اسارت هنرمندانه

اسارت هنرمندانه

تفاوت یک اثر هنری با یک اثر غیرهنری در چیست؟ در اثر هنری حال و هوای مخاطب و تجربۀ زیستۀ او به‌شدت برخوانشی که از اثر دارد تأثیرگذار است. اگر دقت کرده باشید گذر زمان، ممکن است احساس و درک شما را نسبت به یک اثر تغییر دهد، اما برخی آثار همواره صلب می‌مانند.

اولین بار که دیوان شمس را خواندم، شانزده‌ساله بودم و در پی یافتن معنای عشق، بی‌آنکه نیاز باشد خودت تجربه‌اش کنی. آن زمان اعتقادی به عشق نداشتم. گمان می‌کردم یک افسانه است. برایم قابل‌هضم نبود. مگر می‌شود آن‌قدر کسی را دوست داشت؟

یک دوست شاعر داشتم، پانزده سال از من بزرگ‌تر بود. وقتی برایش نظرم را درباره عشق گفتم، یک لبخند زد، چند ثانیه‌ای مکث کرد، دست راستم را با دستانش گرفت و گفت، آرزو می‌کنم عاشق شوی.

من خیلی جا خوردم. انتظار داشتم یک بحث فلسفی داشته باشیم (آن زمان‌ها برخلاف امروز، اهل مباحثه بودم). دعایش را جدی نگرفتم، چون به عشق باور نداشتم.

چند شب بعد در خواب رؤیایی را دیدم. خواب دیدم که عاشق شده‌ام، نمی‌دانستم عاشق چه کسی یا چه چیزی شده‌ام، فقط انگار کسی به من می‌گفت عاشقی این‌گونه است. یکی از بدترین کابوس‌های زندگی‌ام بود. پس از گذشت سال‌ها، هنوز تک‌تک لحظاتش برایم مثل روز روشن است. حتی یادم است خوابم رنگ نداشت، مثل یک فیلم قدیمی، سیاه‌وسفید بود. نمی‌توانستم نفس بکشم، درِ اتاقم قفل شده بود، به‌زور در را باز کردم. از خانه بیرون زدم، با تمام توانم می‌دویدم. انگار داشتم از عشق فرار می‌کردم. من از اسارت متنفرم. نمی‌خواستم اسیر عشق شوم.

از خواب پریدم. قلبم، تک‌تک نبض‌هایم، با تمام قدرت می‌تپیدند. یک پتوی مخملی نارنجی داشتم آن زمان. پتو را روی سرم کشیدم. به پهنای صورت اشک می‌ریختم. اشکم از شوق بود. نه از شوق عشق، شادمان از اینکه همه‌اش خواب بود. تنها زمانی که در کل زندگی‌ام از صمیم قلب برای خودم دعا کردم، همان یک دفعه بود. از خدا خواستم هرگز عاشق نشوم.

دوستم مستجاب‌الدعوه‌تر از من بود.

و اما عشق …

به گمانم عشق فراتر از یک احساس است. عشق، هنر است. هر کس بنا بر تجربه‌اش، دیدگاهی دربارۀ آن دارد. به‌گونه‌ای آن را توصیف می‌کند. دوست ندارم عشق را شرح دهم. الان متوجه می‌شوم که چرا آن زمان، دوستم با من بحثی نکرد. سخن گفتن دشوار است. اما بیش از عاشق شدن، فهم عشق مهم است. الآن که مولوی را می‌خوانم برایم معنایی دیگر می‌دهد. انگار این ابیات، مومی هستند که در قالب روح آدمی ریخته می‌شوند. دیوان شمس دیگر برای من آن دیوان شمس شانزده‌سالگی نیست. من هم دیگر آن نوجوان شانزده‌ساله نیستم. اما همچنان از اسارت بیزارم.

دوست دارم بدانم  چند سال دیگر چگونه به این اثر هنری نگاه می‌کنم. شاید آن زمان دیگر عشق و آزادی، این‌چنین متناقض نباشند. شاید هم به این نتیجه برسم که آزادگی در اسارت است، کافی است هنرمندانه اسیر شوی. تا آن زمان همچنان آرزو می‌کنم هرگز عاشق نشوم.

