آموزش، همدلی، اعتماد : سه واژه‌ای که معنای آن را در این یک ماه آموختم

آموزش، همدلی، اعتماد : سه واژه‌ای که معنای آن را در این یک ماه آموختم

اکثر شرکت‌ها می‌خواهند یک نیروی متخصص همه‌چیزدان و همه‌فن‌حریف استخدام کنند؛ ولی مسئله این است در دانشگاه و سایر محیط‌های آموزشی به شما مسائلی را که برای کار کردن و حرفه‌ای شدن به آن نیاز دارید نمی‌آموزند و آموزش واقعی در طول کار اتفاق می‌افتد. همه هم می‌دانند که باید نیروی متخصص در محیط کار تربیت شود ولی هیچ‌کس حاضر نیست بار هزینه و مسئولیت این آموزش را به دوش بکشد؛ اما من خوش‌اقبال بودم یزدان و سایر اعضای شرکت بر این باورند کارمند خوب، از روز اول کارمند خوب نیست. باید او را آموزش داد. باید از خامی و کم‌دانشی یک تازه‌کار، یک متخصص ساخت.

هفته اول کارم به آموزش بلاکچین و رمزارزها گذشت.

روز اول یزدان یکی دو ساعت درباره تکنولوژی بلاکچین برایم توضیح داد. من هم سعی کردم متوجه شوم. ولی راستش را بخواهید خیلی متوجه نشدم. من از آن آدم‌هایی هستم که باید خودم یک‌چیزی را بخوانم تا بفهمم و شخص دیگر تنها برای رفع اشکال باشد؛ بنابراین پیشنهاد دادم که ابتدا محتوای نوشتاری که قبلاً تهیه کرده بودند در اختیارم بگذارند تا خودم مطالعه کنم و بعد سؤالاتم را از یزدان بپرسم.

از مقالاتی که در شرکت خودمان نوشته شده بود شروع کردم و بعد سراغ متون جدی‌تری رفتم که اطلاعات دقیق‌تری می‌دادند، ازجمله همان مقاله معروف آقا/خانم ناکاموتو. (ساتوشی ناکاموتو مبدع بلاکچین و ایجادکننده بیت‌کوین است. گرچه برخی مدعی شده‌اند ناکاموتو هستند، اما همچنان هویت این فرد یا گروه مجهول است)

ازآنجاکه کار من فنی نیست، طبیعتاً بخش‌های مربوط به موضوعات فنی برای من اهمیت نداشت و اصلاً از آن سر درنمی‌آورم؛ اما چیستی و چرایی بلاکچین و رمزارزها برایم مهم بود. به دو دلیل: اول اینکه وقتی می‌خواهید سیاست، محصول یا خدماتی را برای این تکنولوژی پیشنهاد دهید، باید ماهیت و قابلیت‌های آن را بدانید. اگرنه که اظهارنظرهای شما مانند بسیار افاضات کارشناس‌نماها آبکی از کار درمی‌آید.

دلیل دوم، نوظهور بودن این تکنولوژی است. شاید اگر قرار باشد درزمینهٔ خرید آنلاین محصول و خدماتی را طراحی کنید، آن‌قدر تجربۀ کاربری در این فضا را دارید که به‌صورت ضمنی و بدون مطالعه جدی تخصصی بتوانید آن را درک کنید؛ اما ما تابه‌حال تجربۀ زیادی از بلاکچین نداشته‌ایم و حتی در رابطه با رمزارزها نیز که تنها بخش کوچکی از کاربرد بلاکچین است، آن‌چنان درگیر نبوده‌ایم. پس برای فهم آن نیاز است مطالعه زیادی داشته باشیم.

طی چند جلسه هم سعید خوشبخت برایم توضیحات مفصلی داد. توضیحات سعید نه‌تنها بار معلوماتی بسیار زیادی داشت، بلکه نقاط کوری که در ذهنم بود، برایم شفاف شد و پس‌ازآن در مطالعات خودم نیز بهتر و بیشتر می‌فهمیدم.

هفته اول به همین سبک و سیاق آموزشی گذشت.

نکته‌ای که در اریاتک برایم جالب است رفاقت و اعتماد افراد به یکدیگر است. به همین خاطر وقتی یزدان من را انتخاب کرده بود، هیچ شخص دیگری ازجمله مدیرعامل دخالتی در کار او نمی‌کرد. به همین دلیل گرچه در طول هفته اول مدیرعامل شرکت را در حد سلام و احوال‌پرسی دیده بودم اما ملاقاتی با او نداشتم. فکر می‌کنم چهارشنبه بود که یک گفتگوی نیم‌ساعته با هادی غریب داشتم. سعی کردم به‌صورت کوتاه خودم را برای او معرفی کنم و چند سؤال هم درباره فرهنگ و ارزش‌های شرکت از او پرسیدم. نکته جالب‌توجهی که درباره هادی وجود دارد، بازخورد گرفتن از اعضای شرکت برای بهبود است و حتی از من که کمتر از یک هفته در آنجا بودم درباره وضعیت کار و فضای شرکت پرسید. من هم به او گفتم که شوخ‌طبعی، صمیمیت و سخت‌کوشی اعضا برایم تحسین‌برانگیز است. البته با توجه به اینکه همۀ افراد در اینجا جوان هستند (بزرگ‌ترین فرد تنها ۳۲ سال دارد) و اکثراً در دوران دانشگاه باهم دوست بودند (بیشتر اعضای شرکت فارغ‌التحصیل دانشگاه امیرکبیرند) این همدلی چندان دور از انتظار نیست.

همان روز چهارشنبه بود که یزدان به من گفت دوشنبه و سه‌شنبه هفته بعد (دوم و سوم بهمن) کنفرانس بانکداری الکترونیک است و شرکت ما در نمایشگاه جانبی کنفرانس، غرفه دارد. ضمن اینکه مقاله یزدان که درباره کیف پول‌های رمزارزی برای ارائه پذیرفته شده بود. یزدان به من پیشنهاد داد که اگر بخواهم می‌توانم آن دو روز را در غرفه باشم. در سال‌های گذشته تجربه حضور در چنین کنفرانس و نمایشگاهی را نداشتم و برایم جالب بود غرفه داری را هم تجربه کنم.

