انتخاب‌های جوانی، دستاوردهای میانسالی

انتخاب‌های جوانی، دستاوردهای میانسالی

با خودم فکر می‌کنم چه کارها و انتخاب‌هایی باعث می‌شود به روان و جسمم آسیب بزنم. چه مقدار می‌توانم این دو را قربانی رسیدن به اهدافم بکنم که در بلندمدت همین آسیب‌ها منجر به متوقف شدن من نشود.

اکثر انتخاب‌های مهم زندگی‌ام بیش از اینکه بر زمان حال یا حتی یکی دو سال آینده تأثیری داشته باشند، اثر خود را در بلندمدت نشان می‌دهند. آن زمان که در آغاز دهه پنجم زندگی، میانسالی چشم در چشم به من نگاه می‌کند. آیا آن زمان، از انتخاب‌های دوران جوانی‌ام راضی هستم؟

شاید به نظر برسد هنوز فاصله زیادی تا میانسالی دارم، اما دوست دارم درباره‌اش بیشتر بدانم. دوست دارم میانسالی را قبل از رو‌به‌رو شدن با آن بشناسم. نمی‌خواهم انتخاب‌هایم به شهرزاد ۴۰ ساله آسیبی وارد کند. شاید پرهیز از همه اتفاقات ناگوار و احساسات ناخوشایند ممکن نباشد، اما دوست دارم آن زمان با خودم بگویم شهرزاد جوان تمام تلاشش را برای حال خوش و رضایتمندی شهرزاد میانسال انجام داد.

من نمی‌دانم آیا همین روحیه، خواسته‌ها و اهداف جوانی در میانسالی هم پابرجاست یا نه. وقتی میزان تغییر خودم را از دوران نوجوانی و اوایل جوانی تا به اکنون می‌بینم، بعید میدانم در سال‌های باقیمانده تا میانسالی آن‌قدر تغییر نکنم که شهرزادی با یک جهان‌بینی متفاوت نباشم.

شاید خیلی موضوع را سخت گرفته‌ام و اصلاً بهتر است بگذارم میانسالی خودش از راه برسد و همان زمان با او آشنا شوم و درباره‌اش تصمیم بگیرم. اما با انتخاب‌هایی که هم‌اکنون دارم و میدانم به‌شدت بر آینده‌ام تأثیر می‌گذارند چه کنم؟

انتخاب‌هایی که می‌گویم، چیزی فراتر از بیمه عمر و بازنشستگی است. دوست دارم زندگی همیشه همین‌قدر برایم معنا داشته باشد. آیا آن چیزی که هم اکنون به زندگی‌ام معنا می‌دهد، در چهل سالگی هم من را راضی و خوشحال می‌کند؟ از این می‌ترسم در چهل سالگی شوق پرواز داشته باشم، اما خودم در جوانی بال‌هایم را چیده باشم.