2+

چگونه دیگران را ببخشم؟

چگونه دیگران را ببخشم؟

من خیلی کم از دیگران دلگیر میشوم، اما هر زمان که کسی مرا آزرده خاطر می‌کند، این سوال‌ها را از خودم می‌پرسم:

۱- آیا کسی که من را رنجانده، قصدش آزار من بوده است، و یا ناخواسته خطایی مرتکب شده است؟

۲- اگر ناخواسته مرتکب خطا شده است، آیا درصدد جبران اشتباهش است؟

۳- چه زمان‌هایی بوده که من هم ناخواسته در حق کسی جفا کردم و او را آزردم؟

۴- آیا آن زمان انتظار نداشتم که بخشیده شوم؟

۵- حتی اگر آسیبی که به من وارد شده است، قابل جبران نباشد، آیا دل‌چرکین ماندن، مرهمی بر دردم خواهد بود؟

۶- آیا می‌توانم با گفتگو با آن شخص، و درک وضعیت او در آن زمان، با همدلی او را ببخشم؟

۷- اگر قصد آزار من را داشته، چه چیز چنین نیت سوء و یا کینه‌ای را در او به وجود آورده است که چنین بدخواه من شده؟

۸- آیا باید من هم بدخواه او شوم و درصدد جبران عمل ناپسندش برآیم و این چرخه آزاردگی و انتقام تا ابد ادامه داشته باشد؟

۹- آیا زندگی زیباتر از آن نیست که بخواهم ادامه آن را با حفظ خاطره‌ای تلخ، ناخوشایند کنم؟

۱۰- اگر بدانم آن فردی که من را آزرده خاطر کرده، تنها یک روز دیگر زنده است، آیا همچنان او را نخواهم بخشید؟

من این سوال‌ها را از خودم می‌پرسم. حتی گاهی درباره‌شان می‌نویسم. مخصوصا مورد آخر که به تازگی به آن پی برده‌ام. زمانی که فانی بودن خودم و دیگران را در نظر می‌آورم، به نظرم زندگی کوتاه‌تر از آن می‌آید که بخواهم نبخشم و حتی در خیال، در صدد تلافی باشم.

شاید فراموش کردن خیلی مسائل راحت نباشد، اما باید گذاشت و گذشت.

5+

چگونه حق دیگران را هم‌تراز و یا بالاتر از حق خودم بدانم؟

دو سه سال پیش که در حوزه تفکر سیستمی و دینامیک سیستم‌ها جدی‌تر از این روزها مطالعه می‌کردم، در حال خواندن مقاله‌ای از جناب ریچموند (از شاگردان فارستر، بنیان‌گذار دینامیک سیستم‌ها) به جمله‌ای برخوردم که در طول این مدت همیشه در ذهنم تکرار میکنم : «حتی اگر ما به دینامیک سیستم‌ها باور نداشته باشیم، دنیا یک سیستم است و کار خودش را سیستمی پیش می‌برد.»

گرچه من عمیقا به خدا و مذهب باور دارم (یا حداقل گمان میکنم که معتقد به آنها هستم)، به نظرم بحث اخلاق فراتر از باور به خدا و مذهبی خاص است. منظورم از اخلاق اصلا بحث فلسفی پیچیده‌ای نیست. همین مواردی که همه می‌دانیم: راستگویی، صداقت، یکرنگی، رعایت حقوق دیگران، نیک‌خواهی.

بعد از آنکه چند سال پیش، به لطف دکتر مشایخی عزیزم، با دینامیک سیستم‌ها و تفکر سیستمی آشنا شدم، برایم اخلاق خارج از چارچوب دین، یک الزام سیستمی بود. این مفهوم را مجددا از آقای ریچموند وام می‌گیرم، چه ما به سیستم باور داشته باشیم و چه نداشته باشیم، دنیا یک سیستم است، بازخورد دارد. حلقه‌ای کار میکند.