دوشنبه صبح راهی مرکز همایش‌های برج میلاد شدم.

ادامه دارد…

9+

شغل من چیست؟ آموختن، فهمیدن، تحلیل کردن و نوشتن با طعم قهوه و بلاکچین

شغل من چیست؟ آموختن، فهمیدن، تحلیل کردن و نوشتن با طعم قهوه و بلاکچین

الآن یک ماه می‌شود که وبلاگ را بروز نکردم. این ماه برای من یک فرصت تجربه و یادگیری شگفت‌انگیز بود که تلاش کردم نهایت استفاده را ببرم. امیدوارم هفته آینده که نتایج این تلاش یک‌ماهه مشخص می‌شود، فارغ از اینکه پیروز باشم یا شکست‌خورده، رضایت و حال خوشی داشته باشم.

دوست دارم برخی تجربه‌های این یک ماه را اینجا ثبت کنم. مرور این خاطرات و آموخته‌ها در آینده برای خودم جذاب خواهد بود. شاید برای شخص دیگری هم که مسیر کار و زندگی‌اش در مقاطعی با داستان من تشابه دارد، مفید باشد.

باید کمی به عقب برگردیم. من از شهریور سال ۹۵، بعد از فارغ‌التحصیلی از دانشگاه، به‌صورت جدی مشغول به کار شدم. تجربه‌های متفاوتی داشتم که البته همه در صنعت IT بود. دوست داشتم کاری را انجام دهم که تأثیرگذار باشد و بودونبود من در این دنیا تفاوتی ایجاد کند. تلاشم را کردم که چنین کاری انجام دهم. ابتدا با دو نفر شریک شدم تا نرم‌افزار‌های مدیریت دانش و مدیریت آموزش تولید کنیم. ولی همکاری‌ام با آن‌ها ادامه پیدا نکرد.

بعدازآن به‌عنوان کارشناس تحقیق‌وتوسعه در یک شرکت نرم‌افزاری مشغول به کار شدم. حتی زمانی که کارفرما از من توقع یک کار معمولی را داشت، سعی کردم خودم را در چارچوب انتظارات او محدود نکنم. اطرافیانم معمولاً به من بازخورد می‌دادند مگر چقدر حقوق می‌گیری که این کارها را می‌کنی، ولی من واقعاً به خاطر پول کار نمی‌کردم. نمی‌خواهم حرفی شعارگونه بزنم اما همیشه در زندگی برایم ارزش‌آفرینی مهم بود و هست (و امیدوارم در آینده نیز چنین باشد). ارزش‌آفرینی به زندگی‌ام معنا می‌دهد. البته من هم از رفاه مادی لذت می‌برم، اما در حال حاضر آن‌قدر رفاه دارم که پول را به اولویت اول زندگی‌ام تبدیل نکنم. ضمن اینکه باور دارم اگر کسی ارزش‌آفرینی را در کارش اولویت اول قرار دهد، حتی اگر در کوتاه‌مدت دستاورد مالی زیادی نداشته باشد، در میان‌مدت و بلندمدت اگر بخواهد می‌تواند ازلحاظ مالی نیز پیشرفت چشمگیری کند.

بهتر است دیگر از منبر وعظ پایین بیایم.

بااینکه سعی می‌کردم تا آنجا که می‌شود خلاق و پویا باشم، اما همیشه احساس می‌کردم آن فضا برای من تنگ است. اصلاً آنجا به کسی که مثل من باشد احتیاج نداشت. در آن شرکت ایده‌ای داشتم که پیشنهادش را دادم، اطمینان داشتم که می‌تواند موفق شود. ولی با آن مخالفت کردند و در عوض خواستند مدیریتِ پروژۀ دیگری را به عهده بگیرم و علی‌الظاهر هم ارتقا مقام از سمت کارشناس تحقیق‌وتوسعه به مدیر پروژه داشتم و هم درآمدم افزایش چشمگیری پیدا می‌کرد. اما من با خودم عهد کرده بودم که هرگز کاری را که به ارزش‌آفرینی آن باور ندارم انجام ندهم. این شد که استعفا دادم تا ایدۀ خودم را پیاده‌سازی کنم. یک ماهی را صرف تحقیقات کردم، که به این نتیجه رسیدم من با تأسیس یک شرکت و شروع از صفر نمی‌توانم در آن کار موفق باشم و موفقیت آن پروژه به قدرت و تجربه یک شرکت باسابقه مثل همان شرکتی که در آن بودم نیاز دارد. بنابراین آن ایده را رها کردم و در طول ۳ ماه بعدازآن تلاش کردم ایده‌های مختلفی را امتحان کنم. دنبال موضوعی بودم که برایم معنا داشته باشد. (مشابه آن ایده توسط شرکت دیگری که رقیب ما در آن صنعت بود، پیاده‌سازی و اوایل دی‌ماه عرضه شد. اینکه یکی از آرزوهایم توسط گروه دیگری محقق شد باعث خوشحالی من است.)

یکی از نیک‌بختی‌هایم در این سه ماه، دورۀ نویسندگی شاهین کلانتری بود که من را از درون دگرگون کرد. با دوستانی بی‌نظیر آشنا شدم، کتاب‌های شگفت‌انگیزی در این دوران خواندم و بسیار نوشتم. آن‌قدر که دیگر خواندن و نوشتن برایم دشوار نبود. مهارت نویسندگی که در این دوره به دست آوردم من را یک‌قدم به چیزی که همیشه در آرزویش بودم نزدیک‌تر کرد.

اوایل دی‌ماه بود که بنا بر علاقه شخصی‌ام پیگیر موضوع بلاکچین و رمزارزها شدم. البته نه بحث بازار و تجارت و خریدوفروش بیت‌کوین. از خود تکنولوژی بلاکچین و فلسفه‌اش خوشم می‌آمد.

بعد از دو هفته از طریق یک سایت کاریابی (جابینجا) برایم ایمیلی آمد که یک موقعیت شغلی را با توجه به رزومه‌ای که در آن سایت داشتم به من پیشنهاد داده بود: کارشناس تحقیق‌وتوسعه بلاکچین.

دیگر لازم به ذکر نیست که چقدر خوشحال بودم. اما همچنان به این موضوع شک داشتم که آیا این شرکت هم مانند بسیاری شرکت‌های دیگر قرار است کارهای کم‌ارزش بکند یا نه. درهرصورت درخواستم را فرستادم.