10+

اینجا آسمان طوفانی است

اینجا آسمان طوفانی است

یکی از دغدغه‌های اصلی من در زندگی رشد کردن است؛ اینکه جایگاهت در درون خودت یا در بیرون، به مرتبه‌ای بالاتر از چیزی که بود ارتقا یابد؛ اما گاهی این رشد درونی یا بیرونی اتفاق نمی‌افتد، یا رشد بیرونی و درونی متناسب باهم پیش نمی‌روند.
گاهی در درون رشد کرده‌ای، اما موقعیتی که در آن قرارگرفته‌ای به نظر کمتر از شایستگی توست و یا در بیرون در موقعیتی عالی قرارگرفته‌ای اما در درون به‌اندازه کافی رشد نکردی که خودت را لایق آن بدانی. این موضوع خیلی طبیعی است و اصلاً نقاط عطف پیشرفت چنین موقعیت‌هایی هستند.
زمانی که قابلیت‌های شخصی‌ات از جایگاهت عقب می‌مانند، تلاش می‌کنی خودت را به در ابعاد مختلف توسعه دهی. از دانش و اطلاعات تخصصی گرفته تا مهارت‌های ارتباطی و حرفه‌ای‌گری.
زمانی هم که در درون رشد داشتی، اما جایگاهت در همان سطح قبلی باقی مانده، تلاش می‌کنی با نشان دادن توانمندی‌هایت و جسارت رفتن به دل ماجراجویی‌ها، جایگاهت را بهتر کنی.
مورد اول برای من همیشه چالش‌برانگیزتر بوده است. خیلی مواقع در جایگاهی قرارگرفته‌ام که احساس کردم موفقیت در آن فراتر از توانمندی من است. در چنین موقعیت‌هایی تمام نقاط ضعفم جلوی چشمم رژه می‌روند. خودم را تحت‌فشار زیادی می‌بینم. احساس می‌کنم هرچقدر هم تلاش کنم، بازهم کافی نیست. خسته می‌شوم، از پا میافتم و خودم را سرزنش می‌کنم.
از بچگی یاد گرفته‌ام روی پای خودم بایستم و منتظر نباشم کسی بیاید و کمکم کند. به همین دلیل در چنین موقعیت‌هایی نیرویی درونی در من زنده می‌شود که انگار می‌خواهد نقش یک مرشد را بازی کند؛ اما ظاهراً مرشد خوبی نیست. چون اولین گزینه‌ای که پیش رویم قرار می‌دهد از بین بردن نقاط ضعفم است. نه اینکه نباید نقاط ضعف را از بین برد، اما اولویت اول این نیست.
اولین کاری که مرشد درونم باید انجام دهد این است که به من نشان دهد با تمام ویژگی‌هایم، کافی، ارزشمند و شایستۀ عشق و محبت هستم. این همان موضوعی است که برنه براون در کتاب‌هایش از آن با عنوان زندگی با تمام وجود نام می‌برد و شجاعت، شفقت و پیوند را توشۀ سفر زندگی با تمام وجود معرفی می‌کند.
برای اینکه با معنایی از شجاعت، شفقت و پیوند که مدنظر برنه براون است بیشتر آشنا شوید، می‌خواهم یکی از داستان‌های مربوط به زندگی خودم را برایتان بگویم.
ماه اول پیوستن من به شرکت اریاتک بود، همین شرکتی که هم‌اکنون در آن کار می‌کنم. پروژه‌ای را قبول کرده بودم که تحلیل و نوشتن آن بسیار برایم سخت بود. دو هفته فرصت انجام آن کار را داشتم، ۱۰ روز گذشته بود و من نمی‌دانستم اصلاً باید چه چیز را بنویسم. احساس می‌کردم خیلی ضعیف هستم و اصلاً به‌اندازه‌ای خوب نیستم که بتوانم از پس مسئولیت‌هایم برآیم. مرتب یک حس شرمساری درونی داشتم. شاید در ظاهرم این موضوع نمود نداشت و من هم نمی‌خواستم اوایل کار از خودم ضعفی نشان دهم، اما درونم یک طوفان در حال ویران کردن همه‌چیز بود: اعتمادبه‌نفسم، آرامشم، تمرکزم برای کار.
احساس بی‌ارزش بودن می‌کردم. گمان می‌کردم لیاقت و ظرفیت خوب بودن را ازدست‌داده‌ام. چون مدیرم نظر خوبی نسبت به توانمندی‌های من داشت، این تجربه برایم بسیار سخت‌تر شده بود، زیرا باید اعتراف می‌کردم ای کسانی که به نظرتان خوب و توانمند می‌آیم، من دچار شرم شده‌ام و احساس می‌کنم به‌اندازۀ کافی خوب نیستم.
ازیک‌طرف نمی‌خواستم مانند یک روان‌پریش، نوسانات احساسی‌ام بدون هیچ مقاومت و فیلتری به دنیای بیرون منتقل کنم و از طرف دیگر مطمئن بودم پنهان کردن همۀ این احساسات از همه و تظاهر به قدرتمند و توانمند بودن، احتمالاً بهترین گزینه محسوب نمی‌شود.
کتاب موهبت کامل نبودن را قبلاً به‌صورت گذرا خوانده بودم و قبلاً هم دچار این‌گونه طوفان شرم شده بودم. به همین دلیل دوباره سراغ برنه براون رفتم. برنه براون در همان اوایل کتاب توصیه کرده بود شجاعت به خرج دهیم و داستان خود را بپذیریم. سپس برای دریافت شفقت و پیوند، داستانمان را با کسی در میان بگذاریم، البته نه هرکسی. شخصی که درخور شنیدن حرف‌های ما باشد، کسی که بتوانیم به پاسخ دوستانه و برخاسته از همدلی او اعتقاد داشته باشیم.
زمانی که اتفاقات زندگی و یا افرادی به ما یادآوری می‌کنند آن‌قدر هم که فکر می‌کنی، خوب و کامل نیستی. واکنش ما به چنین موضوعی چگونه است؟ گاهی کل ماهیت وجود آن اتفاق و یا شعور و لیاقت شخصی که ما را نقد کرده است زیر سؤال می‌بریم و با پاک کردن صورت‌مسئله، خودمان را تسکین می‌دهیم؛ اما هنوز آن احساس شرمساری در درونمان باقی می‌ماند. قدرت‌نمایی ما به خشونت تبدیل می‌شود: افکار خشن، روحیات خشن، کلام یا رفتار خشونت‌آمیز. از آن موقعیت یا از آن شخص متنفر و منزجر می‌شویم.