زمانی که برای خودم مراتب اخلاق را کنار هم می‌گذارم، به این نتیجه می‌رسم که اینها، همه برای بهینه شدن این سیستم، لازم و ضروری‌اند. به نظرم از بین همۀ دستورات اخلاقی، هیچ‌کدام به اندازۀ رعایت حقوق دیگران در این سیستم تاثیرگذار نیست. در این حد که در حال حاضر به هیچ چیز به این اندازه باور ندارم  که کوتاه‌ترین راه برای جهنم کردن زندگی خودمان، زیر پا گذاشتن حق دیگری است.

حق دیگری را ضایع کردن، عمل چندان عجیبی نیست.

زمانی که در زمستان، با لباس تابستانه در خانه میگردم و درجه شوفاژ را زیاد میکنم، در حال ضایع کردن حق آن هموطن مرز نشینی هستم که به خاطر بی‌مبالاتی من، دچار افت فشار گاز شده، و از سرما به خود می‌لرزد.

زمانی که چراغ عابر پیاده قرمز است، و آن راننده بیچاره تنها ۱۵ ثانیه برای عبور از چهارراه فرصت دارد، اگرنه باید ۱۲۰ ثانیه دیگر پشت چراغ بماند، من با خودخواهی تمام، من عابر پیاده حاضر نیستم چند ثانیه‌ای را صبر کنم تا در زمانی که مجاز هستم از عرض خیابان عبور کنم. چرا؟ چون هیچ پلیسی عابرین پیاده را برای عدم توجه به چراغ راهنما جریمه نمی‌کند.

زمانی که دوره‌ای را برگزار می‌کنم، اما بی‌توجه به سرمایه زمانی مخاطب و تاثیراتی که قرار است آموزه‌های من در زندگی او داشته باشد، دوره‌ای بی‌کیفیت ارائه می‌دهم.

زمانی که به عنوان کارمند یک سازمان، از کل هشت ساعتی که بابتش در روز دستمزد میگیرم، به زحمت می‌توان دو ساعت کار مفید پیدا کرد.

زمانی که به عنوان مستأجر، تنها به این دلیل که مالک خانه نیستم، با بی‌مبالاتی به خانه آسیب وارد میکنم.

زمانی که تصمیم می‌گیرم کسب‌وکاری را راه‌بیاندازم و در آن به جای اندیشیدن به ارزش‌آفرینی، به دلالی و کیسه کردن جیب مشتری فکر می‌کنم.

می‌دانید سیستم در اینجا چه نقشی بازی می‌کند؟

روزی من هم از کوچترین حق طبیعی خودم در این مملکت به خاطر اسراف و خودخواهی عده‌ای دیگر محروم خواهم شد.

روزی من هم راننده‌ای پشت چراغ قرمز خواهم بود که به خاطر خویش‌محور‌پنداری عابرین پیاده، زمان زیادی را از دست خواهم داد.

روزی شاگرد دوره‌ای خواهم شد که استادش با تدریس ضعیف، حق من را ضایع می‌کند.

روزی کارمندان و یا زیردستانی خواهم داشت، که آنگونه که باید برای تحقق اهداف سازمان من تلاش نخواهند کرد.

روزی مالک ملکی خواهم شد که مستأجرش بیش از بهایی که می‌پردازد، به خانه آسیب وارد می‌کند.

روزی مشتری کسب‌وکاری خواهم بود، که تنها چشم به کیسه من دوخته، و من به ناچار بهایی بسیار بالاتر از ارزشی که ارائه شده، خواهم پرداخت.

موعظه‌گری، مسئله‌ای است که سعی میکنم از آن دوری کنم. آنچه را که خواندید، تنها تلنگری بر نفس خطاکار خودم بدانید و نه بیشتر. من اگر بتوانم همین یک مهره از سیستم پیچیده جهان را به درستی نگه‌داری کنم، به گمانم رسالت انسانی خود را انجام داده‌ام.

بگذارید یک دعای اخلاق‌-سیستمی برای خودم و شما داشته باشم:

تفکرمان سیستمی، سیستم‌هایمان پایدار 
5+

چگونه حسادتمان را کنترل کنیم؟

مدرسه زندگی (The School of Life) نام موسسه‌ای است که هدف خود را ارتقا سطح هوش عاطفی افراد قرار داده‌است. محصولات مختلفی هم دارد. از کتاب و ویدئو گرفته تا دوره‌های آموزشی حضوری و غیرحضوری و حتی جلسات مشاوره.