روز بعدش با من تماس گرفتند و قرار ملاقاتی برای مصاحبه گذاشتیم.

چهارشنبه، ۲۰ دی ساعت ۶ بعدازظهر، خ ظفر، پلاک ۲۱۰، واحد هفت، شرکت اِریاتَک.

ساعت ۴٫۳۰ از خانه زدم بیرون، سعی کردم همان تیپ معمولی خودم را داشته باشم. حدود ۵٫۳۰ به شرکت رسیدم.

اولین شخصی که دیدم، که البته در آن زمان نمی‌شناختم، سعید خوشبخت بود. با همان کت‌وشلوار آبی‌رنگش و تازه برای خودش چای ریخته بود و آن‌قدر متواضع بود که من اصلاً احساس نکردم این شخص می‌تواند یکی از کلیدی‌ترین اعضای شرکت باشد. قبل از من شخص دیگری در اتاق کنفرانس بود که برای همین موقعیت در حال مصاحبه بود. طبیعتاً تا ساعت ۶ که زمان مصاحبه خودم بود باید منتظر می‌ماندم. کتاب «هرگز تسلیم نشو» که منتخبی از گفته‌های «جک ما» مؤسس و مدیرعامل گروه علی‌بابا است، همراهم بود. مشغول خواندن شدم.

وقتی کسی را استخدام می‌کنیم، کسی را می‌گزینیم که با ارزش‌های شرکت همخوانی داشته باشد. او باید بدون در نظر گرفته شدن استعدادهای فردی‌اش با فرهنگ و ایده‌آل‌های ما همخوانی داشته باشد. ما از همان اولین روزِ آموزش از ارزش‌های مشترک و کار تیمی صحبت می‌کنیم. این کار در کنار همدیگر منجر می‌شود آدم‌های معمولی به دستاوردهای خارق‌العاده‌ای برسند.

شاید خواندن چنین چیزی از جک ما که یکی از شخصیت‌های موردعلاقه من است، دقایقی قبل از ورود به جلسه مصاحبه‌ اتفاق خجسته‌ای باشد.

۵٫۴۵ مصاحبه نفر قبل تمام شد. یک خانم با تیپ رسمی اداری. من هم در کژوال‌ترین حالت ممکن با بوت و کاپشن پشم‌شیشه‌ای و شال آمده بودم.

یک آقای بور و کمی تپل آمدند کنار در اتاق و من را صدا زدند.

جلسه مصاحبه اصلاً مثل جلسات دیگری که رفته بودم نبود. خوشحال بودم که این بار دست کارشناسان منابع انسانی نیفتادم که بخواهند از همه‌چیز آدم سر دربیاورند.

اولین نکته که به من گفتند، طولانی بودن رزومه و چند غلط نگارشی در آن بود و بعد رفتند سراغ بقیه ماجرا. درباره سابقه کارم پرسید که کمی درباره آن توضیح دادم. بعد مستقیم رفت سر اصل موضوع که بلاکچین باشد. از من پرسید آیا چیزی از بلاکچین می‌دانم، من هم بر اساس همان مطالعه چندهفته‌ای‌ام سعی کردم درباره چیزهایی که می‌دانستم توضیح دهم. (بماند که بعداً فهمیدم من هم مثل بسیاری کسان دیگری که ادعای فهمیدن بلاکچین را دارند، هیچ نمی‌دانستم و نمی‌فهمیدم.)

مصاحبه به نظرم به‌خوبی پیش رفت، آخرش هم درباره حقوقی که مدنظر دارم صحبت کردیم که من هم رقم مورد نظرم را گفتم.

بعد از مصاحبه یادم آمد که اسمشان را نپرسیدم، فقط در طول مصاحبه بر اساس چند مثالی که مطرح کردند متوجه شدم اسم کوچکشان یزدان است. اگر در آنجا مشغول به کار می‌شدم تحت سرپرستی یزدان کار می‌کردم. در همان جلسه مصاحبه حس خوبی نسبت به شخصیت و  دانش او پیدا کردم.

شنبه، ۲۳ دی، یک خانم از طرف شرکت با من تماس گرفتند و گفتند که از روز بعد برای کار به شرکت بروم و من در آن لحظه یادم آمد در شرکت قبلی هم دقیقاً از تاریخ ۲۳ دی مشغول به کار شدم.

صبح یکشنبه، ۲۴ دی راهی شرکت شدم و کار من از همان روز با آموزش‌هایی که یزدان عباسی و سعید خوشبخت داشتند آغاز شد. دیگر CPU مغزم پاسخگوی آن حجم از ورود و پردازش اطلاعات نبود. بعد از درس اقتصاد کلان یادم نمی‌آمد تا به این حد از ظرفیت مغزم استفاده کرده باشم.

بااین‌حال روز خوبی بود. با بچه‌های شرکت آشنا شدم و جو صمیمی، دوستانه، شوخ‌طبع محل کارم من را شیفته خود کرد.

زمانی که بیشتر به کار و پروژه‌های شرکت و ارزش‌ها و فرهنگ‌سازمانی که در آنجا بود پی بردم، فهمیدم اینجا همان‌جایی است که همیشه به دنبالش بودم.

ادامه دارد…

17+

با حسادت دیگران نسبت به خودمان چه کنیم؟

با حسادت دیگران نسبت به خودمان چه کنیم؟

تا همین دو سه ماه پیش فکر می‌کردم اصلاً آدم حسودی نیستم. اما زمانی که می‌خواستم دربارۀ حسادت بنویسم، و دراین‌باره بیشتر مطالعه و فکر کردم، فهمیدم من هم گاهی دچار حسادت شده‌ام. حسادت نه به معنای غیرت، به معنای حسرت خوردن درباره دستاورد یا زندگی دیگران.

حسادت موضوع خوشایندی نیست، اما اگر ابتدا این ویژگی را به‌عنوان بخشی از وجود ممکن‌الخطای انسانی‌مان ببینیم، راحت‌تر می‌توانیم آن مسئله را حل کنیم.