شرمساری با کمک خواستن و درد دل کردن سازگاری ندارد. شرمساری می‌خواهد خودش را پنهان کند؛ اما خطرناک‌ترین کار پس از تجربۀ شرم این است که داستان خود را دفن کنیم.
اما در چنین موقعیت‌هایی با چه کسانی می‌توانیم تجربۀ شرم خود را در میان بگذریم و از آن‌ها درخواست شفقت و پیوند داشته باشیم؟ این افراد چه ویژگی‌هایی دارند که آن‌ها را شایستۀ همدلی می‌کند؟ آیا به‌صرف اینکه با کسی صمیمی یا نزدیک هستیم به این معنی است که می‌تواند همراز خوبی باشد؟
برنه براون در کتاب موهبت کامل نبودن ما را برای انتخاب یک همراز راهنمایی می‌کند. وقتی در جستجوی شفقت و پیوند هستیم، نیاز به شخصی استوار داریم، کسی که ریشه در خاک دارد و مهم‌تر از همه اینکه ما را با تمام نقاط قوت و ضعفمان بپذیرد. با شخصی تجربۀ شرمساری خود را در میان بگذاریم که ارتباطی محکم با او داشته باشیم.
از اشخاصی با این ویژگی‌ها پرهیز کنیم:
۱- دوستی که به داستان ما گوش می‌دهد و به‌جای ما احساس شرمندگی می‌کند. او از رفتار ما تعجب می‌کند و تصدیق می‌کند رفتار وحشتناکی و تصمیم اشتباهی داشته‌ایم. طوری رفتار می‌کند انگار خودش در آن صحنه بوده و از رفتار ما شرمنده شده است.
۲- دوستی که به‌جای همدلی با ما همدردی می‌کند؛ یعنی به‌جای اینکه بگوید «می‌فهمم چه میگویی، این بلا سر من هم آمده» می‌گوید «خیلی ناراحت و متأسفم»
۳- دوستی که فکر می‌کند ما باید بت ارزشمندی و اعتبار باشیم و درواقع رفتار ما او را ناامید کرده است. همان دوستانی که وقتی با آن‌ها درد و دل می‌کنیم میگویند انتظارشان از ما خیلی بیشتر از این حرف‌هاست. آن‌وقت حالمان از آن شخص آرمانی مدنظر آن دوست به هم می‌خورد.
۴- دوستی که از ضعف ما چنان ناراحت می‌شود که ما را سرزنش کرده و یا به سرزنش کسی می‌پردازد که در ما احساس شرم به وجود آورده است. مثل آن کسانی که وقتی بچه‌ای زمین می‌خورد و زخمی می‌شود، برای آرام کردن بچه به زمین ناسزا میگویند.
۵- دوستی که به علت کم‌تحملی خودش، همیشه سعی می‌کند همه‌چیز را خوب جلوه دهد. او نمی‌تواند بپذیرد ما هم گاهی با بی‌خردی خود تصمیم‌های نادرست می‌گیریم.
۶- دوستی که ارتباط را با سبقت گرفتن اشتباه می‌گیرد: «این‌که چیزی نیست، گوش کن ببین چه اتفاقی برای من افتاده!»
فهرستی از دوستان و آشنایانم در ذهنم ردیف شد، با برخی از آن‌ها ارتباط صمیمی یا محکمی نداشتم یا اینکه احساس می‌کردم خود آن شخص آن‌قدر قوی نیست که از پس طوفان شرم من برآید. برخی هم به دلیل ویژگی‌های شش‌گانه‌ای که برنه براون گفته بود، از لیستم حذف شدند.
سه نفر باقی ماندند، پدرم و دو نفر از دوستانم. ساعت ۱ شب بود. به‌شدت نیازمند کسی بودم که با او صحبت کنم. مطمئن بودم پدرم در این ساعت خواب است. یکی از دوستانم هم درگیر پایان‌نامه‌اش بود و خودش هم تحت‌فشار بود. نمی‌خواستم با مشکلات خودم، بیش از این ذهنش را درگیر کنم.
به دوست دیگرم که خیلی باهم صمیمی بودیم پیام دادم که اگر بیدار است، به او زنگ بزنم. قبلاً هم درباره احساسات منفی که در زندگی پیدا می‌کنم با این دوستم صحبت کرده بودم، اما هرگز درباره شرمساری چیزی به او نگفته بودم. گفتم که احساس ناکافی بودن می‌کنم. احساس می‌کنم لایق دستاوردهایم نیستم و مسئولیتی که قبول کرده‌ام فراتر از من است و همه این حرف‌ها را در حال اشک ریختن می‌زدم.
جدای از توصیه‌ها و راهکارهایی که دوستم ارائه داد، همین صحبت کردن با او و بیان احساس شرم بسیار من را آرام کرد. حالا شجاعت، شفقت و پیوند را احساس می‌کردم و به‌جای طوفان، فقط یک نسیم ملایم بود. حالا می‌توانستم اطرافم را بهتر ببینم. می‌توانستم در زمان اندک باقیمانده ذهنم را برای نوشتن یک گزارش تحلیلی خوب آماده کنم.
اخیراً دوباره دچار همین احساس شده‌ام. وقتی مسئولیت‌های بیشتر قبول می‌کنم و گاهی در انجام آن‌ها شکست می‌خورم، این طوفان شرم دوباره بر پا می‌شود. من خودم را انسان خوش‌اقبالی می‌دانم که در کنار افرادی کار و زندگی می‌کنم که به من فرصت رشد و اشتباه کردن را می‌دهند؛ اما همین سخاوت آن‌ها من را دچار اضطراب می‌کند. ازآنجاکه فرآیند رشد من تدریجی است، طبیعتاً تا مدتی این اختلاف سطح مهارت‌های من با جایگاهی که در آن هستم وجود خواهد داشت. در کنار اینکه تمام تلاشم را می‌کنم که این اختلاف را کاهش دهم باید از آن طوفان‌های شرم هم جلوگیری کنم و یاد بگیرم با تمام وجود زندگی کنم. به همین دلیل تصمیم گرفتم دوباره کتاب موهبت کامل نبودن و سایر کتاب‌های برنه براون را بخوانم و دستورالعمل‌هایش را پیاده کنم. در پست بعد بیشتر درباره شجاعت، شفقت و پیوند خواهم نوشت.