یکی از محصولات مدرسه زندگی، کتابی آنلاین و پویا است به نام کتاب زندگی (The Book of Life). کتاب زندگی به زبان انگلیسی و توسط مجموعه‌ای از متخصصان در حوزه‌های مختلف هوش عاطفی نوشته شده است.

آنچه در این پست میخوانید، ترجمه‌ای از راهکار پیشنهادی کتاب زندگی برای کنترل حسادت است.

ادامه ی مطلب

1+

سه حقیقت درباره حسادت

در دوران کودکی و اوایل نوجوانی، تنها عشق زندگی من نجوم و آسمان بود. به نظرم آسمان سوژه خیال‌پردازی مناسبی است. مثلا چه کسی می‌توانست با اطمینان به شما بگوید این ستاره‌ای که به آن خیره شده‌ای سیاره‌ای ندارد که در آن دختری مثل من بر روی آن به خورشید ما که ستاره‌‌ای کم فروغ در آسمان آنهاست، خیره نشده است؟
من در دوران کودکی، یه جز به برادرم که با ورودش موقعیت انحصاری من را سلب کرده بود، به هیچ موجود دیگری حسادت نمی‌کردم. به نظرم دنیا بزرگتر از آن بود که بخواهیم با تنگ‌نظری دستاوردهای دیگری را از آن خود کنیم. کافی بود یک نگاه به تصاویری مانند تصویر زیر بیاندازید. جهان آنقدر گسترده است که برای جاه‌طلبی همه ما فضای کافی وجود دارد. دیگر چرا حسادت؟
تصویر تلسکوپ هابل از خوشه ای از ستارگان تازه متولد شده.
اما همیشه دلمان به اندازه دوران کودکی دریایی نمی‌ماند. من هم بزرگ شدم و در دام‌هایی افتادم که بزرگسالان گرفتارش می‌شوند. راستش را بخواهید تا همین دیشب فکر می‌کردم اصلا آدم حسودی نیستم. اما زمانی که تمام امروز را به آن بخش حسود پنهان شده در وجودم فکر کردم، مصداق‌های زیادی از حسادت را پیدا کردم.
قبل از اینکه ادامه دهم، فکر می‌کنم نیاز است یک موضوع را شفاف کنم. در زبان انگلیسی ما دو لغت معادل حسادت داریم، یکی jealousy و دیگری envy.
Jealousy به معنای حسادتی است که در یک رابطه عاطفی و یا یک رابطه شخصی دیگر به وجود می‌آید، زیرا گمان می‌کنید شخص سومی توجه مخاطب مورد نظر شما را به خود جلب کرده است. مثل همان حسادتی که من در دوران کودکی به برادرم داشتم.
Envy هم حسادت است، اما دیگر پای شخص سومی در میان نیست و در واقع تنگ‌نظری نسبت به دستاوردها، جایگاه یا موفقیت شخص دیگر به حساب می‌آید.
تا آنجا که من جستجو کردم، در فارسی ما چنین تفکیک لغتی نداریم. دوستان ادبیات آشنا، اگر چیزی در این‌باره می‌دانند، خوشحال می‌شوم نظرشان را بگویند.
از بحث لغت‌ها که بگذریم، آنچه در ادامه می‌خواهم درباره‎‍اش صحبت کنم، حسادت از نوع دوم است. رشک ورزیدن نسبت به داشته‌ها و موقعیت شخصی دیگر.

ادامه ی مطلب

3+

هفت روز، هفت راهکار برای رهایی

هفت روز، هفت راهکار برای رهایی

دیروز پستی را منتشر کردم درباره اینکه چگونه روحمان را سیاه کنیم. ما همه آدمهای خاکستری هستیم. گمان میکنم هیچ بزرگسالی بر این کره خاکی نباشد که بتواند ادعا کند روحش را توانسته سفید نگاه دارد. ما موجوداتی ممکن‌الخطا هستیم و آنقدر فرصت اشتباه و لغزش در طول سالیان دراز زندگی‌ در برابر ما قرار گرفته‌ است که بعید به نظر می‌آید توانسته باشیم روح سالم به در ببریم.