من تابه‌حال احساس نکردم کسی نسبت به من حسادت داشته باشد. اما بارها دیده‌ام برخی دوستانم نسبت به دوست دیگری حسادت می‌ورزند و این حسادت خودش را به شیوه‌های مختلف نشان می‌دهد. اظهارنظرهای تنگ‌نظرانه، غیبت کردن، تمسخر، تهمت و زیراب‌زنی ازجمله نقاب‌هایی هستند که افراد بر روی چهره حسادت می‌گذارند.

من هم گاهی این نقاب‌ها را به چهره زده‌ام. اما زمانی که به‌عنوان یک ناظر بیرونی به این میدان حسدورزی نگاه می‌کنی، قضیه کمی متفاوت است.

ازآنجاکه قبلاً دربارۀ شیوۀ مقابله با حسادت خودمان نوشته‌ام، دیگر آن حرف‌ها را تکرار نمی‌کنم. می‌خواهم به این موضوع بپردازم چطور می‌توانیم با حسادت دیگران کنار بیاییم؟

 

سؤال اول : آیا واقعاً نیاز است به حسادت دیگران توجهی داشته باشیم و نسبت به آن کاری انجام دهیم؟

پاسخ : بله و خیر.

به نظرم جواب این سؤال به چند عامل بستگی دارد. ما با آن شخص چه رابطه‌ای داریم؟ ادامه ارتباط با آن شخص چقدر برایمان مهم است؟ شدت حسادت او چقدر است؟ آیا در اثر حسادتش کاری می‌کند که به ما ضرری وارد شود؟

فکر می‌کنم در درجه اول باید این حسادت را از زاویه خطاپذیر بودن انسان نگاه کنیم. نباید انتظار داشته باشیم دیگران عالی و بی‌نقص باشند. همان‌طور که خودمان عالی و بی‌نقص نیستیم.

شاید اینجا باید یک هزینه و فایده انجام دهیم. هزینه حسادت ورزی آن دوست یا کمک کردن به او برای کم شدن حسادتش، در برابر لزوم و دستاوردهای ارتباط با او.

 

سؤال دوم : چرا دیگران نسبت به ما حسادت می‌ورزند؟

پاسخ :

به همان دلایلی که ما به دیگران حسادت می‌کنیم. در نوشته‌های قبلی به‌صورت کامل به این موضوع پرداخته‌ام.

تنها باید یک نکته را اضافه کنم. اگر واقعاً دیگران نسبت به شما حسودند ، نباید خیلی ناراحت باشید. این موضوع نشان‌دهندۀ آن است دستاورد یا ویژگی ارزشمندی دارید که دیگران با تمام وجود دوست داشتند متعلق به آن‌ها باشد.

اما حواستان باشد دچار توهم حسادت نشده باشید. این‌طور نباشد چون خودتان آدم حسودی هستید، این برچسب را روی دیگران بچسبانید.

 

سؤال سوم : فرض کنید مطمئن شدیم شخصی نسبت به ما حسادت دارد و ادامه ارتباط با او برایمان به‌اندازۀ کافی مهم است که بخواهیم کمک کنیم این حس منفی در او رفع شود. چه باید بکنیم؟

پاسخ :

۱- حقیقت را به او نشان دهید.

تمام سختی و مشقت راه درازی که به این وضعیت و دستاورد رشک‌برانگیز منتهی شده است، برایش تشریح کنید.

به او نشان دهید که اگر بخواهد، او هم می‌تواند مثل شما شود، اگر چالش‌های آن مسیر را بپذیرد.

۲- ویژگی‌های برجسته‌اش را به او یادآوری کنید. هر انسانی ویژگی‌ها و دستاورد‌های بالقوه یا بالفعل ارزشمندی دارد که می‌تواند به آن‌ها افتخار کند. به او نشان دهید چقدر برایش احترام و ارزش قائل هستید.

۳- شکست‌ها و ویژگی‌های منفی خودتان را به او بگویید. بگذارید ببیند شما آن انسان ایده‌آلِ همه‌چیزتمام نیستید. شاید بتوانید از خاطرات حسادت‌ورزی خودتان برای او تعریف کنید، یا از روزهایی که به‌شدت احساس بی‌ارزشی، ناامیدی و شکست می‌کردید.

 

امیدوارم روزی همۀ ما آنقدر وجود خودمان را ارزشمند ببینیم که دیگر جایی برای حسادت باقی نماند.

9+

سیاست‌گذارانِ سیاست‌نامَدار

سیاست‌گذارانِ سیاست‌نامَدار

چهار سال پیش بود که تصمیم گرفتم سیاستمدار بشوم. نه به خاطر بازی قدرت و یا جذابیت‌های ویژۀ آن حوزه. تنها دلیل علاقه‌ام برای ورود به دنیای سیاست، تأثیرگذاری بود.

به این نتیجه رسیدم که مشکل فضای سیاسی کشور ما در قحط‌الرجال بودن است. معمولاً افرادی که ذهنشان توانایی پردازش دارد و یا دوست دارند که از این توانایی استفاده کنند وارد دنیای سیاست نمی‌شوند. فکر می‌کردم باید این پارادایم تغییر کند.

حالا اینکه چرا خودم را در دسته آدم‌هایی می‌دیدم که ذهنشان پردازش‌های قابل‌توجهی انجام می‌دهد، می‌توانید به پای خامی و جوانی بگذارید. J

درهرصورت یک سالی را با این فکر جلو رفتم.

تا اینکه فهمیدم من دو موضوع مختلف را به‌اشتباه هم‌معنا در نظر می‌گرفتم: سیاستمداری و سیاست‌گذاری.

واژه سیاست در فارسی معادل دو لغت policy و politics است.

policy به معنای برنامه عملی است در پاسخ به وضعیت پیش‌آمده با پیش‌بینی‌شده. می‌تواند در سطح کلان و ملی باشد یا در یک سازمان و حتی زندگی شخصی.

مثلاً یک سازمان سیاست‌های خودش را در مواجه با تغییرات احتمالی نرخ ارز تنظیم می‌کند.

politics به‌صورت ساده همان policy است در حوزه حکومت‌داری.

معمولاً در ذهن فارسی اندیش ما، سیاست تداعی‌کنندۀ politics است و نه policy و کمی هم سوگیری منفی نسبت به آن وجود دارد. مثل این شعر سهراب سپهری که در این روزهای دودآلود تهران زیاد شنیده‌ایم:

جای مردان سیاست بنشانید درخت

تا هوا تازه شود

سیاستمدار معادل politician و سیاست‌گذار معادل policy-maker است.