7+

دوستان وبلاگ‌نویس من : زهرا شریفی

دوستان وبلاگ‌نویس من : زهرا شریفی

زهرا شریفی را اولین بار در همایش متمم دیدم. گرچه قبل از آن روز هم به‌واسطه شاهین کلانتری، دوست مشترکمان، او را دورادور می‌شناختم و حتی خوابش را هم دیده بودم. ازقضا روز همایش صندلی زهرا روبه‌روی من بود. آن روز فرصت نشد با زهرا بیشتر آشنا شوم و گویا درد زانوی آسیب‌دیده‌اش هم همان روز امانش را بریده بود.

دقیق یادم نیست، ولی احتمالاً بعد از همایش زهرا را در دفتر کار شاهین دیدم، اما تا روز کلاس نویسندگی شاهین، ارتباط زیادی با او نداشتم. تنها می‌دانستم که با شاهین در زمینه تولید محتوا همکاری می‌کند، در دانشگاه الزهرا ارشد اقتصاد می‌خواند و آن زمان در حال انجام پایان‌نامه‌اش بود.

زهرا در کلاس نویسندگی، به قول دانشگاهیان، TA (دستیار استاد) بود. اما حضور و کمک‌های زهرا کم از آموزش‌های شاهین نداشت، مخصوصاً مطالعات زهرا درزمینهٔ ادبیات من را شگفت‌زده کرد. اسم وبلاگش هم خود گویای خلاقیت ادبی این دختر شیرازی است: تأملات و تألمات دختری که همیشه می‌خندد! (اوج صناعت ادبی است این عنوان)

بعضی آدم‌ها هستند که هرچقدر هم تلاش کنی دوستشان نداشته باشی، به‌هیچ‌وجه موفق نمی‌شوی، زهرا از آن دسته است. (البته سوءتفاهم نشود که من تلاشی در راستای دوست‌نداشتن زهرا کرده‌ام، برای اوج نازنین بودن این بشر فی‌المثل گفتم.) حتی وقتی نوشته‌های زهرا را می‌خوانی، خوش‌قلبی‌اش در کلمات حس می‌شود.

به نظرم زهرا، با وجود همۀ دستاوردها و توانمندی‌های کم‌نظیرش، بینهایت متواضع است. حتی وقتی در وبلاگش مطلبی را در حوزه نویسندگی و شاعری درس می‌دهد، این فروتنی احساس می‌شود.

من وبلاگ زهرا را نه‌تنها به دلیل حس خوبی که به من می‌دهد دنبال می‌کنم، بلکه از آن جستارنویسی درست، روان و دل‌نشین را یاد می‌گیرم.

مثل زهرا باشیم 🙂

 

13+

به دریایی درافتادم که پایانش نمی‌بینم

به دریایی درافتادم که پایانش نمی‌بینم

گاهی در موقعیت‌هایی قرار می‌گیرم که احساس می‌کنم آن منابع، امکانات و دستاوردها بسیار فراتر از توان پذیرش من است. نه اینکه موقعیت‌های بد یا ناراحت‌کننده‌ای باشند، بالعکس، آن‌قدر درخشان و استثنایی هستند که نمی‌دانم چگونه باید از فرصت پیش‌آمده بیشترین بهره را ببرم.

به‌واسطه حضورم در شرکتی با اعضای برجسته، موقعیت‌هایی برای من فراهم شد که احساس می‌کنم هنوز آمادگی لازم برای حضور در آنجا را ندارم. یکی از دوستانم می‌گفت، اگر تو در شرکتی هستی که توانسته به‌خوبی رشد کند، حتماً لایق حضور در آن گروه را داشتی، حتی اگر رشد فعلی شرکت، ناشی از تلاش مستقیم تو نبوده، اطمینان داشته باش حضور تو باعث توسعه آن در آینده خواهد شد.

فکر می‌کنم دوباره احساس ناکافی بودن گریبان گیرم شده است. آخرین بار که به این وضعیت دچار شده بودم، مجبور شدم ساعت ۱ شب به بهترین دوستم زنگ بزنم و با او درد دل کنم. در آن زمان خواندن کتاب «موهبت کامل نبودن» برنه براون به دادم رسید. کتابی کوچک که یاد می‌دهد چگونه کامل نبودن ما، به معنی ناکافی بودن نیست.

«صبح هنگام که از خواب بیدار می‌شویم با خود بگوییم مهم نیست چه‌کاری انجام می‌دهم و چه مقدار کار انجام‌نشده روی زمین می‌ماند. درهرصورت من کافی هستم. یعنی اینکه شب‌هنگام که به رختخواب می‌رویم با خود بگوییم : بله، من ناقص، آسیب‌پذیر و گاه نگران هستم، اما هیچ‌یک از این‌ها این حقیقت را تغییر نمی‌دهند که من شجاع هستم و ارزش آن را دارم که عشق و احساس تعلق را تجربه کنم.»

