارهای خاص در ترجمه دارم که باید اونها رعایت بشه.
          نمیدونم کتاب چه زمانی چاپ بشه، حتما بهتون اطلاع میدهم

          1. سلام شهرزاد عزیز

            امیدوارم بزودی این کتاب را با ترجمه شما بخوانم.
            فقط مواظب باش کمالگرایی مانع ارائه این کتاب نشه
            من ترجیح میدهم این کتاب را با همین ترجمه فعلی شما امسال بخوانم تا اینکه با یک ترجمه فوق العاده روز و سالی که معلوم نیست کی بیاید (و اصلاً بیاید و یا نه) آنرا بخوانیم!

            امیدوارم به قول آقای پرسفیلد شما امسال بتوانید، “کلمه «پایان» را تایپ کنید و به این نبرد درونی غلبه کنید”

            1. سلام احسان عزیز.
              اول اینکه از لطفت خیلی ممنونم دوست خوبم.
              کنار گذاشتن ترجمه، بیش از اونکه از سر کمالگرایی باشه، یک انتخاب بود برای رسیدن به سایر کارهایی که برام مهم بودند. در حال حاضر هیچ چیز به اندازه شغلم و موفقیت در آن برام اهمیت نداره و تقریبا هرچیزی رو که در راستای آن نباشه کنار گذاشتم. من کارهای مختلفی رو امتحان کردم که طعمشون رو بچشم و آگاهانه کنارشون بگذارم، حالا یا برای همیشه یا به صورت موقت. مثلا اطمینان دارم که نمی‌خواهم در حوزه آموزش فعالیت کنم. با اینکه از اطرافیانم بازخوردهای مثبتی برای آموزش توسعه فردی میگیرم، ولی هیچ علاقه و انگیزه‌ای برای این کار ندارم و بعید هم میدونم در آینده بخواهم در این حوزه فعالیت کنم. من از مدیریت اجرایی، کنترل پروژه، مدیریت منابع انسانی و تعداد زیادی کار دیگه لذت نمیبرم. البته به این معنا نیست که این کارها رو کم ارزش میدونم، فقط رویای من در راستای این نوع فعالیتها نیست. ترجمه هم در همان گروه قرار میگیرد.
              محمدرضا شعبانعلی یک بار در وبلاگش نوشته بود اگر کتابی بنویسی و بعد اون رو آتش بزنی، چیزی را از دست نمیدهی، چون دستاورد نوشتن کتاب، مستقل از چاپ آن هست. فکر میکنم برای من ترجمه هم چنین حالتی داشت، ترجمه Turning Pro برای من فرصت نزدیکی بیشتر به مدل ذهنی استیون پرسفیلد را فراهم کرد و باعث شد درباره برخی عادت‌ها و باورهای خودم تجدید نظر کنم.
              فکر کنم خیلی حاشیه رفتم. شاید هم به زودی منافع شغلی ام در راستایی تغییر کند که ترجمه دوباره در فهرست کارهای ضروری‌ام قرار بگیرد.
              پیروز باشی 🙂

پاسخ دهید