ممکن است یک سیاستمدار، سیاست‌گذار باشد یا نباشد. و یک سیاست‌گذار هم ممکن است سیاستمدار باشد یا نباشد.

نهادهای سیاست‌گذار هم ممکن است سیاسی (political) یا غیرسیاسی باشند. (که البته این یک طیف است.)

 

داشتم می‌گفتم که فهمیدم سیاستمداری با سیاست‌گذاری فرق دارد. بعدازآن به این نتیجه رسیدم پاسخ دغدغه من سیاست‌گذاری است. و البته دنیا دارد به سمتی می‌رود که قدرت تأثیرگذاری اصلی به سمت سیاست‌گذارانِ سیاست‌نامَدار متمایل می‌شود.

می‌دانم که بسیاری از خوانندگان این وبلاگ، ازجمله افرادی هستند که می‌توانند کارهایی انجام دهند که بزرگ‌تر از خودشان است. می‌توانند تصمیم‌ساز باشند.

بیایید به همۀ تأثیر عمیقی که می‌توانیم بر سرنوشت خودمان و دنیا داشته باشیم فکر کنیم.

دنیا به تدریج به سمتی می‌رود که دیگری مَدار واحدی ندارد. یکسری منظومه‌های پراکنده که به صورت پیچیده‌ای در هم تنیده شده‌اند (یا به قول ست گادین قبیله‌ها)

در این دنیای بی‌سر، همۀ ما به نوعی سیاست‌گذار و تصمیم‌ساز هستیم. پس چه بهتر که این نقش را آگاهانه بپذیریم و عملی کنیم.

13+

این تاریکی، با هیچ نوری روشن نمی‌شود

این تاریکی، با هیچ نوری روشن نمی‌شود

یک اتاق بسیار بزرگ (تقریبا بی‌انتها) را در نظر بگیرید که کاملا تاریک است و شما در آن رها شده‌اید. به شما گفته‌اند  ممکن است هرچیزی در این فضا وجود داشته باشد.

دچار ترس می‌شوید. زیرا با یک شرایط مبهم روبه‌رو شده‌اید و نمی‌توانید خطر را پیش‌بینی کنید.

آن‌چیزی که ترسناک است تاریکی نیست، ابهام است.

فکر می‌کنم تعداد قابل توجهی از ترس‌های انسان را می‌توان در طبقۀ ترس از ابهام قرار داد، از جمله ترس از قضاوت شدن.

ما از قضاوت شدن می‌ترسیم، چون نمی‌دانیم دیگران از حرف و عمل ما چه برداشتی می‌کنند و چه واکنشی نشان خواهند داد.

ترس از قضاوت شدن می‌تواند زندگی‌تان را فلج کند. چون شما از چیزی می‌ترسید که هیچ راه در رویی ندارد.

اگر از تاریکی می‌ترسیدید، با روشن کردن فضا، ترستان برطرف می‌شد. اما قضاوت شدن، فضای تاریکی است که با هیچ نوری روشن نمی‌شود.

پس چه باید بکنیم؟

آموخته‌ام انسان نباید نگران مسائلی باشد که کنترلی بر آن‌ها ندارد. نگرانی دربارۀ قضاوت دیگران، هدر دادن منابع و زمان‌تان است. البته هدایت کردن دیگران به سمتی که بینش صحیحی داشته باشند، می‌تواند مفید باشد، اما این توضیح دادن و شفاف سازی قرار است تا کجا ادامه یابد؟

اصلا از خودتان بپرسید که بالفرض آن شخص یک برداشت صحیح داشت و یا اصلا هیچ برداشتی نداشت، به حال شما فرقی می‌کند؟

اگر هم قضاوت آن شخص بر شما تاثیر دارد، که در برخی موارد چنین است، چه اقدام عملی برای بهبود قضاوت او می‌توانید انجام دهید؟

مثلا اگر قضاوت مدیرتان بر وضعیت حرفه‌ای شما اثرگذار است، آیا می‌توانید با نوشتن گزارش، ارتقا مهارت‌های ارتباطی و ارائۀ صحیح توانمندی‌هایتان، قضاوت او را کنترل کنید؟

اما اگر موردی بود که هیچ تسلطی بر آن نداشتید و یا توجیه کردن وضعیت هم چندان برایتان خوشایند نیست، بهتر است این شرایط ابهام را بپذیرید و چشم‌بسته در این اتاق تاریک حرکت کنید. باور کنید موجود درنده و خون‌آشامی در آن فضا نیست.

اگر این کار را انجام دهید، خواهید دید که دیگر در آن فضای تاریک سیر نخواهید کرد و به فضایی متعالی‌تر خواهید رسید.

ارزش افکار شما بسیار بیشتر از آن است که بخواهید آن را در سیاهۀ قضاوت دیگران تلف کنید. بگذارید آن‌ها با قضاوت‌هایشان خوش باشند.

 

پی‌نوشت :

یک هفته بود که دلم با وبلاگ راه نمی‌آمد. چند بار سعی کردم بنویسم، ولی همه به پست‌هایی تبدیل می‌شدند که نمی‌خواستم دکمه انتشارشان را بزنم.

برای این پست هم پس از  کلنجاری یک روزه، بالاخره خودم را مجبور کردم دکمه را بزنم. باید از این دام رها می‌شدم.

آزادی

10+

برخی حقایق که پذیرش‌ آن‌ها تا ابد دشوار است

برخی حقایق که پذیرش‌ آن‌ها تا ابد دشوار است

نمی‌دانم بخش مدیریت وردپرس چقدر هوشمند است و چه داده‌هایی را از صاحب وبلاگ ثبت و ضبط میکند، و اینکه آیا جناب مَت مولِنوِگ هم مثل جِف بزوس اعتقاد دارد که هیچ داده‌ای را دور نباید ریخت. شاید هم اصلا مولنوگ آدم رک و راستی است و جدی جدی وردپرس‌اش را فی‌سبیل‌الله به ما داده است.

علی‌ای‌حال با خودم فکر کردم چه بخش مدیریت وردپرس، و چه پردازشگرهای متن دیگر، سینۀ پر رازی از اسرار مگوی نویسندگان‌شان دارند.