در پست شروعی دوباره، گفته بودم که می‌خواهم در این وبلاگ مسیر توسعه فردی خودم را با شما شریک شوم. نه به این دلیل که خودم را معلم توسعه فردی بدانم. تنها با این رویکرد که مسیر موفقیت و رضایت من و شما ممکن است در مقاطعی، باهم اشتراک داشته باشد و بیان تجربه‌ها، احساسات و حتی درماندگی‌ها اگر راهکاری هم ارائه ندهد، می‌تواند راهگشای همدلانه‌ای باشد.

دوباره می‌خواهم مانند گذشته از این دام احساس ناکافی بودن خلاص شوم. به همین دلیل چند روز آینده مجدداً کتاب «موهبت کامل نبودن» را خواهم خواند و درباره این موضوع خواهم نوشت.

پی‌نوشت:

تیتر این نوشته مصرع اول یکی از غزل‌های عطار است. غزل کامل را می‌توانید در اینجا بخوانید.

9+

تعهد زمانی در کمال‌گرایی

تعهد زمانی در کمال‌گرایی

بخش قابل‌توجهی از کار من تهیه گزارش‌های تشریحی و تحلیلی درباره راهکارهای بلاکچینی و رمزارزهاست. هر بار که می‌خواهم گزارش را بنویسم، به یک وسواس درونی دچار می‌شوم که این گزارش باید چنین و چنان باشد و فلان تأثیر را در مخاطب بگذارد. به همین دلیل تا زمانی که نتوانم در ذهنم یک ساختار درست برای محقق شدن هدفم بسازم، نمی‌توانم گزارش را شروع کنم. درنتیجه کار همیشه با یک وقفه اولیه آغاز و با تأخیر تمام می‌شود.

اوایل کار بسیار سخت بود و واقعاً احساس درماندگی می‌کردم. با توجه به اینکه من با خود فعل نوشتن مشکلی نداشتم و این‌طور نبود که ضعفم ناشی از عدم تسلط کلامی باشد، پیدا کردن راهکار حل مسئله برایم سخت و سخت‌تر می‌شد. مدتی است که راهکار نوشتن گزارش‌های مشاوره‌ای خوب را پیداکرده‌ام که بعداً درباره آن خواهم نوشت. اما مسئله‌ای که می‌خواهم در این پست درباره آن بنویسم، موضوع دیگری است.

کمال‌گرایی من در نوشتن گزارش‌ها حتی اگر به یک گزارش خوب منتهی شود، همیشه با تأخیر زمانی همراه خواهد بود. مدیرم همیشه به من می‌گوید زمان یکی از پارامترهای کمال است. نمی‌شود کمال‌گرا باشی و به بهانه کمال‌گرایی تعهد زمانی نداشته باشی.

به نظرم تعهد به زمان مرز میان کمال‌گرایی و اهمال‌کاری است. اگر کمال‌گرایی من قرار باشد به این موضوع منجر شود که همکارانم برای به‌موقع تحویل گرفتن کار مجبور شوند زمان پایان کار را تعمداً زودتر از موعد به من اعلام کنند، آیا این کمال‌گرایی خودش منشأ دوری از حرفه‌ای‌گری نمی‌شود؟

همین موضوع باعث شد که کمال‌گرایی خودم را زیر سؤال ببرم و به این فکر کنم آیا من واقعاً به دنبال کمال هستم و یا اینکه به دنبال موضوع دیگری می‌گردم؟ مثلاً اینکه بخواهم دیگران را تحت تأثیر قرار دهم و یا منتظر تأیید و تشویق آن‌ها باشم. شاید هم به دنبال این هستم که خودم را شاخص و متمایز نشان دهم.

اگر واقعاً کمال‌گرا هستم، پس چرا زمان به‌عنوان یک پارامتر تأثیرگذار در ارزیابی نتیجه کار در مدل ذهنی من جایگاهی ندارد؟ بهترین نوشدارو بعد از مرگ سهراب به چه کار می‌آید؟

من جواب این سؤال‌ها را نمی‌دانم. نمی‌دانم هم که چه شد تعهد زمانی‌ام را از دست دادم. فقط میدانم که می‌خواهم این موضوع حل شود. حل شدنش هم تنها با تعهد به زمان است. شاید اگر خودم را ازلحاظ زمانی محدود کنم، به‌تدریج اهمیت زمان انجام کار در ذهنم شکل درست خودش را به دست آورد. دنبال راهکارهای بهتری هستم که مدل ذهنی‌ام را نسبت به کمال‌گرایی تصحیح کنم، اما نمی‌توانم وضع موجود را تا آن زمان حفظ کنم. اطمینان دارم توجه به زمان و محدود کردن خودم، حتی اگر بهترین راهکار نباشد، پاسخ غلطی هم به مسئله فعلی من نخواهد بود.

پی‌نوشت:

بعد از نوشتن این پست، یکی از درس‌های کارگاه انگیزش و هیجان متمم را مطالعه کردم که به نظرم با موضوع این پست مرتبط است. اگر تعهد زمانی در کمال‌گرایی دغدغه شما هم هست، ممکن است مطالعه این درس از متمم به شما هم کمک کند.