سالها و روزها و لحظات گذشته را که کنار بگذاریم، با خود می‌اندیشم از امروز چه، از همین لحظه؟ بالفرض که من سیاه‌ترین روح تاریخ بشر را داشته باشم، برای سیاه‌تر نشدن و یا سفیدتر شدنش چه بکنم؟

لیست دیروز را فی‌البداهه نوشته‌ام. امروز که به آن فکر میکردم، دیدم من زمان‌های زیادی این کارها را انجام داده‌ام. نمی‌خواهم ادعا کنم آنقدر نفس تذهیب شده‌ای دارم که می‌توانم تمام این کارهای ناپسند را برای همیشه کنار بگذارم، اما اگر بخواهم فقط برای یک روز، فقط برای بیست و چهار ساعت عملی ناپسند را ترک کنم، راهکار چیست؟

به ما گفته‌اند دروغ نگوییم، حسود نباشیم، غیبت نکنیم و صدها امر به معروف و نهی از منکر دیگر. اما کمتر به این موضوع پرداخته‌اند که چگونه دروغ نگوییم، چگونه حسود نباشیم و چگونه غیبت نکنیم؟ با نیمه تاریک وجودمان چه کنیم؟ چگونه از این بند رها شویم؟

من هم نمی‌دانم. امیدوارم روزی نسخه‌ای جهان‌شمول برای این سوالات پیدا کنم اما در حال حاضر پاسخی ندارم. اما این بی‌پاسخی به این نخواهد انجامید که کاری انجام ندهم. امروز یک تصمیم گرفتم. در طول هفته پیش رو، هر روز درباره چگونگی ترک کردن عمل ناپسندی که در پست قبل برای همان روز تجویز کرده‌ام فکر و مطالعه میکنم. امیدوارم اقداماتی کوچک و عملی را پیدا کنم و حتما نتایجش را با شما هم درمیان می‌گذارم. خوشحال می‌شوم اگر شما هم توصیه‌ای دراینباره دارید، با من به اشتراک بگذارید.

شنبه : چگونه حسادتم را کنترل کنم؟ (مطلب تکمیلی : سه حقیقت درباره حسادت)
یک‌شنبه : چگونه حق دیگران را هم‌تراز و یا بالاتر از حق خودم بدانم؟
دوشنبه : چگونه دیگران را ببخشم؟
سه‌شنبه: چگونه کتابخوان شوم؟
چهارشنبه: چگونه کار امروز را به فردا نسپارم؟
پنج‌شنبه: چگونه دست از غر زدن و شکایت بردارم؟
جمعه: چگونه سپاسگزار باشم؟

7+

برنامه‌ای یک هفته‌ای برای سیاه شدن روح

برنامه‌ای یک هفته‌ای برای سیاه شدن روح

شهرزاد عزیزم،
چرا فکر میکنی قرار است سفید باشی؟ خودت را بیهوده عذاب میدهی با این سفید بودن که چه؟ بیا از امروز خاکستری‌مان را سیاه‌تر کنیم. بیا از امروز سایه‌مان را با افتخار زندگی کنیم. برایت یک لیست درست کرده‌ام از کارهایی که باید در یک هفته آینده انجام دهی:

شنبه- به یک نفر حسادت بورز و تا می‌توانی زیرابش را بزن.
یک‌شنبه- یک تصمیم خودخواهانه بگیر، و از قصد حق دیگران را زیر پا بگذار.
دوشنبه- کینه یک نفر را به دل بگیر و نقشه‌ای برای انتقام از او آماده کن.
سه‌شنبه- کتاب نخوان و به جایش برو ۵ طبقه پاساژ کوروش را بگرد.
چهارشنبه- با خیال راحت اهمال‌کاری کن و همه چیز را بگذار برای شنبه آینده.
پنج‎‌شنبه- غر بزن. تا می‌توانی زمین و زمان را به هم بباف و تقصیر تمام مشکلات ات را به گردن دیگران بیانداز.
جمعه- ناسپاس باش و خدا را بر مسند محاکمه بنشان که چرا چنین هفته رقت‌باری داشته‌ای.