داشتم برخی پست‌های گذشته‌ام را مرور می‌کردم، عمر وبلاگم به زور چهار ماه می‌شود، اما پستهای به گورستان پیوستۀ زیادی دارد.

می‌گویند دیگران را از حرف‌هایی که می‌زنند می‌توان شناخت، همان شعر معروفِ تا مرد سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد.

اما من عمیقا باور دارم، تنها زمانی می‌توانی خودِ حقیقی یک نفر را درک کنی که بفهمی چه حرف‌هایی می‌خواست بزند، ولی نزد. حالا یا چیزی از درون مانعش می‌شد، و یا عاملی خارج از خودش سد راهش شد.

تمام حرف‌هایی که می‌خواستم بزنم، تمام حرف‌هایی که می‌خواستند بزنند، داستان‌های هزار و یک شبی بودند که در شب یکم، به  «قصۀ ما به سر رسید»ی نا‌به‌هنگام ختم شدند. آنگاه انسان‌ها، «بحر در کوزه‌ای» می‌شوند. و ما می‌مانیم و دنیایی از انسان‌هایی که هرگز یکدیگر را نفهمیدیم.

شاید هم اتفاق مبارکی باشد این به نیستی پیوستن برخی افکار و عقاید و حرف‌ها.

امشب درباره برخی حقایق نوشتم که تا ابد پذیرش‌ آنها برایم دشوار است، چیزهایی به ظاهر بدیهی. مثل این حقیقت که هرچقدر هم اسپرسو باور داشته باشد شیرین است، همچنان تلخ است، همچنان‌که حرف برخی آدم‌ها. اما قبل از آنکه بخواهم داستان را برای شما بگویم چیزی در درونم گفت:

قصۀ ما به سر رسید.

نقطه.

پایان.

13+

کارشناسان همیشه شاکی

موضوعی که من را آزار می‌دهد، گله‌مندی دائمی برخی افراد است. حالا از مسائل شخصی بگیرید تا مسائل اجتماعی و سیاسی و اقتصادی.

نمی‌گویم نباید نقد وجود داشته باشد. چرا باید باشد. ولی زمانی که در کسوت یک کارشناس، مسئله‌ای را نقد می‌کنیم انتظار می‌رود راهکار مناسبی هم برای حل آن موضوع مورد نقد، ارائه دهیم.

بعید می‌دانم تا به حال با این دسته کارشناسان برخورد نکرده باشید که اوج سواد و مهارت کارشناسانه‌شان در مقایسه اوضاع ایران با کشورهای دیگر است.

کارشناس عزیز، اگر اوضاع بد است، تو هم با ذکاوت بی‌بدیلت متوجه مسئله شده‌ای ، بگو چه طور حلش کنیم؟

اصلا راه حل هم نخواستیم. حداقل مسئله را بیشتر بشکاف. اجازه بده احساس کنیم یک مقاله کارشناسی شده، تفاوتی با بحث‌های داخل تاکسی دارد.

اصلا خود همین مطلبی که دارم می‌نویسم یک غُرغُر دیگری است که به جمع غرغرهای دیگران اضافه می‌شود.

پس این روند گله‌مندی را همینجا متوقف می‌کنم و ادامه مقاله را با سناریو دیگری پیش می‌برم.

 

خوب اگر غر نزنیم پس چه کنیم؟

اصلا کسی را می‌شناسیم که غر نزند؟

 

هر دو سوال را با یک نمونۀ عالی پاسخ می‌دهم : دکتر مسعود نیلی، اقتصاددان، استاد دانشگاه و مشاور اقتصادی رئیس‌جمهور

آشنایی من با دکتر نیلی برمی‌گردد به زمستان سال ۹۱، همان سالی که ایران در بدترین شرایط اقتصادی خودش بود، رکود تورمی و نرخ جهش‌یافتۀ ارز.

آن زمان با دکتر نیلی، درس مبانی اقتصاد داشتم.

دکتر نیلی در تمام آن ترم، حتی یک بار هم حرفی نزد که من احساس کنم گرایش سیاسی خاصی دارد. اگر هم در کلاس نمونه‌ای می‌آورد، بدون هرگونه غرض‌ورزی مسئله را باز کرده و نقدش را به آن موقعیت می‌گفت.

سال آخر ریاست جمهوری آقای احمدی‌نژاد بود و می‌توانید تصور کنید که چه التهاب سیاسی وجود داشت. هنر دکتر در آن بود، که موج سیاسی او را با خود نمی‌برد. موج سیاسی کسی را با خود نبرد که از خبرگان اقتصاد سیاسی ایران است. اصلاح‌طلب است و  مقالات متعدد نقد اصلاحی (و نه نقد گله‌وار) نوشته بود.

دکتر نیلی نه در مقالاتش و نه در سخنانش در کلاس‌ها و نه در مصاحبه های تلویزیونی که بعدا از او دیدم، حتی یک بار هم نقد غرض‌ورزانه‌ای انجام نداد.

دکتر نیلی نشان داد اینکه تنها گله کنی که شرایط چنین است و ما کارشناسان خبره را به کار نمی‌گیرند و زمین و آسمان را به هم بدوزی که ای داد از روزگار و مسئولان بی‌مسئولیت، مسئله‌ای حل نمی‌شود.

منش دکتر نیلی برای من درسی شد که اگر روزی در این مملکت کسوت کارشناسانه‌ای داشتم، صبور و متین باشم، مسئله را با تمام قوای علمی‌ام تحلیل کنم و راهکار ارائه دهم. اگر در جایگاه تصمیم‌سازی قرار ندارم، از رسانه مناسب برای رساندن نظرم به اهلش استفاده کنم و برای بزگنمایی خودم، تشنج اجتماعی ایجاد نکنم.

دکتر نیلی باور داشت که بزرگترین سرمایه‌گذاری، سرمایه‌گذاری بر انسانهاست. آن هنگام که به صورت مستقیم و غیرمستقیم نسل بعدی اقتصاددان‌هایی را پرورش می‌دهی که هم اقتصاد بدانند و هم دلسوز وطن باشند.