بی انگیزگی و فرسودگی ناشی از اقدام‌های هم‌زمان

2+

همسر و نقد همسر

همسر و نقد همسر

« همسر و نقد همسر » عنوان جذاب کتابی است که حمیدرضا آتش‌برآب بر مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه آنتون چخوف و نقد آن داستان‌ها گذاشته است.گرچه «همسر» نام یکی از این داستان‌های کوتاه است، اما موضوع تمام داستان‌ها ازدواج و زندگی مشترک است.

این کتاب را حدود یک ماه پیش مطالعه کردم. ابتدا شک داشتم کتاب را بخوانم، زیرا تا پیش از آن از هیچ اثر ادبی متعلق به نویسندگان روس لذت نبردم. البته درمجموع کمتر از ده رمان روسی خوانده‌ام، ولی همان تعداد اندک یک روح مشترک داشتند که از آن بیزارم. برداشت شخصی من از این داستان‌ها، تصویری از یک فرهنگ غالب خودباختگی میان مردم روسیه بود (حداقل آن مردمی که در داستان‌های نویسندگانی مانند تولستوی و داستایوسکی تصویر شده‌اند).

حتی زمانی که یکی از جستارهای آیزایا برلین را در کتاب «دعوت به تماشای دوزخ» مطالعه می‌کردم، اشاراتی که به طرز تفکر و عمل روس‌ها شده بود، مجدداً همان برداشت را در ذهن من ایجاد کرد.

قبلاً که با یکی از دوستانم درباره این موضوع صحبت کرده بودم، به من توصیه کرد چخوف را بخوانم. نمایشنامه « مرغ دریایی » چخوف را خواندم. اما مجدداً حس انزجاری که نسبت به شخصیت‌های داستان پیدا کردم، مانع از این شد که از این نمایشنامه به‌عنوان یک اثر ادبی لذت ببرم.

با این اوصاف خواندن « همسر و نقد همسر » برای من متفاوت بود. گرچه مجدداً اغلب شخصیت‌های داستان‌ها، همان‌گونه خودباخته بودند و خودشان را در دست روزگار رها کرده بودند، اما این مجموعه از داستان‌های چخوف در من حس متفاوتی ایجاد کرد که به نظرم علت آن را حمیدرضا آتش‌برآب در مقدمه کتاب به‌خوبی توضیح داده است:

«یادمان باشد که سوژۀ داستان چخوف همیشه در معضلی که نویسنده پیش می‌کشد، سقوط می‌کند، اما مفهوم سوژه معلوم است: یا تخریب تدریجی و مرگ آهسته در سرپوش دروغ، یا برداشتن این سرپوش زائد. همه آن چیزی که باعث می‌شود داستان عمیق‌تر باشد فرآیند دگردیسی اخلاقی انسان، آن زندگیِ دیگر و جریان مخفیانه زیر سرپوش فریب و دروغ و حقیقت مشروط است، آن‌هم متفاوت از تمام داستان‌های مشابه در ادبیات جهان.»

اوج این افشاگری و برداشتن سرپوش به نظر من در داستان پایانی کتاب به نام «عروس» اتفاق می‌افتد، آنگاه‌که یکی از شخصیت‌های بی‌عار و خودباخته داستان که تنها مفت‌خوری و ولگردی و شعار سردادن بلد است، به پوچی خودش اعتراف کرده و برای روسیه که تعداد زیادی از انسان‌هایی همچون او را در خود دارد، احساس تأسف می‌کند:

«آندرِی آندرِئیچ بعد از کمی سکوت گفت:

– یادت هست دیشب ساشا سرکوفت می‌زد که من بیکار و بی‌عارم؟ حق دارد! من هیچ کاری نمی‌کنم و نمی‌توانم هم بکنم. فکر می‌کنی چرا عزیزم؟ چرا این‌قدر حتی از فکر استخدام در جایی بدم می‌آید؟ چرا وقتی وکیل و معلم زبان لاتین یا مثلاً عضوی از شورای شهر را می‌بینم، لرزم می‌گیرد؟ آه، ای مام وطن، آه، ای روسیه! چه ارتشی از بیکاره‌ها و بی‌خاصیت‌ها را در خود جای داده‌ای! ای وطن رنج‌کشیدۀ من! چه صف عظیمی امثال من را در خود پرورانده‌ای!

او بیکارگی خودش را همگانی و تقصیر جبر زمانه می‌دانست.»

« همسر و نقد همسر » اولین اثر ادبی روس بود که از آن لذت بردم.

لینک خرید کتاب در شهرکتاب آنلاین

2+

چگونه با ساکنین کرات دیگر حرف بزنیم؟

چگونه با ساکنین کرات دیگر حرف بزنیم؟

شاید برای شما هم پیش آمده با کسانی آشنا شوید که آن‌قدر فضای فکری‌شان برایتان ناملموس و غریبه است که برایتان هیچ فرقی با ساکنان کرات دیگر ندارند. این موضوع که بعضی افراد برای ما غیرقابل درک هستند و احتمالاً ما هم برای آن‌ها قابل‌فهم نیستیم، بسیار طبیعی است، اما طبیعی بودن موضوع به‌هیچ‌وجه از لزوم مهارت ارتباط با افرادی با مدل ذهنی کاملاً متفاوت از خودمان کم نمی‌کند.