اگر در انجام کارهای بالا موفق بودی، دور بعدی آموزش‌ها را با هم خواهیم گذراند.
قربانت
نیمه تاریک وجودت

11+

آری ادبیات چنین است

آری ادبیات چنین است

دوشنبه هفته گذشته کتاب «ادبیات چیست؟» ماریو بارگاس یوسا را خریدم و همان روز مقاله اول را که درباره ادبیات است خواندم.

نمیدانم شما دوست عزیز اهل کجا هستید. من اهل کرمان ام و فرزند کویر. یک ویژگی اهالی کویر آن است که به اندک باران و سرسبزی گل از گلشان می‌شکفد. برای من در ادبیات نیز چنین بود. من خودم را سالها به بیابان بی‌ادبیاتی تبعید کرده بودم. به همین خاطر مقاله «ادبیات چیست؟» برای من مانند توصیف باغهای انگور و شراب طهورا و حوریان بلورین اندام بود. دور اولی که مقاله را خواندم در این مانده بودم که به راستی چرا اینچنین خود را تبعید کرده‌ام؟ درست است که باید «استراتژی اقیانوس آبی» و «قوی سیاه» را چندین و چند بار خواند، اما چرا نباید در آثار سعدی و مولانا تا گابریل گارسیا مارکز نیز غرق نشد؟

اگر حقیقتا آنچه که آقای یوسا توصیف میکند حقیقت داشته باشد چه؟ آن وقت آیا دوری از ادبیات پشت پا زدن به همه آموخته‌های توسعه فردی و مدیریتی نیست؟ اگر ذهن من از فقر کلمات دچار فقر تفکر شود، خواندن چندباره «نابخردی‌های پیش‌بینی‌پذیر» دن آریلی به چه کارم می‌آید؟

به همین خاطر دو روز بعد، برای بار دوم مقاله را با دقت بیشتری خواندم. اینبار ۲۵ نکته از مقاله درباره اثر ادبیات یادداشت کردم. نمی‌دانم چقدر طول می‌کشد که تمام آن ۲۵ نکته‌ای که برنده نوبل ادبیات در طول سالیان دراز از ادبیات تجربه و درک کرده است، برای من نیز ثابت شود. اما تصمیم گرفتم خودم را از این بیابان بی‌ادبیاتی رهایی دهم. هنوز راه زیادی تا بهشت موعود دارم، اما در همین مسیر چند روزه به رسم اهالی کویر، از هر باریکه جو و درخت و چمنی غرق لذت شده‌ام.

تصمیم دارم در یک سال آینده آنقدر پا در مسیر ادبیات بکوبم که ۱۰ مورد از آن ۲۵ نکته آقای یوسا را شخصا تجربه کنم. شاید آن زمان آمدم و به شما نیز گفتم آری، ادبیات چنین است.

4+

بلوغ عشق : از تولستوی و کیشلوفسکی تا سعید عقیقی

بلوغ عشق : از تولستوی و کیشلوفسکی تا سعید عقیقی

تذکر:
اگر بخش درباره من را خوانده باشید، حتما می‌دانید که من نه منقد ادبی هستم و نه نقدکننده فیلم و نه حتی متخصص عشق. آنچه در ادامه می‌خوانید، نظر یک خواننده کتاب و مشاهده‌گر فیلم است از تعبیر شخصی او از یک رمان و دو فیلم و مفهوم عشق.

سکانس‌های پایانی فیلم آبی از سه‌گانه‌های کریستوف کیشلوفسکی (+) با آهنگی همراه است که ترجمه‌ای آزاد از شعرش را در ادامه می‌خوانیم:

اگر با زبان آدمیان و فرشتگان سخن بگویم، اما از عشق بی‌بهره باشم، همچون طبلی توخالی خواهم بود.
و اگر فرّ الهی داشتم و تمامی اسرار و دانش جهان را می‌دانستم، و اگر نیرویی ماورایی برای جابجایی کوه‌ها داشتم اما از عشق بی‌بهره بودم، هیچ نداشتم.
گرچه عشق با رنج همراه است، اما مهرپرور است.
عشق تاب هر چیزی را دارد، همه چیز را باور می‌کند، به همه چیز امید دارد.
عشق هرگز شکست نمی‌خورد.
ممکن است فرّ الهی باشد، اما به شکست منجر شود.
ممکن است سخنوری باشد، اما آتش سخن نیز خاموش میشود.
ممکن است آگاهی باشد، اما محو شده و به فراموشی سپرده شود.
ممکن است ایمان، امید و عشق هر سه باقی بمانند، اما آنچه عظمت می‌یابد بدون شک عشق است.