کارشناسان و متخصصان زیادی در این کشور مانند دکتر نیلی هستند. کسانی که دانشمند، اندیشمند، متعهد و دلسوز هستند. کسانی که غرض‌ورزی شخصی ندارند.

مدیون تمام آنهایی هستم که دلسوزانه سنگی از کوه مشکلات مملکت کم می‌کنند.

دکتر مسعود نیلی

 

پینوشت: فیلم دوره مبانی اقتصاد دکتر نیلی را می‌توانید در سایت مکتب‌خونه ببینید.

17+

امتیازهای بی‌حاصل

دبستانی که بودم به صورت عجیبی به جن و روح و اینگونه موجودات باور داشتم و از آنها میترسیدم. البته بخشی از این باور به سکونت یک آقای رمال چند خانه آن طرف تر از خانه ما برمی‌گشت.

مستقل از اینکه آیا این مسائل درست هست یا نه، در آن دوران بی‌آنکه نشانه ای از حضور این موجودات در زندگی دیده باشم، هر لحظه در انتظار ظاهر شدنشان بودم. پدر و مادر من شاغل بودند و گاهی پیش می‌آمد که در خانه تنها باشم. آن وقت خانه برای من به یک قلعۀ ارواح تبدیل می‌شد.

در هر صورت باید این مسئله را حل می‌کردم. یک روز که فکر می‌کنم کلاس چهارم دبستان بودم، سعی کردم خیلی منطقی مسئله‌ام را با ارواح و اجنه حل کنم.

یک قرار داد نوشتم مبنی بر اینکه کدام بخش‌های خانه متعلق به من و کدام بخش‌ها قلمرو آنهاست. سعی هم کردم عدالت را رعایت کنم.

قرارداد را نوشتم و اعلام هم کردم که آن را در کشو میزم گذاشتم، یک دور با صدای بلند از روی آن خواندم که اجنه هم از مفاد قرارمان مطلع شوند.

آن روز دیگر نترسیدم و با خیال راحت در ناحیه خودم زندگی کردم.

تا اینکه چند روز بعد متوجه یک اشتباه بزرگ در قرارداد شدم. من راهرویی را که به در آشپزخانه و ورودی سرویسهای بهداشتی منتهی میشد به اجنه واگذار کرده بودم. طبیعتا هیچ کاری هم نمیتوانستم بکنم.

این شد تا روزی که از روح و جن میترسیدم (حدود دو سال بعد)، هنگامی که در خانه تنها بودم، از این دو مکان که در قرارداد متعلق به من بود، محروم شدم. اگر هم نیاز ضروری پیش می‌آمد به خانه همسایه طبقه پایین می‌رفتم.

آن زمان گذشت، روح و جنی هم ندیدم، اما یک درس از آن قرارداد گرفتم. اگر در معامله‌ای امتیازی را برای خود می‌خرید، حواستان به راه‌های دسترسی و محقق شدن آن امتیاز نیز باشد.

21+

حال خوب پس از شکست

حال خوب پس از شکست

مقدمه

من دو دوست صمیمی به نام معصومه دارم، یکی رفیق هم‌دانشگاهی‌ام است و دیگری دوست متممی و همسفر سفرهایم و به صورت عجیبی هر دو نفر سنگنورد و کوهنورد حرفه‌ای هستند.  روایت زیر، تجربۀ حقیقی معصومه هم‌دانشگاهی است، با کمی دخل و تصرف به قلم من.

آن روز هم مثل همیشه وارد سالن سنگنوردی شدم. بقیه تمرین را شروع کرده بودند. به یکی از بچه‌هایی که در حال استراحت بود گفتم از تمرینم فیلم بگیرد.

دور اول تمرین تمام شد. در زمان استراحت فیلم را نگاه کردم. باورم نمی‌شد کسی که اینچنین پس از موفق نشدن در پیمودن مسیر و سقوط، کلافه و به‌هم‌ریخته به نظر می‌رسد من باشم. فیلم را دوباره نگاه کردم. چرا اینگونه عاجز به نظر می‌رسم و از آن مهم‌تر، چرا در همان لحظه متوجه این حس ناتوانی که در چهره‌ام موج می‌زند نشدم؟

بعد از این ماجرا، با یکی دیگر از دوستان سنگنوردم صحبت کردم.

دوستم نکتۀ مهمی را به من یادآوری کرد. اگر می‌توانستی مسیر را به راحتی، بدون هیچ سقوط و شکستی طی کنی، تنها معنایش آن بود که مسیرت ساده و بی‌چالش است. به این فکر کن زمانی از پیروزی لذت می‌بری که پس از شکست‌های متوالی، دستت را به گیرۀ آخر برسانی. آن زمان می‌دانی معصومۀ کنونی، در جایگاهی بالاتر از معصومۀ قبلی قرار دارد، چون موفق به انجام کاری شد که تا به حال قادر به انجامش نبودی. این نوع دستاوردها و پیروزی‌هاست که طعم شیرینش باقی می‌ماند.

بعد از آن روز، افتادن از روی مسیر، نه تنها کلافه‌ام نمی‌کرد، که حتی برایم به ارزش تبدیل شده بود. می‌دانستم این سقوط من، قطعا نکته‌ای داشته که تنها با شکست، متوجه آن می‌شدم. دیگر به گیرۀ نهایی فکر نمی‌کردم، و تمرکزم روی مسیر، آموختن و اجرای درست تکنیک‌ها بود. حتی رسیدن به یک گیره بالاتر، من را خوشحال می‌کرد، زیرا می‌دانستم پیشرفت کرده‌ام.

فقط به جلورفتن می‌اندیشیدم و برای یادگیری، به خودم فرصت اشتباه کردن می‌دادم. آموختم که هدف‌گذاری و تنظیم معیار، ضروری است، اما نباید نتیجۀ آن ناامید شدن باشد. اهداف و انتظاراتمان باید انگیزاننده باشند.

حالا دیگر در فیلم‌ها اخم نمی‌کنم و ناامید به نظر نمی‌رسم، چون دیگر به خاطر شکست‌ها خودم را سرزنش نمیکنم.

گاهی به این فکر میکتم که ای کاش فیلمی از تمام زندگی‌ام داشتم. مطمئنم لحظات زیادی بوده که معصومه، بی آنکه حواسش باشد، چهره در هم کشیده است. دلم می‌خواهد تمام باورهای غلط و  اشتباهاتم را در طول زندگی بشناسم، حتی اگر تنها دستاورد آن حال خوب پس از شکست باشد.