اولین موضوع برای موفقیت در چنین ارتباطی این است که بپذیریم انسان‌ها می‌توانند متفاوت از یکدیگر بوده و با وجود این تفاوت همچنان همگی خوب و معقول و دوست‌داشتنی باشند. شاید این موضوع خیلی بدیهی به نظر برسد، ولی خود من و اغلب اطرافیانم، در برخی ارتباطاتمان همین نکته بدیهی را فراموش می‌کنیم و انتظار داریم همه با مدل ذهنی ما تطابق داشته باشند و اگر کسی متفاوت از ما بود، خیلی راحت برچسب‌گذاری می‌کنیم.

این روزها در حال تمرین این موضوع هستم که بیش از گذشته دیگران را با وجود تمام تفاوت‌هایی که با من دارند، در همان سیستم فکری و ارزشی خودشان دوست داشته باشم و بپذیرم و ممکن‌الخطا بودن خودم را در تشخیص خوب از بد و سره از ناسره فراموش نکنم.

همین یک یادآوری کوچک باعث شده افرادی را در جمع دوستانم داشته باشم، که تفاوت‌هایمان نه‌تنها ایجادکننده تعارض نیست، بلکه با تکمیل یکدیگر در زندگی شخصی و حرفه‌ای‌مان هم‌افزایی کم‌نظیری به وجود آمده است.

6+

اهمالکاری ناشی از عدم مهارت در انجام کار

اهمالکاری ناشی از عدم مهارت در انجام کار

دو سال پیش که از کمال‌گرایی و اهمالکاری خودم مستأصل شده بودم، تصمیم گرفتم به‌صورت جدی پیگیر حل این مسئله شوم. احتمالاً بسیاری از شما گریچن روبین را با کتاب «پروژه شادی» می‌شناسید. من اولین بار با این نویسنده خوش‌فکر و پرتلاش در دوره‌ای آنلاین با موضوع رفع اهمالکاری آشنا شدم.

یکی از نکات مهمی که گریچن روبین به آن اشاره کرد، تأثیر زیاد مهارت نداشتن در انجام یک کار در به تعویق انداختن آن بود. مثلاً اگر مهارت نویسندگی و تسلط کلامی بالایی نداشته باشید، به‌احتمال‌زیاد کارهایی را که مرتبط با نوشتن هستند پشت گوش می‌اندازید، از راه‌اندازی وبلاگ گرفته، تا نوشتن پروپوزال، گزارش و پایان‌نامه.

درواقع در اینجا اهمالکاری یک نوع استراتژی فرار است. چیزی در درون ما نمی‌خواهد با کاستی‌هایمان روبه‌رو شویم. بنابراین تنها راهکار باقیمانده، توجه متمرکز به آن نقطه‌ضعف و تلاش در راستای بهبود آن است.

شیوه فهم این موضوع به این‌گونه است که مجموعه کارهایی را که معمولاً در انجام آن‌ها تنبلی می‌کنید روی کاغذ بنویسید. آیا بین گروهی از آن‌ها می‌توانید مهارتی را به‌عنوان نقطه اشتراک بیاید؟ اگر مهارتی فصل مشترک اهمالکاری‌های شماست، به دنبال توانمند شدن در آن مهارت باشید.

تقریباً همه ما دچار اهمالکاری می‌شویم و معمولاً بعد از از دست رفتن فرصت‌ها، به‌شدت خودمان را به دلیل این تنبلی شماتت می‌کنیم. اما شاید بهتر و مؤثرتر این باشد که با رویکردی آسیب شناسانه به مسئله نگاه کنیم، و به جای شماتت، خودمان را ارتقا دهیم.

شاید دوست داشته باشید این نوشته‌ را هم درباره اهمالکاری بخوانید:

«یک روش کاربردی برای استفادۀ مثبت از اهمال‌کاری»

3+

هویت دیجیتال در عصر حضور غیرمتمرکز

هویت دیجیتال در عصر حضور غیرمتمرکز

خیلی از دوستانم به من ایراد می‌گیرند چرا این‌همه درباره خودت در اینترنت اطلاعات می‌گذاری به‌طوری‌که شخصی اگر بخواهد تو را بشناسد با گوگل کردن اسمت خیلی مسائل را درباره تو متوجه می‌شود. سیستم‌های هوشمند تحلیل محتوای گوگل، سایت‌های مختلف و شبکه‌های اجتماعی را هم که در نظر بگیریم، احتمالاً هیچ‌چیز درباره من نیست که قابل پیدا کردن نباشد.

برخلاف دوستانم باور دارم معنا و ارزش حریم خصوصی و هویت در دنیای امروز نسبت به ده سال گذشته بسیار تغییر کرده است. امروز دایره ارتباطات ما به افرادی که شخصاً آن‌ها را می‌شناسیم محدود نمی‌شود. بسیاری از ارتباطات ارزشمند ما در فضایی شکل می‌گیرد که هیچ تعامل حضوری به همراه ندارد. پس اگر می‌خواهیم روابط غیرحضوری باکیفیتی را تجربه کنیم، باید اجازه دهیم دیگران به‌صورت مجازی آن‌طور که بایدوشاید ما را بشناسند.