شخصیت جولی در فیلم آبی در همین ابیات بالا خلاصه می‌شود. کسی که عاشق بود، در سوگ همسر و دخترش نشست. پس از مرگ همسرش به خیانت او پی برد، اما عشق چنان سبک‌بالش کرده بود که بخشید، آفرید و دوباره از نو متولد شد.

همین شخصیت را در رمان آنا کارنینا تولستوی (+) می‌بینیم. آقای کارِنین، همسر آنا کارنینا. چگونه بلوغ فکر، عشق را فراتر از تملک‌طلبی می‌بیند. بخشنده و بخشاینده است. خطاپذیری معشوقه را می‌فهمد. او را می‌بخشد و با خیانتش زندگی می‌کند.

و اما شب‌های روشن سعید عقیقی (+). رویا، دختری که در آن سالهای انتظامی‌گری، تنها به تهران می‌آید. در پی معشوق. ثابت میکند که عشق هرگز شکست نمی‌خورد. حتی اگر یکسال در فراقش بسوزی.
استاد هم در این فیلم، نشان داد که چگونه عشق حتی اگر به وصال معشوق نیز نرسد، خوشبختی است. و همین حال خوش عاشقی، برای یک عمر او را محظوظ کرد.

همه این شخصیت‌ها ثابت کردند که عشق تاب هر چیزی را دارد، همه چیز را باورد می‌کند، به همه چیز امید دارد. به همین خاطر است که عشق هرگز شکست نمی‌خورد.

من فیلسوف عشق نیستم، اما دوست دارم باور کنم که عشق به همین زیبایی و عظمت است. شاید اینگونه دنیا جای بهتری برای زیستن باشد.

4+

رازی که تنها نویسندگان می‌دانند

رازی که تنها نویسندگان می‌دانند

اسراری در جهان هست که پس از سالها همچنان مسکوت مانده‌اند. از جمله این اسرار راز اختراع ماشین تایپ است. این راز را تنها نویسندگان می‌دانند.
عده‌ای می‌گویند اختراع ماشین تایپ، در ادامه روند تحول صنعت چاپ رخ داده است. یک نویسنده واقعی می‌داند چنین نبوده است.
عده‌ای دیگر هم میگویند نیت مخترع ماشین تایپ، ایجاد فرصت‌های شغلی برای خانم‌ها به عنوان تایپیست بوده‌ است تا با استقلال مالی، آزادیِ اجتماعی بدست آورند. اما نویسنده‌‌ها می‌دانند که چنین نبوده است.
ماشین تایپ اختراع شد زیرا نمایش هیچ بالرین و رقاصه‌ای در جهان به زیبایی حرکات موزون انگشتان دست بر روی کلیدهای ماشین تایپ نبود. ترتیب کلیدها را هم به صورتی چیده‌اند که این اثر هنری هرچه مسحورکننده‌تر شود.
اصلا به همین خاطر است که نویسندگان همه تایپ میکنند. زیرا کسی که به جادوی انگشتان رقصنده پی میبرد، دیگر نمی‌تواند دست به قلم ببرد. البته برخی دیگر می‌گویند تانگوی دست و قلم هم تماشایی است. اما به نظر من هیچ چیز به اندازه حرکات خلسه‌وار انگشتان در فضا به هنگام تایپ زیبا نیست.
یک راز هم نویسندگان دارند. آنها به شوق دیدن این نمایش باله، هر روز هزاران کلمه می‌نویسند. آنگاه ساده‌دلانی هنوز گمان می‌کنند نویسندگان این همه رنج را به شوق نوشتن به جان میخرند.

3+