پی‌نوشت:

تا به حال به این فکر کردی فیلم خودت را بسازی؟

نه، منظورم آن نیست شروع کنی به زندگی‌نامه‌نویسی و بعد فیلم‌نامه‌ای از دلش بیرون بیاوری.

بک روز دوربین بگذار در اتاقت، یا شاید هم در محل کار حتی در سالن ورزشی که هر روز تمرینهای سختی انجام می‌دهی.

ما اکثرا حواسمان به خودمان نیست. به همین دلیل است که گاهی اینچنین با خود بیگانه می‌شویم.

14+

سپاسگزاری از چند دوست

سپاسگزاری از چند دوست

«شهرزاد، تو واقعا آنگونه که از دور مغرور و خودخواه به نظر میرسی، نیستی.»

جمله بالا، اولین اظهار نظری درباره خودم بود که من را شوک زده کرد. صحنه‌ای که این حرف زده شد، بعد از گذشت سال‌ها همچنان برایم شفاف است.

سوم راهنمایی بودم. در راهرو مدرسه، کنار پنجره‌های رو به حیاط پشتی که زمین بسکتبال در آن بود و دورتادورش پر بود از درختان توت سفید، ایستاده بودیم. من بودم و چند نفر از بچه‌های کلاس سومِ ب (مدرسه دوران راهنمایی‌ام از هر پایه دو کلاس داشت، من سومِ الف بودم): رکسانا زراعتی، صدیقه کوهپایه‌زاده و زینب محمدی. این حرف را زینب با تمام صداقت یک دختر چهارده ساله به من گفت.

شاید چهارده سالگی کمی دیر باشد، ولی من تازه آن زمان برای اولین بار فهمیدم آدم‌ها می‌توانند تصویری از تو در ذهن داشته باشند که با آنچه خودت فکر میکنی از زمین تا آسمان فرق داشته باشد، چه مثبت و چه منفی.

بعد از آن بود که بازخورد دیگران درباره خودم، حتی اگر برایم مهم هم نبوده، جذابیت خاصی پیدا کرده است. انگار خودم را در آینۀ آنها می‌بینم. آن آینه حقایقی را نشانم می‌دهد که تا به حال متوجه آن نبودم، گاهی شیرین و گاهی تلخ. البته برخی برداشت‌ها نیز کژتابی داشت و یا سوء‌تفاهمی پشت آن بود.

بازخورد گرفتن، در معنای لغوی آن یک امر اجتناب‌ناپذیر است، چون دنیا یک سیستم است و سیستم‌ها حلقه‌هایی بسته هستند. شما چه بخواهید و چه نخواهید نتیجه‌کارتان را خواهید دید. هنر اصلی در آن است که چه بازخوردی، از چه کسی و در چه زمانی دریافت می‌کنید و از آن بازخورد چگونه برای بهبود این چرخۀ زندگی بهره می‌برید. 

از این پس منظور من از بازخورد، ارائه دیدگاه و یا پاسخ نسبت به تصمیمات، اعمال، افکار و گفته‌های ماست که به صورت آگاهانه به منظور نقد، توصیه و یا اصلاح توسط شخصی به ما عرضه می‌شود. (+)

با این تعریف از بازخورد، باید به دنبال آشنایان، دوستان، و حتی دشمنانی باشیم که سخاوتمندانه ما را در در بوته نقد گذاشته و در مسیر تمیز درست از نادرست و سوا کردن سَره از ناسَره یاری می‌رسانند. چنین همراهان شفیقی در زندگی، همان کیمیاگرانی هست که به مدد نَفَس گرمشان، مس وجود، طلا می‌شود.

اخیرا با تنظیم پرسشنامه‌ای، از تعدادی از دوستانم درخواست کردم در پاسخ به چند پرسش دربارۀ خودم، پاسخ‌هایشان را برایم ارسال کنند. البته این پرسشنامه بی‌نام بود و تعدادی از دوستانم ترجیح دادند به صورت ناشناس بازخورد بدهند.

این پست را تنها به آن بهانه نوشتم که لطف بزرگ این عزیزان را در چند کلمه سپاس گویم.

از کبرا حسینی، سکینه شفیعی‌نژاد، امین آرامش، هادی آقازاده، معصومه اسماعیلی و سجاد سلیمانی بسیار سپاسگزارم که در طول یک هفته گذشته، بخشی از زمان ارزشمندشان را برای بازخورد به من صرف کردند.

از همۀ دوستانی هم که به صورت ناشناس دیدگاه‌شان را برایم ارسال کردند، از صمیم قلب ممنونم.

البته هنوز این پرسشنامه را برای همۀ دوستانم ارسال نکرده‌ام و ترجیح دادم در یک روند تدریجی این مسیر را طی کنم. قدردان لطف همۀ عزیزانی که در آینده بازخوردشان را برایم ارسال می‌کنند نیز هستم.

پی‌نوشت ویژه برای سجاد سلیمانی:

سجاد سلیمانی، در یک اقدام غیر منتظره به جای پاسخ دادن به پرسشنامه، برای من یک متن مفصل با عنوان برای شهرزاد درباره شهرزاد نوشت. از جزئی نگری و ظرافت سجاد در دوستی همین بس که غیر از نسخه اصلی متنش در قالب استاندارد، یک نسخه هم مخصوص موبایل فرستاد که مطالعه آن فایل در موبایل آسان شود.

سجاد عزیز، این نوشتۀ تو، بهترین، ارزشمندترین و ناب‌ترین هدیه‌ای بود که تا به حال از دوستی دریافت داشته‌ام. راستش را بخواهی، اصلا انتظار نداشتم چنین کاری انجام دهی و وقتی متن‌ات را میخواندم اشک در چشمانم حلقه زد. در روزگاری که دوستان به ظاهر نزدیک و صمیمی نیز، آنقدر ارزشی برای روابط قائل نمی‌شوند که پاسخ درخواست‌ها و پیامهایت را بدهند، این کار تو مانند شکافتن نیل، معجزه‌ای برای اثبات وجود افرادی بود که همچنان دوست و دوستی، برایشان مقدس است.

16+