آغاز و حتی ادامه بسیاری از روابط ارزشمند شخصی و کاری من، از شبکه‌های اجتماعی، وبلاگ‌ها و سایت‌های آموزشی مانند Edx و متمم آغاز شد. اگر شهرزاد، یک نسخه واقعی و شفاف از خودش را ارائه ندهد، دیگران با چه انگیزه و ذهنیتی می‌توانند من را برای آغاز یک ارتباط مؤثر انتخاب کنند. بر خلاف گذشته که یک شخص تنها در یک مکان و زمان حضور داشت، امروزه ما در مکان و زمان خودمان را تکثیر کرده‌ایم. انسان‌ها به تدریج خودشان را از یک ماهیت متمرکز، به مفهومی توزیع‌شده تبدیل کردند.

من حضور و شفافیت در دنیای مجازی را یکی از لازمه‌های موفقیت در دنیای دیجیتال میدانم. البته با تعریف و معیاری که من برای موفقیت شخصی‌ام دارم. ممکن است شخصی معیار و چارچوب متفاوتی از رضایت و موفقیت داشته باشد که به انتخاب کاملاً متفاوتی منجر شود. اما اطمینان دارم برای کسی که به دنبال دستاوردهای حرفه‌ای شاخص در عصر دیجیتال است، ایجاد یک هویت دیجیتال همسان با هویت حقیقی‌اش، نه یک بی‌احتیاطی احمقانه بلکه یک ضرورت خردمندانه است.

5+

اگر می‌خواهید دیگران را کتابخوان کنید، به کتاب‌هایی که می‌خوانید عمل کنید

اگر می‌خواهید دیگران را کتابخوان کنید، به کتاب‌هایی که می‌خوانید عمل کنید

ممکن است دغدغه شما هم باشد که چگونه دیگران را به کتابخوانی و مطالعه تشویق کنید. اما شاید بهتر باشد قبل از دعوت از دیگران برای کتابخوانی، انگیزه‌های خودمان را از این دعوت بررسی کنیم و به این سؤال مهم جواب دهیم کتابخوانی در زندگی خودمان چه تأثیری داشته که می‌خواهیم دیگران را هم به این سمت هدایت کنیم.

در پاسخ به سؤال اول، اگر ندانید چه انگیزه‌ای پشتوانه این دعوت مصرانه شماست، شاید دیگران به جای دریافت یک پیام مثبت از جانب شما، رفتار و گفتارتان را در چارچوب خودبرتربینی قضاوت کنند. اگر احساس مثبتی که دارید و خیرخواهانه بودن توصیه‌تان برای خودتان شفاف نباشد، طبیعتاً طرف مقابل هم احساس خوشایندی از گفتگوی کتاب‌محورتان نخواهند داشت.

برای خود من مهم‌ترین انگیزه در دعوت دیگران به کتابخوانی افزایش کیفیت زندگی خودشان و به‌تبع آن بهبود کیفیت زندگی خودم است. برخی از مهم‌ترین چالش‌های زندگی ما حتی اگر با افزایش دانش و آگاهی اجتناب‌پذیر نشوند، قطعاً از میان برداشتنشان و یا کنار آمدن با آن‌ها به‌واسطه دانش، آگاهی و تجربه بیشتر، تسهیل خواهد شد.

پاسخ به سؤال دوم بسیار سخت‌تر است. شاید ما هرگز نتوانیم شرایطی را تصور کنیم که اگر به آنچه مطالعه کردیم آگاه نمی‌بودیم، چه پیش می‌آمد. بااین‌حال می‌توانیم وضعیت فعلی خود را با گذشته خودمان و یا وضعیت فعلی کسانی که اهل مطالعه نیستند مقایسه کنیم. آیا هیچ دستاورد ارزشمندی به‌واسطه مطالعه نصیب ما شده است که بتوانیم بگوییم عدم مطالعه وضعیت زندگی‌مان را به شرایطی کاملاً متفاوت سوق می‌داد؟

به نظرم اگر در پاسخ به سؤال دوم درماندیم، شاید بهتر باشد دست از هدایت دیگران به کتابخوانی برداریم و از خودمان بپرسیم چرا کتابخوانی در زندگی من به نتایج ملموس و عملی منجر نشده است؟

اطمینان دارم اگر کتاب‌خوانی ما را به چنان انسان باکیفیتی تبدیل کند که در هر جمع شخصی و حرفه‌ای به فردی شاخص تبدیل شویم، آنگاه نیاز نخواهد بود دیگران را به مطالعه کتاب دعوت کنیم. کسی که در اثر مطالعه به دستاوردها، منش و گفتار ارزشمندی برسد، بی‌هیچ کتاب و معجزه‌ای، پیامبر آیین دانایی خواهد بود.

پی‌نوشت : اگر اهل مطالعه هستید و یا تصمیم دارید کتابخوان شوید، مجموعه مقالات میثم مدنی درباره کتاب‌خوانی از بهترین منابع برای آموختن چرایی و چگونگی مطالعه مؤثر است.

8+